«شرق» در گفتوگو با کارشناسان، تأثیر معادلات چین و آمریکا بر وضعیت فعلی سیاست خارجی ایران را واکاوی میکند
تهران در تقاطع منافع ابرقدرتها
در روزها و هفتههای اخیر، با توجه به تنشها و مذاکرات جاری بین ایران و آمریکا، این تصور رایج شکل گرفته که مناقشه محدود به تهران و واشنگتن است. اما تحلیل دقیقتر نشان میدهد که واقعیت امر در سطح کلانتر و ساختاریتر قابل فهم است و باید در چارچوب معادلات ابرقدرتها بررسی شود. دو گزینه برساخته یعنی «جنگ» یا «توافق تحمیلی» آمریکا بر ایران، درواقع محصولی از رقابت ژئوپلیتیک گسترده میان ایالات متحده و چین است و تهران در این معادلات نقش یک بازیگر محدود و تأثیرپذیر را ایفا میکند، نه نقش یک بازیگر مستقل تعیینکننده روندها که قابلیت اثرگذاری دارد. در این چارچوب، تهران به نوعی در ریل مدنظر واشنگتن قرار گرفته است؛ به این معنا که هر تصمیم یا اقدامی در زمینه توافق هستهای، برنامه موشکی یا نفوذ منطقهای، بخشی از یک طراحی کلان آمریکایی است که هدف آن، اعمال فشار بر ایران پیش از تمرکز اصلی بر چین است. تجربه تاریخی نشان داده که ایالات متحده، چه در دولتهای اوباما و بایدن و چه در دو دولت ترامپ، همواره پرونده ایران را بهعنوان اولویت ژئوپلیتیک در منطقه دنبال کرده است، اما در سطح کلان، این پرونده وسیلهای برای آمادهسازی شرایطی بزرگتر و رقابت مستقیم با چین نیز به حساب میآید.
عبدالرحمن فتحالهی: در روزها و هفتههای اخیر، با توجه به تنشها و مذاکرات جاری بین ایران و آمریکا، این تصور رایج شکل گرفته که مناقشه محدود به تهران و واشنگتن است. اما تحلیل دقیقتر نشان میدهد که واقعیت امر در سطح کلانتر و ساختاریتر قابل فهم است و باید در چارچوب معادلات ابرقدرتها بررسی شود. دو گزینه برساخته یعنی «جنگ» یا «توافق تحمیلی» آمریکا بر ایران، درواقع محصولی از رقابت ژئوپلیتیک گسترده میان ایالات متحده و چین است؛ به این معنا که هر تصمیم یا اقدامی در زمینه توافق هستهای، برنامه موشکی یا نفوذ منطقهای، بخشی از یک طراحی کلان آمریکایی است که هدف آن، اعمال فشار بر ایران پیش از تمرکز اصلی بر چین است. تجربه تاریخی نشان داده که ایالات متحده، چه در دولتهای اوباما و بایدن و چه در دو دولت ترامپ، همواره پرونده ایران را بهعنوان اولویت ژئوپلیتیک در منطقه دنبال کرده است، اما در سطح کلان، این پرونده وسیلهای برای آمادهسازی شرایطی بزرگتر و رقابت مستقیم با چین نیز به حساب میآید.
با ورود به سال ۲۰۲۶، دونالد ترامپ، با توجه به تجربه و سبک مذاکره و چانهزنی خود، در تلاش خواهد بود پرونده ایران را هرچه زودتر تعیین تکلیف کند؛ چه از مسیر توافق تحمیلی و چه از طریق تهدید یا اعمال فشار نظامی محدود، چراکه هدف او آن است از ظرفیت حل منازعه ایران برای بهدستآوردن امتیاز سیاسی و تبلیغاتی بهره ببرد و همزمان، دو سال پایانی ریاستجمهوری خود (۲۰۲۷ و ۲۰۲۸) را به تمرکز و مهار چین اختصاص دهد. این روند، استمرار اولویت راهبردی آمریکا برای مهار نفوذ و رشد اقتصادی و نظامی پکن است که ریشه در سیاستهای راهبردی اوباما و پس از آن ترامپ دارد. به عبارت دیگر، ایران در معادلات جاری نه یک بازیگر مستقل، بلکه یکی از متغیرهای مؤثر در رقابت کلان واشنگتن و پکن است؛ این معنا را میدهد که تحلیل صرفا محدود به مناسبات تهران-واشنگتن، بدون لحاظکردن نقش چین و تعادل قوا، ناقص و غیرواقعبینانه خواهد بود. نتیجه آنکه هرگونه درک دقیق از مسیر مذاکرات، تنشها یا احتمال جنگ، مستلزم بررسی گستردهتر رقابت ابرقدرتها، تعاملات اقتصادی و نظامی و تأثیر این رقابت بر امنیت و سیاست منطقهای ایران است، بنابراین پرونده ایران، در عین اهمیت منطقهای و هستهای، ابزار و نقطه تقابل راهبردی برای مهار چین و تأمین اهداف کلان ایالات متحده نیز هست، بنابراین نمیتوان تحولات جاری را تنها در چارچوب دو کشور تحلیل کرد؛ بلکه باید آن را بخشی از ساختار ژئوپلیتیک جهانی و رقابت ابرقدرتها دانست. اگر بپذیریم که ایران در معادلات جاری بخشی از رقابت کلان چین و آمریکا است، طبیعی است که کشور ما میتواند بهعنوان «زمین سوخته» در منازعات ابرقدرتها دیده شود یا صرفا بهعنوان یک کارت در بازی ژئوپلیتیک استفاده شود، ضمن آنکه روسیه و چین، هرگاه دستیابی به منافع خود در تنش با آمریکا میسر شود، به سهولت قادرند ایران را در چارچوب معامله یا مصالحه راهبردی خود قرار دهند، بیآنکه تعهد بلندمدت به حفظ منافع ایران داشته باشند، بنابراین برای تحلیل عمیقتر جایگاه ایران در معادلات جاری ایرقدرتها و بررسی دوگانه برساخته «جنگ یا مذاکره» ترامپ در چارچوب رقابت راهبردی چین و آمریکا، با اسماعیل بشری، پژوهشگر پیشین مرکز تحقیقات استراتژیک، و حامد وفایی، استاد مطالعات چین در دانشگاه تهران، به گفتوگو نشستهایم تا ارزیابیهای تخصصی و واقعبینانه آنان از موقعیت تهران و نقش احتمالی ایران در معادلات کلان قدرتهای بزرگ را دریابیم.
--------------------
بشری: چین برای نفت ارزان ایران وارد جنگ با آمریکا نمیشود

اسماعیل بشری باور دارد «نباید تصور کرد ایران به سطحی از تأثیرگذاری رسیده است که بتواند بهعنوان بازیگر مستقل، معادلات ابرقدرتها را تعیین کند». به نظر پژوهشگر پیشین مرکز تحقیقات استراتژیک، وضعیت کنونی کشور در دوگانه «جنگ و توافق تحمیلی ترامپ»، نه پدیدهای جدید است و نه مختص امروز، بلکه این وضعیت ادامه جایگاه تاریخی ایران است که همواره ذیل معادلات قدرتهای بزرگ تعریف شده است. به گفته این تحلیلگر ارشد حوزه بینالملل، «حتی پیش از انقلاب و در دهههای گذشته، ایران عمدتا تابع روندهای کلان منطقهای و جهانی بوده است، بنابراین تحلیل معادلات فعلی باید هم تعاملات با چین و آمریکا و هم مواضع روسیه در سایه جنگ اوکراین در نظر گرفته شود». آنچه در ادامه میخوانید، ماحصل گپوگفت با اسماعیل بشری است.
جناب بشری با توجه به سالها مطالعات شما درباره تحولات آسیای جنوب شرقی و بهویژه چین، آیا میتوان وضعیت کنونی ایران در دوگانه «جنگ یا توافق تحمیلی ترامپ» را ناشی از تنشها و معادلات کلان میان پکن و واشنگتن دانست، یا باید آن را بهعنوان منازعه مستقل ایران با آمریکا تحلیل کرد که در چارچوب آن، قدرتهایی مانند چین و روسیه نیز تلاش میکنند نقشآفرینی کنند؟
بههیچوجه نباید تصور کرد که ایران به سطحی از وزن و تأثیرگذاری رسیده است که بتواند بهعنوان یک بازیگر مستقل، معادلات ابرقدرتها را تعیین یا نقشآفرینی مؤثر در مواجهه با آنها داشته باشد. وضعیت امروز ما در دوگانه «جنگ و توافق تحمیلی ترامپ» نه پدیدهای جدید است و نه منحصر به شرایط کنونی؛ بلکه ادامهای است بر جایگاه تاریخی ایران که همواره ذیل معادلات قدرتهای بزرگ تعریف شده است. حتی در دهههای گذشته و پیش از انقلاب نیز ایران عمدتا بهعنوان کشوری تأثیرپذیر و تابع روندهای کلان منطقهای و جهانی شناخته میشده است. امروز هم وضعیت همینطور است؛ یعنی ما باید شرایط کنونی کشور را، هم در قبال معادلات چین و آمریکا ببینیم و هم شرایط روسیه و ایالات متحده بهویژه در سایه جنگ اوکراین.
خوب، اگر اینطور است، آیا در نگاهی کلانتر، سال ۲۰۲۶ میلادی، سال تعیین تکلیف نهایی ایران خواهد بود؛ به گونهای که ترامپ در دو سال پایانی ریاستجمهوری خویش، تمرکز را بر پرونده اصلی و کلان خود، یعنی چین، معطوف خواهد ساخت. حضرتعالی هم معادلات را به این شکل میبینید؟
اصولا ترامپ در پی آن است که پرونده ایران را هرچه زودتر به سرانجام برساند، آنگونه که خود مایل است؛ البته باید دید که نظر علنی ترامپ یک توافق حداکثری برای همه موضوعات هستهای، موشکی و منطقهای است؛ یعنی آنچه عنوان میکند؛ ایران باید توافق حداکثری را بپذیرد یا خیر؟
خودتان چه برداشتی دارید؟ ترامپ به دنبال توافق جامع و حداکثری است؟
با توجه به شناختی که از ترامپ بهعنوان فردی تاجرپیشه و اهل چانهزنی داریم، او بالاترین قیمت را به ایران پیشنهاد ارائه داده تا با چانهزنی پس از آن، به توافق مدنظرش برسد. من بر این باورم که ترامپ آمادگی آن را دارد که از برخی مواضع خویش عقبنشینی کند. بههمیندلیل شما میبینید که ترامپ در موضوع مذاکره و توافق با ایران بیشتر روی مبحث هستهای و عدم دستیابی ایران به سلاح هستهای مانور میدهد. ضمن آنکه اکنون برخی گزارشهای خبری هم منتشر شده که حتی ترامپ با سطحی از غنیسازی نمادین در ایران موافقت کرد. اما این همزمان با ارسال ناوها، نیروها، سوخت رسانها، جنگندهها و بسیاری از تجهیزات و تسلیحات به منطقه است. ولی در نهایت ترامپ به شکلی عمل میکند که هیچ رویداد خاصی در ایران یا این منطقه رخ ندهد و مجبور نشود وارد درگیری نظامی با ایران شود.
چرا؟
چون در مواجهه با تحولات اخیر و فضای دوگانه «جنگ یا توافق تحمیلی ترامپ»، واقعیت آن است که هرگونه تحلیل سادهانگارانه از مسیر مذاکرات ایران و آمریکا نمیتواند همه پیچیدگیها و ملاحظات واقعی را پوشش دهد. ترامپ، با درک ژئوپلیتیک عمیق و اهداف سیاسی خود، نمیخواهد ایران را بهسادگی و در مسیری که ممکن است تهران تصور کند مطلوب است، هدایت کند. همانطور که گفتم، اولویت اصلی واشنگتن درحالحاضر، مسئله هستهای ایران است و همه تصمیمات و مذاکراتی که درباره آن انجام میشود، در اتاقهای بسته و با جزئیات حساس مطرح میشود؛ بنابراین بسیاری از مواضع رسمی یا رسانهای نمایانگر حقیقت کامل نیست.
قدری از موضوع چین دور شدیم که به آن بازمیگردیم. اما لازم شد بپرسم حتی اگر ما محدود به موضوع هستهای هم باشیم، راه توافق بسیار دشوار است؟
بله، در حوزه هستهای هم نمونههای متناقضی مشاهده میشود؛ از یک سو گفته میشود که ایران ممکن است به متوقفکردن موقت غنیسازی اورانیوم در یک بازه زمانی سه تا پنجساله تن دهد و همزمان بازرسیهای آژانس بینالمللی انرژی اتمی را تسهیل کند، و از سوی دیگر، گزارشهایی درباره ذخایر غنیشده ۶۰ درصد زیر خاک، در تأسیسات نطنز و فردو و محدودیتهای عملیاتی آنها وجود دارد. این تناقضها، خود نمایانگر دشواری دستیابی به تصویر واقعی از مواضع دو طرف است. به هر حال، شواهد نشان میدهد امکان مذاکره و مطالعه در حوزه هستهای وجود دارد، اگرچه جزئیات دقیق آن همچنان در پرده محرمانگی قرار دارد.
در زمینه موشکی چطور؟
در مسائل موشکی، شرایط متفاوت است. موشکها، چه کروز و چه بالستیک، بخشی از قدرت دفاعی ملی ایران را تشکیل میدهند و محدودکردن آنها بههیچوجه قابل چانهزنی ساده نیست. تجربه جنگ 12روزه نشان داد که توان موشکی ایران، با وجود ادعاهای طرف مقابل، موجب بازدارندگی و حتی پیشبرد آتشبس شد. این واقعیت بر اهمیت حفظ و تقویت قدرت دفاعی تأکید دارد، چراکه بدون آن، ایران در معرض تهدیدهای منطقهای و فرامنطقهای قرار میگرفت. ازاینرو، هیچ مذاکرهای نمیتواند منجر به تخلیه کامل ابزارهای دفاعی کشور شود؛ چراکه دراینصورت، کشور خود را در برابر تهدیدهای متعدد منطقهای حتی، آسیبپذیر میکند.
حوزه نفوذ منطقهای هم همینطور است؟
خیر، در موضوع نفوذ منطقهای میتوان انعطاف نشان داد.
این را هم بپرسم که در ژنو، تهران سراغ بسته اقتصادی رفت و پیشنهاد سرمایهگذاری با آمریکا مطرح کرد؛ ترامپ کرم سر قلاب ایران را میگیرد؟
در حوزه اقتصادی و پیشنهاد ایران برای سرمایهگذاری آمریکاییها، ملاحظات بسیار پیچیده و چندلایه است. درست که تیم مذاکرهکننده با رایزنی نهادهای بالادستی و چراغ سبز آنها، پیشنهادهایی برای جذب سرمایهگذاری آمریکا مطرح کرده، اما این موضوع در عمل با محدودیتها، مقررات داخلی ایران و حتی خطراتی روبهرو است.
مشخصا چه خطراتی؟
بدون تعارف ناپایداری قوانین داخلی در ایران و نبود اطمینان سرمایهگذار به ثبات سیاسی در داخل کشورمان ازجمله موانع اساسی است. علاوهبراین، مسائل بینالمللی مانند افایتیاف، تحریمهای جهانی و پیچیدگیهای بازار انرژی، همه عواملی هستند که روند سرمایهگذاری و تعامل اقتصادی با ایران را دشوار میکنند، بنابراین هرگونه توافق یا معامله سریع و سادهانگارانه، بهراحتی امکانپذیر نیست و واشنگتن نیز بهخوبی از این پیچیدگیها آگاه است. اینجاست که من بعید میدانم ترامپ بخواهد به قول شما کرم سر قلاب ایران را بگیرد.
واقعا ترامپ توافق مدنظرش با ایران را چگونه میبیند؟
از منظر ترامپ، موفقیت در این پرونده علاوه بر تأمین منافع ملی آمریکا، ابزار تبلیغاتی برای افکار عمومی و انتخابات میاندورهای نیز محسوب میشود. تمرکز او بر حل مسئله ایران، بخشی از روایت کلانتری است که میتواند بهعنوان دستاوردی سیاسی در تبلیغات انتخاباتی برای انتخابات میاندورهای کنگره عرضه شود؛ همانطور که پیشتر در زمینه صلح در برخی مناطق یا مدیریت منازعات منطقهای استفاده شده است. این رویکرد نشان میدهد که مذاکرات و فشارهای آمریکا، نهتنها تابع مسائل فنی و امنیتی است، بلکه در زمینه سیاست داخلی و رقابتهای انتخاباتی نیز طراحی میشود. به بیان دیگر، روند کنونی مذاکرات و مذاکرات تحمیلی، پیچیدگیهای متعددی دارد که شامل حوزههای هستهای، موشکی و اقتصادی میشود و هیچیک از این بخشها را نمیتوان جدا از دیگری تحلیل کرد.
با این اوصاف، ایران از وضعیت خارج میشود؟
ایران در این معادله باید با دقت و هوشمندی عمل کند؛ هم برای حفظ امنیت و منافع ملی، هم برای جلوگیری از سادهانگاری در روابط با قدرتهای بزرگ و هم برای بهرهبرداری از فرصتهایی که ممکن است در این پیچ تاریخی ایجاد شود. تنها با درک دقیق این ابعاد و مدیریت همزمان سیاست دفاعی، اقتصادی و دیپلماتیک است که میتوان از مسیر دشوار کنونی عبور کرد و به توازن و راهبرد مؤثر دست یافت.
بر حوزه تخصصی شما یعنی آسیای جنوب شرقی و بهویژه چین تمرکز کنیم. بسیاری بر این باورند که پس از ربایش مادورو و سلطه آمریکا بر نفت ونزوئلا که بزرگترین منبع نفتی صادراتی برای چین بود، اکنون ترامپ میخواهد وضعیتی مشابه برای ایران رقم بزند، بنابراین اگر پکن اکنون نخواهد جایی در برابر آمریکا بایستد، باید در مرزهای خود مقابل آمریکا بایستد. اگر این خط تحلیلی را بپذیرید، ایران زمین سوخته تنش پکن و واشنگتن خواهد شد؟ اصلا این دیدگاه را قبول دارید؟
در تحلیل وضعیت ایران در روابط با چین و حتی روسیه نیز، باید واقعبین بود و براساس منطق منافع کلان و رفتار راهبردی این کشورها که ابرقدرت هستند، قضاوت کرد، چون نحوه بازی ایران بهعنوان یک بازیگر منطقهای با منطق ابرقدرتها که ملاحظات خاص خود را دارند، کاملا متفاوت است. بههیچوجه نمیتوان روی چین بهعنوان بازیگری صرفا به دنبال خرید نفت ارزان و تخفیفدار از ایران است، انتظار داشت که وارد منازعه مستقیم با آمریکا شود و صرفا براساس موضوع نفت ارزان روی پکن حساب باز کرد. صنعت چین، هرچند به نفت ایران، ونزوئلا و روسیه و دیگر کشورها بهشدت وابسته است، اما چین درعینحال منابع جایگزین کافی دارد؛ عربستان، عراق، قطر، کویت و دیگر تولیدکنندگان قادرند بخش عمده نیاز انرژی پکن را تأمین کنند، حتی با قیمت کمی بالاتر. اما چین بر پایه منطق اقتصادی و ثبات کلان، هیچگاه برای صرفه کوتاهمدت نفت ارزان ایران و ونزوئلا، خود را در مسیر جنگ، آنهم جنگ با آمریکا قرار نمیدهد.
روسیه هم همینطور است؟
روسیه هم همینطور است و نمیتوان مسکور را هم متحد مطلق تهران دانست. روسیه و شخص پوتین همزمان روابط گرمی با اسرائیل، ایران و آمریکا حفظ میکند و بازیگری چندجانبه است؛ پوتین همانند تصور برخی، در چارچوب یک اتحاد مشخص عمل نمیکند. دیدارهای اخیر روسیه و چین نیز نشاندهنده فاصله و احتیاط متقابل رهبران دو کشور است؛ رفتار شی جینپینگ و پوتین نمونهای از واقعیتهای پیچیده تعاملات بینالمللی است که نشان میدهد منافع ملی و اقتصادی، بر روابط ایدئولوژیک اولویت دارد.
در نتیجه، فروش نفت با تخفیف به چین نمیتواند ایران را در موقعیتی ممتاز یا استراتژیک قرار دهد. چین به دنبال تأمین پایدار انرژی، حفظ ثبات اقتصادی و امنیت راهبردی خود است و نه ورود به جنگ ترامپ و ایران برای بهرهبرداری کوتاهمدت. این منطق بر محدودیت نقش چین در تنشهای منطقهای تأکید دارد و نشان میدهد که رفتار پکن تابع محاسبات اقتصادی و امنیتی است، نه صرفا روابط دوستانه یا تخفیفهای نفتی ایران. ایران باید این واقعیت را در طراحی سیاست خارجی و استراتژی انرژی خود لحاظ کند تا دچار برداشتهای خوشبینانه و غیرواقعی نشود.
اخیرا گزارشهایی منتشر شده که نشان میدهد هواپیماهای باری چینی مکررا محمولههای سوخت موشک به ایران منتقل میکنند و حتی موضوع فروش موشک، جنگنده و سامانههای راداری نیز مطرح شده است. آیا واقعا پکن پس از تجربه جنگ ۱۲روزه مایل است چنین اقداماتی انجام دهد؟ آیا این تحرکات نشانه تغییر راهبرد چین و ورود مستقیم آن به حمایت نظامی از ایران است، یا صرفا بخشی از تعاملات سنتی و مستمر میان دو کشور در چارچوب روابط راهبردی و مبادلات دفاعی است؟ چگونه میتوان بین اقدامات نمادین و سیاستهای عملی چین تمایز قائل شد تا تحلیل واقعبینانهای از تعادل قدرت در منطقه ارائه شود؟
ببینید روابط نظامی ایران و چین پدیدهای نوظهور نیست و سابقهای چنددههای دارد. در طول این سالها، با وجود آنکه همکاریهای ایران بیشتر به سمت روسیه گرایش پیدا کرده، تعامل با چین همواره ادامه داشته است. برای نمونه، در دوران جنگ تحمیلی ایران، خرید هواپیماهای اف-۷ از چین و همچنین تأمین رادار و تجهیزات دیگر نمونههایی از این همکاریهاست. این معاملات همواره بخشی از روابط راهبردی و اقتصادی دو کشور بوده و شامل مبادلات نظامی، انرژی و مالی میشده؛ ایران نفت خود را میفروخته و در مقابل کالا و تجهیزات دریافت میکرده است.
توزیع محمولههای نظامی یا فروش تجهیزات دفاعی توسط چین به ایران، از جمله سوخت موشک، جنگنده و سامانههای راداری بعد از جنگ 12روزه، اگر هم صحت داشته باشد، نباید به عنوان نشانهای از ورود چین به جنگ یا تغییر بنیادین راهبرد آن تعبیر شود. واقعیت این است که محدودیتهای ایران در بازار جهانی خرید اقلام نظامی، شرایطی را ایجاد کرده که چین نقش فروشنده را ایفا کند، چه به صورت آشکار و چه مخفیانه.
بله. روسیه هم همینطور است. اصولا ما در وضعیت تحریم تسلیحاتی مجبوریم از هر کشوری که به ما سلاح، ولو سلاح با کیفیت پایین هم بدهد، خرید کنیم. در حالی که میدانیم این سلاحها برای نبرد با آمریکا، جنگ با ناوهای آمریکایی و تقابل با جنگنده اف – ۳۵ مناسب نیست. اما به هر حال باید اعتراف کنیم که دست ما برای ایجاد تنوع در فروشندگان سلاح باز نیست که سراغ اروپا برویم یا آمریکا و یا چین و روسیه. لذا چون روسیه و چین از محدودیت ما خبر دارند، به شکل دیگری در حال تجهیز و تسلیح ما هستند که در قالب منطق رفتاری ابرقدرتها و معادلات بین آنها قابل تحلیل است. این فرایند بیش از هر چیز مبتنی بر منطق اقتصادی و نیاز بازار است تا محاسبات نظامی یا سیاسی. حتی شایعاتی درباره مشارکت چین در مانور هفته گذشته سهجانبه ایران، روسیه و چین مطرح شد...
که اتفاقا چین در این رزمایش غایب بود؟
بله. چینیها حاضر نشدند در این رزمایش شرکت کنند.
پس چرا روسیه شرکت کرد؟
ملاحظات روسیه در تعامل با ایران به دلیل شرایط ویژه جنگ اوکراین تفاوت بنیادینی با چین دارد. مسکو در این روزها و هفتهها که بحث پایان جنگ اوکراین و تقسیم معادلات قدرت مطرح است، به دنبال حفظ بیشترین موازنه قوا در تمامی سطوح است و تلاش میکند از کارت ایران برای کسب امتیاز در پرونده اوکراین بهرهبرداری کند. این رویکرد باعث میشود که روسیه حتی به صورت نمادین و در قالب اعزام یک ناو هلیکوپتربر به مانور با ایران، حضور خود را نشان دهد که این اقدام با استقرار گسترده ناوها و نیروهای آمریکایی در منطقه و مطرحشدن زمزمه جنگ با ایران همزمان شده است. البته روسیه با این سیاست، ضمن حفظ حمایت و موازنه خود نسبت به ایران، از ورود مستقیم به تقابل جدی با آمریکا خودداری میکند؛ این رویکرد نمونهای از منطق ابرقدرتها در مدیریت منافع و تنشهاست.
در مقابل، چین چنین ملاحظاتی ندارد و رویکرد متفاوتی اتخاذ کرده است. پکن، در شرایطی که سایه جنگ بر ایران سنگینی میکند، به هیچ وجه تمایلی به ایجاد اصطکاک سیاسی، دیپلماتیک، امنیتی یا نظامی با ایالات متحده ندارد. چین از ورود مستقیم به تنشها و مواجهه با آمریکا اجتناب میکند و تعاملاتش با ایران محدود به جنبههای اقتصادی و نمادین است، بدون آنکه خود را درگیر بحرانهای نظامی منطقهای کند. این تفاوتها نشان میدهد که هر دو کشور بر اساس منافع راهبردی و ملاحظات امنیتی خاص خود عمل میکنند؛ روسیه با نگاه به فرصتهای امتیازگیری در اوکراین و چین با تأکید بر پرهیز از تنش مستقیم با آمریکا و حفظ ثبات مسیرهای ژئواکونومیک و انرژی.
لذا نمونه اخیر، مانور سهجانبه ایران، روسیه و چین است که با وجود شایعات و گمانهزنیها، پکن حاضر به مشارکت مستقیم نشد. چنین رویدادهایی نشان میدهد که تعاملات نظامی با چین عمدتا نمادین و محدود است و نمیتوان به آنها به عنوان تضمینی برای حمایت نظامی مستقیم اتکا کرد. به بیان دیگر، این همکاریها تابع ضرورتهای اقتصادی، سیاسی و بازار جهانی است و نه انگیزههای راهبردی یا نظامی مستقیم. چین در تعاملات خود با ایران همواره منافع خود و محدودیتهای عملیاتیاش را در نظر گرفته و در مواردی مانند مانورها، نشان داده که ترجیح میدهد نقش نمادین و حداقلی داشته باشد تا درگیر تنشهای منطقهای شود. بنابراین، تجربه تاریخی و تحولات اخیر روشن میکند که روابط نظامی ایران و چین، با وجود اهمیت اقتصادی و سیاسی، نمیتواند به عنوان معیاری برای پیشبینی ورود مستقیم پکن در منازعات نظامی تعبیر شود و همیشه باید در چارچوبی واقعگرایانه و محدود به سابقه همکاریها تحلیل شود.
جناب بشری، قرائت کلانتر و مهمتر ناظر بر این است که در صورت وقوع یک درگیری، ابعاد آن فراتر از ایران خواهد بود و میتواند به یک جنگ منطقهای منجر شود؛ با درنظرگرفتن اهمیت تنگه هرمز، مسیرهای حیاتی انرژی و نقش کلیدی ایران در تأمین نفت، چنین بحرانی منافع ژئواکونومیک بزرگی برای بازیگران جهانی، از جمله چین دارد. با این حال، پرسش این است که چرا پکن در شرایط کنونی سکوت اختیار کرده و هیچ اقدام آشکار میانجیگرانه یا پشتپردهای برای مدیریت این بحران صورت نمیدهد؟ به عبارت دیگر، با توجه به حساسیت مسیرهای انرژی و وابستگی صنعتی چین به نفت منطقه، چرا این کشور تاکنون وارد عمل نشده و سیاست فعالانهای برای کاهش تنش یا موازنه منطقهای به نمایش نگذاشته است؟
ببینید، پیش از هر چیز باید توجه داشت که کشورهای صادرکننده نفت مدتهاست مسیرهای جایگزین برای عبور انرژی ایجاد کردهاند و وابستگی مستقیم به تنگه هرمز کاهش یافته است. شبکههای لولهکشی متعددی جایگزین مسیر دریایی شدهاند؛ عربستان نفت خود را از طریق دریای سرخ صادر میکند، عراق مسیرهایی به مدیترانه دارد، امارات و دیگر کشورها نیز از مسیرهای ساحلی و خطوط جایگزین بهره میبرند. بنابراین، حتی در صورت مسدودشدن تنگه هرمز، بیشترین آسیب متوجه خود ایران خواهد شد، زیرا فروش نفت و جریان درآمدی کشور مختل میشود. در عین حال، چین و دیگر خریداران بزرگ نفت همچنان میتوانند منابع مورد نیاز خود را از مسیرهای جایگزین تأمین کنند. پکن با توجه به تنوع مسیرهای انرژی و ظرفیت بالای خرید خود، تحت تأثیر مستقیم تهدید بستهشدن هرمز قرار نمیگیرد و این موضوع یکی از دلایل رفتار محتاطانه چین است.
اما ملاحظات امنیت منطقه که غیرقابل کتمان است؟
بله در کنار ابعاد اقتصادی، کشورهای منطقه نیز ملاحظات امنیتی مهمی دارند؛ شهرهای بزرگ، تأسیسات نفتی و بنادر حیاتی مانند دوبی، جبلعلی و فعالیتهای آرامکو در شرق عربستان در صورت وقوع درگیری، در معرض آسیب مستقیم قرار دارند. این تهدیدات باعث شده بازیگران منطقهای تلاش کنند با دیپلماسی و میانجیگری مانع از تشدید بحران شوند، چراکه پیامدهای یک جنگ منطقهای بسیار فراتر از تصور است و میتواند امنیت و اقتصاد کل منطقه را به خطر اندازد. اگر میبینید کشورهای عربی منطقه طی این مدت به شکل جدی به دنبال میانجیگری بین تهران و واشنگتن و عدم درگیری و جنگ بین ایران و آمریکا هستند، به همین دلیل است. اما چین و روسیه ملاحظات متفاوتی دارند؛ آنها به لحاظ جغرافیایی دورتر هستند و مجبور نیستند به شکل مستقیم درگیر شوند، از این رو رویکردشان متفاوت است و تمایلی به ورود مستقیم یا ایجاد اصطکاک آشکار با آمریکا در این بحران ندارند. این واقعیت نشان میدهد که حساسیت و فشار بر منطقه عمدتا ناشی از موقعیت جغرافیایی و آسیبپذیری داخلی کشورهاست، نه الزاما کنش مستقیم قدرتهای بزرگ.
گفتید که چین حاضر نیست بهخاطر نفت ارزانتر ایران درگیر جنگ احتمالی با آمریکا شود و ترجیح میدهد با بهای بالاتر از منابع دیگر تأمین کند؛ اما حتی از منظر ژئوپلیتیک نیز اگر بپذیریم که ریسک ورود چین به درگیری ترامپ با ایران بالا باشد، اما موضوع مهمتر این است که...
اشتباه نکنید. من نگفتم که چین به خاطر خرید نفت ارزان از ایران وارد جنگ ما با ترامپ شود؛ بلکه این است که وقتی چین امکان خرید نفت از دیگر کشورها، ولو با قیمت بالاتر دارد، طبیعتا این کار را انجام میدهد و از منابع دیگر بهرهمند میشود. اما همین که تحریمها و محدودیتهای خارجی اجازه نمیدهند ایران نفت خود را آزادانه بفروشد، چین هیچ انگیزهای برای درگیری نظامی ندارد. به عبارت دیگر، صرف دسترسی به نفت ارزان، نمیتواند دلیلی برای ورود چین به یک جنگ پرریسک باشد، زیرا هزینههای ژئوپلیتیک و نظامی چنین اقدامی بسیار فراتر از منافع اقتصادی کوتاهمدت است.
حتی اگر فرض کنیم جنگ میان ایران و آمریکا بر جریان مستقیم انتقال انرژی در تنگه هرمز و خلیج فارس اثر مستقیم نگذارد و چین بتواند نیازهای خود را از منابع دیگر تأمین کند، باز هم با افزایش احتمالی قیمت جهانی انرژی مواجه خواهد شد؛ در چنین شرایطی آیا چین میتواند کاملا بیطرف باقی بماند و از آثار ژئوپلیتیک و اقتصادی این منازعه تأثیری نپذیرد؟
نکته شما درست است، اما با این همه چین همواره در تعاملات اقتصادی و ژئوپلیتیک خود محافظهکار و محاسبهگر عمل میکند و هیچگاه به ریسک مستقیم نظامی نمیپردازد، مگر آنکه منافع حیاتیاش تهدید شود. این کشور ابزارهای دیگری برای اثرگذاری بر اقتصاد جهانی و رقابت با آمریکا دارد که بسیار مؤثر و پنهان است. برای مثال، بزرگترین بدهی خارجی آمریکا در اختیار چین است؛ بیشترین حجم اوراق قرضه دولتی آمریکا توسط چین خریداری شده است. در صورت نیاز، چین میتواند با اعمال فشارهای مالی و اقتصادی، اثرات جدی بر اقتصاد ایالات متحده بگذارد، بدون آنکه مستقیما وارد میدان جنگ ترامپ با ایران شود. تاریخ معاصر نیز نمونههای این قدرت را نشان داده است؛ مثلا کرونا از چین آغاز شد و به طور مستقیم فشار عظیمی بر اقتصاد جهانی وارد کرد؛ این نشان میدهد که چین، حتی با ابزارهای غیرمستقیم، توانایی ایجاد اختلال بزرگ را دارد و هیچگاه دست خالی نیست.
بنابراین، منطق پکن مبتنی بر موازنه و محاسبه دقیق است؛ نه بر شتابزدگی یا اقدامات احساسی. آنها با دستکشهایی که ظاهر نرم دارند، پنجهبوکس قدرتمندی در پشت صحنه نگه میدارند. سیاست چین ترکیبی از احتیاط، حفظ ثبات داخلی و جهانی و استفاده هوشمندانه از اهرمهای اقتصادی و مالی است تا بدون ورود مستقیم به درگیریهای پرهزینه، منافع راهبردی و ژئواکونومیک خود را تأمین کند. جنگ مستقیم با آمریکا تنها زمانی برای چین قابل تصور است که منافع حیاتی و امنیت ملیاش به شکل جدی در معرض تهدید قرار گیرد؛ تا آن زمان، پکن ترجیح میدهد از ابزارهای غیرمستقیم و محاسبهشده برای اعمال نفوذ و بازدارندگی استفاده کند.
---------------------
وفایی: چین مستقیما وارد جنگ ترامپ با ایران نمیشود

حامد وفایی باور دارد که «پکن نمیخواهد پرونده ایران به جبهه دومی برایش تبدیل شود که منابع دیپلماتیک، نظامی و اقتصادیاش را پراکنده کند، زیرا مقابل آمریکا قرار دارد» به تعبیر این استاد مطالعات چین در دانشگاه تهران و بر اساس ارزیابی خود چینیها، «ترامپ در سالهای پایانی دولت دومش (۲۰۲۷–۲۰۲۸) تمرکز شدیدی بر چین خواهد داشت، بنابراین پکن ترجیح میدهد انرژی خود را برای آن مرحله ذخیره کند و از پراکندگی منابع حول پروندههایی مانند ایران و ونزوئلا جلوگیری کند». بنابراین از دید تحلیلگر ارشد حوزه چین، «اگر ترامپ در نهایت جنگی را با ایران کلید بزند، سیاست پکن مداخله و حمایت مستقیم از ایران نخواهد بود». متن پیشرو مشروح گپوگفت «شرق» با حامد وفایی است.
اخیرا عنوان داشتهاید که «ایران به بخشی از رقابت چین و ایالات متحده بدل شده است». اتفاقا در راستای همین گفته درستتان، بسیاری بر این باورند که سال ۲۰۲۶ میلادی، سال تعیین تکلیف نهایی ایران خواهد بود؛ به این معنا که ترامپ چه با گزینه جنگ و چه با مذاکره معلادلات تازهای برای تهران رقم خواهد زد؛ زیرا پس از آن، ترامپ در دو سال پایانی ریاستجمهوریاش، تمرکز خود را بر تنش کلان یا پرونده اصلی خود، یعنی چین، معطوف خواهد کرد. اولا، این خط تحلیل را تا چه اندازه جدی میدانید و تا چه حد با شرایط کنونی ما که میان «جنگ و مذاکره» گرفتار هستیم، مرتبط است؟ یعنی این سایه جنگ و مذاکراه تحمیلی ترامپ برای ایران تا چه حد برساخته کلانتنش پکن – واشنگتن است؟
نکته شما درست است. نکتهای که اتفاقا در فضای تحلیلی ایران کمتر به آن توجه شده، شیوه بازتاب و روایت رسانههای چینی از موضوع جنگ و مذاکره میان دولت ترامپ و ایران است؛ موضوعی که این روزها به یکی از تیترهای اصلی اخبار جهان بدل شده است. بررسی این روایتها نشان میدهد که تنشهای جاری میان ایران و ایالات متحده در گفتمان رسانهای داخل چین، صرفا بهعنوان یک منازعه دوجانبه دیده نمیشود، بلکه اغلب در چارچوب رقابت کلان میان دو قدرت مسلط نظام بینالملل، یعنی چین و ایالات متحده، تفسیر میشود. در این نگاه، ایران بیش از آنکه کنشگری مستقل در یک بحران منطقهای تلقی شود، بهمثابه یکی از متغیرهای مؤثر در معادله تقابل راهبردی پکن و واشنگتن فهم میشود؛ برداشتی که ابعاد ژئوپلیتیکی و نظاممند تنش ایران و آمریکا را در سطحی فراتر از خاورمیانه برجسته میکند. اتفاقا به مطالب برخی از اندیشکدههای چین هم نگاهی انداختهام که همین نکته را تأیید میکند.
همین جا توقف کنیم. روایت مرکزی یا دال اصلی رسانههای چینی این است که ایران بخشی از منازعه بزرگ چین و آمریکاست؟
طبیعی است که چین کشوری بزرگ است و عقاید متنوعی در آن وجود دارد. در برخی از مطالب منتشرشده توسط چینیها، این موضوع مطرح شده که دقیقا همزمان با تمرکز جهان بر تحولات خلیج فارس و غرب آسیا و بحثهای مربوط به موشکهای ایران و پایگاههای آمریکایی، آمریکاییها نگاهی به موضوع دیگری در نظام بینالملل دارند که برای ایشان بسیار مهم است. برخی چینیها بر این باورند که تهدید به جنگ علیه ایران از سوی آمریکاییها که هیچ بعید نیست عملیاتی شود و ضرباتی وارد آید، مشابه ضربهای امنیتی است که برای پوتین تعریف شد و ضربات فراوانی در مسئله اوکراین به پوتین وارد شد. یعنی همه اینها مجموعا بهانهای است برای پنهانکردن یک اتفاق کلانتر.
چه اتفاق کلانتری؟
همان نکتهای در سؤال اول شما مطرح شد، یعنی مهار چین. هنگامی که اسناد بالادستی و امنیتی آمریکاییها را رصد میکنیم، میتوان به این جمعبندی رسید که هدف نهایی و مرحله بعدی آمریکاییها در بازی اقتصاد جهانی نهفته است که هسته اصلی آن، مهار چین است. اگر سند امنیت ملی ۲۰۲۵ آمریکاییها را بررسی و تحلیل کنیم، به این نتیجه میرسیم که چین اصلیترین هدف ایالات متحده است. هنگامی که شرایط موجود را بررسی میکنیم، چین در حال حاضر بزرگترین خریدار نفت ایران است، مهمترین شریک استراتژیک ایران به شمار میرود و از سوی دیگر، ایران گلوگاه کلیدی در برنامه «پهنه و راه» چینیها که همان ابتکار کمربند و جاده (Belt and Road) است، محسوب میشود. توجه داشته باشید که تحریمهای جامعی که علیه صادرات انرژی ایران در این سالها از سوی آمریکاییها اعمال شده، در حالی که ضربات اقتصادی سنگینی به جمهوری اسلامی وارد کرده، از سوی دیگر یکی از کانالهای مهم تأمین انرژی چین را قطع میکند و در واقع، در همین چارچوب است که آمریکاییها شرکتهای چینی را تهدید میکنند. مجموع این تحولات را میتوان حملهای غیرمستقیم به طراحی ژئواکونومیک چین دانست و این نکتهای است که هنگامی که به جایگاه چین در این معادلات مینگریم، میتوانیم به چنین جمعبندیای برسیم.
اتفاقا نکته نیز همینجاست که اگر از مسئله ژئوپلیتیک به ژئواکونومیک گذر کنیم، طیفی اذعان دارند که پس از دستگیری مادورو و اتفاقی که برای سلطه آمریکا بر نفت ونزوئلا افتاد که منبع بزرگ نفت صادراتی برای چینیها نیز بود، اکنون سناریویی مشابه برای تهران در نظر گرفته شده است. لذا اکنون چینیها بر آناند که یا ایران به زمین سوخته تنش آمریکا و چین بدل شود یا اجازه ندهند که تهران به کاراکاس دوم تبدیل شود؛ چون اگر چین در ایران جلوی آمریکا را نگیرد، این روند ادامه خواهد یافت تا جایی که آمریکا در مرزهای خود چین وارد منازعه با چین میشود. این ارزیابی را تا چه اندازه جدی میدانید؟
اجازه دهید که در جمعبندی مسئله پیشین بگویم فرایندهایی که برای ایران رخ میدهد و بلاهایی که بر سر ایران میآید را نباید مسئلهای جداگانه از مجموعه تحولاتی که فرمودید، تلقی کنیم. اینها تلاشی هماهنگ است که در چارچوب همان جنگ تجاری و فناوری آمریکا علیه چین انجام میشود و هدف نهایی آن، اختلال در سیستم اقتصاد بینالمللی است که پکن عمیقا در آن درگیر است. این را میتوان از یک جهت، تلاشی برای وادارکردن چین به سازش با آمریکا نیز ارزیابی کرد. به هر حال، سیاستهای ترامپ بسیار زیرکانه و دقیق پیگیری میشود.
این را هم بپرسم که حامد وفایی سیاستهای ترامپ را در قالب شخص او میبیند؟
من با اینکه ترامپ را فردی بیبرنامه بدانیم، کاملا مخالفم؛ حال آنکه برخی میگویند این یک فرد تاجر است و سه سال دیگر هم میرود؛ خیر اینطور نیست. اتفاقا این استراتژی کلان ایالات متحده است که به صورت کاملا بیسروصدا، اهداف راهبردی خود را در بازی قدرتها پیگیری میکند. ببینید، در اینجا ما شاهد هستیم که بازیگرانی مانند رژیم اسرائیل و عربستان سعودی در حال وابستهترشدن به آمریکاییها هستند و آمریکاییها در عین حال به کشورهای اروپایی، ژاپن و هند نیز فشار میآورند. برای مثال، بحث پیشنهاد خرید نفت ونزوئلا توسط هند در این چارچوب قابل ارزیابی است. آمریکاییها در واقع پایبندی اینها را میسنجند و این کشورها را مجبور میکنند که در رقابت کلان میان قدرتهای جهانی، میان چین و ایالات متحده بالاخره یکی را انتخاب کنند.
پس به سؤال قبل که پاسخ ندادید برسیم. تهران، کاراکاس دوم خواهد شد؟ اگر اینطور است، چرا چینیها مشخصا بعد از ورود به سال جدید میلادی وارد یک سکوت دیپلماتیک معنادار شدهاند. بحث باز با کرات تهران از سوی پکن طرح است، مانند ونزوئلا که در کلانتنش چین و ایالات متحده به راحتی فروخته شد؟
در پاسخ به مطلبی که فرمودید و اینکه اولویتهای چین به چه سمت و سویی است و اصلا موضوعی که مطرح میشود با این عنوان که چرا حضور دیپلماتیک چینیها به رغم اینکه هدف این ماجراها هستند را باید طور دیگری تحلیل کرد. اینکه چرا حضور دیپلماتیک چین در مناقشه ترامپ و ایران طی این روزها کمرنگ است، واقعیت این است که اگر بخواهم این را تحلیل کنم، باید نگاهی به اولویتبندی تقابل اصلی چین با آمریکا در حوزه ایندوپاسیفیک و تایوان بیندازیم. شما باید این تحولات را در یک خط سیر بررسی کنید که ایران، ونزوئلا و دیگر کشورها را شامل میشود. یعنی در کسری بالاتر از این تحولات عملا روند معادلات تحت عنوان تقابل اصلی چین و آمریکا در ایندوپاسیفیک و بهویژه تایوان قابل تحلیل است.
پس چین به راحتی ایران را برای موضوع تایوان و معادلات پیرامونی خود میفروشد، کمااینکه همین کار را با ونزوئلا کرد؟
من از کلمه کارت بازی و فروش و فروختن استفاده نمیکنم. اینطور بگویم که پکن نمیخواهد پرونده ایران یا پرونده ونزوئلا برایش به جبهه دومی تبدیل شود که سبب پراکندهشدن منابع دیپلماتیک، نظامی و اقتصادیاش شود؛ زیرا در مقابل یک قدرت جهانی به نام آمریکا حضور دارد و خود را در این موقعیت میبیند. پس پیرو سؤال دقیق شما در اول مصاحبه که اگر ترامپ سال ۲۰۲۶ را سال تعیین تکلیف ایران و سایر پروندههای دیگر بداند، چینیها را هم به این باور رسانده که ترامپ در سالهای پایانی دوره خود یعنی ۲۰۲۷ و ۲۰۲۸ به شدت بر چین متمرکز خواهد شد؛ بنابراین ترجیح چینیها این است که انرژی خود را برای آن مرحله ذخیره کنند و از پراکندهشدن منابع نظامی، اقتصادی و دیپلماتیکشان، حال حول هر محوری مانند ایران، ونزوئلا یا هر جای دیگر پیشگیری کنند.
بگذارید بیتعارف بپرسم و جواب صریح هم میخواهم. شما در حقیقت دارید تأیید میکنید که اگر جنگی از سوی ترامپ علیه ایران در بگیرد خبری از کمک چین نیست و این یعنی فروختن کارت تهران در کلانتنش پکن – واشنگتن؛ غیر از این است؟ یعنی ایران به اندازه همان پاکستان برای چین ارزش ندارد که در مقابل هندیها حمایت بیسابقه دیپلماتیک و نظامی داشتند تا جایی که بسیاری تأیید میکنند علت پیروزی پاکستان در جنگ چهار روز سال گذشته همین حمایت چین بود؟
موضوع مهمی که درباره چینیها مطرح میشود، عدم تمایل به تقابل مستقیم نظامی با آمریکا در خاورمیانه است؛ این یکی از اصول سیاست خارجی چینیهاست.
چرا؟
چون چین تجربه جنگ نیابتی در مناطق دور از منافع حیاتی خود را ندارد؛ منظور از منافع حیاتی، مناطقی است که امنیت ملی چین مستقیما از آن تأثیر پذیرد. ببینید، برای مثال به همان پاکستان که شما اشاره کردید بپردازیم. هنگامی که درگیری میان پاکستان و هند ایجاد شد، فضایی بود که امنیت ملی چین مستقیما تحت تأثیر قرار میگرفت؛ برای همین چین مستقیم وارد شد و آن غائله طی چند روز به پایان رسید. اما به هر حال واقعیتی که وجود دارد این است که در فضاهایی مانند روسیه در اوکراین یا تنش و احتمال جنگ ترامپ علیه ایران، اگر ما قائل به این باشیم که خاورمیانه هرچه میگذرد بیشتر به باتلاقی برای قدرتهای جهانی تبدیل میشود، چین اصلا مایل به ورود به این باتلاق نیست.
من هم نگفتم که چین مانند جنگ پاکستان و هند عمل کند و وارد منازعات خاورمیانه شود. اما مانند ونزوئلا هم با کارت تهران بازی نکند. اصلا سؤال قبل که بیپاسخ ماند را بپرسم که چرا چینیها این روزها در مقابل دوگانه جنگ و مذاکره تحمیلی ترامپ برای ایران سکوت کردهاند؟
چینیها همچنان بر پرستیژ بیطرفی خود اصرار دارند و خود را به عنوان بازیگری سازنده و صلحجو معرفی میکنند.
پرستیژ بیطرفی یک چیز و سکوت چیزی دیگری است. چین میتواند بیطرف باشد اما در عین حال به شکل فعالتر در تنش ایران و آمریکا عمل کند؟
همان طور که گفتم چینیها همچنان بر پرستیژ بیطرفی خود اصرار دارند و خود را به عنوان بازیگری سازنده و صلحجو معرفی میکنند. اتفاقا ما بیانیههای مکرر وزارت خارجه چین را در سالهای ۲۰۲۵ و اوایل ۲۰۲۶ دیدیم که اگر حضور پررنگ و خیلی شفافی در معادلات منطقه و بهویژه در حمایت از ایران داشته باشند، آن تصویر بیطرفی چینیها را میتواند مخدوش کند. موضوع دیگری که وجود دارد، بحث حفاظت از جریان نفت است. ببینید، ما میدانیم که حدود 90 درصد از نفت صادراتی ایران را چین خریداری میکند که بالاترین سطح آن در همین سال ۲۰۲۵ اتفاق افتاده و چین دنبال این است که ثبات حداقلی را برای این جریان حفظ کند و آن را به خطر نیندازد. بنابراین برداشتم این است که اگر حضور کمرنگ چین را در این تحولات ببینیم، این را باید تصمیمی تاکتیکی و هوشمندانه از سوی پکن بدانیم، نه نشانه انفعال در برابر آمریکاییها.
اما رفتار چین با تناقض همراه است. بله، شما سکوت دیپلماتیک را تحلیل کردید، اما مسئله مهمی که در عین حال وجود دارد، عدم حضور چین در رزمایش مرکب دریایی پنجشنبه گذشته بود که ایران با روسها برگزار کرد. اما همزمان مسئله مهمتر ناظر بر روند مداوم ارسال تجهیزات و تسلیحات چینی به ایران بعد از جنگ 12روزه است، تا جایی که برخی گزارشهای خبری تأیید میکنند که اکنون چینیها خیلی جدیتر و پررنگتر از روسها دارند انتقال تسلیحات، سوخت موشک، حتی فروش جنگنده و سامانههای راداری به ایران را مطرح میکنند. چرا این همه تناقض در چین وجود دارد؟
اینها را نمیتوان تناقض نامید؛ اینها سیاستهای چین هستند که همه در طول یکدیگر قرار دارند. اولا، نکتهای را در نظر بگیرید که چینیها هیچگاه حاضر نیستند هزینهای را که همتراز با تایوان یا حوزه دریای چین جنوبی میپردازند، متناسب با آن برای ایران بپردازند؛ این کاملا بدیهی و طبیعی است. کما اینکه ایران نیز هزینهای را که در عراق میدهد، حاضر نیست در ونزوئلا پرداخت کند. شما فاصلههای جغرافیایی را در نظر بگیرید و معادلات اقتصادی-سیاسی که در این چارچوب تعریف میشود را بسنجید. این یک نکته کلیدی است. نکته بعدی، بحث فروش تسلیحات و تجهیزات چینی به ایران بعد از جنگ 12روزه است. خب، اولا که ما دادههای دقیقی نداریم که این موضوع مد نظر شما را رسما تأیید کند.
نباید هم وجود داشته باشد. معادلات نظامی در قالب محرمانگی قابل تحلیل است و...
بله. اینها همه به شکل محرمانه انجام میشود و گمانهزنی است.
خودتان این روزها به گزارش یا تحلیل در رسانههای چین برخوردید که این انتقال تسلیحات و تجهیزات به ایران را به شکلی تأیید کند؟
چند روز قبل گزارشی تحلیلی در منابع چینی دیدم که هدیهای را که رایزن نظامی چینیها به فرمانده نیروی هوایی ارتش ما داد که ماکت یک جنگنده جی-۲۰ چینی بود را به عنوان پیامی قاطع از سوی چین برای آمریکا ارزیابی کرده بودند. خب ببینید، اینها نشانه است؛ به بیان دیگر، اگر به دقتنظر چینیها در رصد حتی جزئیترین نشانهها توجه کنیم، نمیتوان از کنار این صحنه بهسادگی عبور کرد که در یک برنامه رسمی و در برابر خبرنگاران، یک مقام دیپلماتیک یا نظامی چین، بر روی صحنه ظاهر میشود و ماکت یک جنگنده همتراز با اف-۳۵ را به یک مقام ارشد نظامی ایرانی که خود از فرماندهان نیروی هوایی است، اهدا میکند. این کنش نمادین، برداشتی را در فضای تحلیلی چین شکل داده که شاید در ایران کمتر مورد توجه قرار گرفته باشد. در خوانش چینی، این اقدام حامل پیامی سریع و غیرمستقیم به واشنگتن است: زمانی که ناوهای نظامی به منطقه و علیه ایران اعزام میشوند، دیگر بازیگران بزرگ نیز لزوما در موقعیت انفعال باقی نخواهند ماند.
یعنی میتوان فروش تسلیحات و تجهیزات به ایران از سوی چین همزمان با اعزام ناوهای آمریکایی به منطقه خاورمیانه را در قالب موازنه حمایت در نظر گرفت؟
اتفاقا در کنار پیام نمادین اهدای ماکت جنگنده جی-۲۰ چینی به فرمانده نیروی هوایی ارتش ایران، باید توجه داشت که گسترش مبادلات نظامی میان ایران و چین، پدیدهای تازه یا غیرمنتظره نیست. این همکاریها در چارچوب روابط سنتی دو کشور تعریف میشود و سابقه آن به دوران جنگ هشتساله ایران و عراق بازمیگردد؛ دورهای که تعاملات نظامی میان تهران و پکن نیز در سطحی قابل توجه جریان داشت. از این منظر، نفس این همکاریها امری استقراریافته و قابل فهم است. اما در شرایط کنونی منطقه، اگر از زاویه رقابت قدرتهای بزرگ به موضوع بنگریم، مسئله ابعاد متفاوتتری مییابد. آمریکاییزهشدن و اسرائیلیزهشدن فزاینده غرب آسیا، نهتنها به سود ثبات منطقه نیست، بلکه با منافع راهبردی چین نیز همخوانی ندارد. آنچه پکن در پی آن است، حفظ ثبات در غرب آسیا به عنوان یک ضرورت ژئواکونومیک است؛ چراکه چین ابتدا منافع اقتصادی و مسیرهای حیاتی خود را تثبیت میکند و سپس در امتداد همین دستاوردهای ژئواکونومیک، منافع ژئوپولیتیک خود را دنبال میکند. از این منظر، رویکرد چین بیش از آنکه معطوف به تشدید تنش باشد، ناظر بر مهار بیثباتی و مدیریت رقابتها در منطقهای است که برای آینده اقتصادی و راهبردیاش اهمیتی کلیدی دارد. این دقیقا برخلاف آمریکاییهاست که با ابزار امنیت و نظامیگری و سخت وارد میشوند و از قبل آن در پی منافع ژئواکونومیک و اقتصادی هستند. بنابراین، فضا را باید به این شکل دید؛ اگر ما بپذیریم که ضربات و فشارهایی که امروز به ایران وارد میشود، تابعی است از بازی قدرتها در آینده نظام بینالملل و بهویژه دو سال آخر ترامپ، مواضع فعلی چین را در این چارچوب بهتر میتوانیم تحلیل کنیم.
با این همه نکتهای که بررسی شد، برگردیم به سؤال کلیدی پیشین که جواب ندادید که آیا ایران به زمین سوخته جنگ چین و آمریکا بدل خواهد شد؟
بخش مهمی از این وضعیت، پیش از هر چیز به خود ایران بازمیگردد؛ به میزان هوشمندی در تهران و به انتخابهای راهبردیای که تصمیمگیران کشور باید با دقت، صراحت و بهموقع انجام دهند تا از لغزش در مسیرهای پرهزینه جلوگیری شود. من بارها در گفتوگو با مقامات و مسئولان کشور به آنها گفتهام که تجربه نشان داده است سازوکارهایی چون بریکس، سازمان شانگهای و چارچوبهای مشابه، بیش از آنکه صرفا بستر همکاریهای اقتصادی یا سیاسی باشند، عرصه رقابت قدرتهای بزرگاند. در چنین میدانهایی، اگر کشوری فاقد راهبرد روشن باشد، بهسادگی میتواند به ابزار بازی، کارت بازی یا زمین بازی دیگران تبدیل شود... .
حتی زمین سوخته!
بله و این وضعیت با اصل بنیادین سیاست خارجی جمهوری اسلامی، یعنی «نه شرقی، نه غربی» بهمعنای عدم وابستگی ساختاری به هیچیک از بلوکها، در تعارض آشکار است. واقعیت آن است که رقابت میان چین و ایالات متحده تشدید شده و ایران نباید در میانه این رقابت، بازنده یا «زمین سوخته» باشد. این امر مستلزم ظرافت در تنظیم معادلات قدرت است. «نگاه به شرق» فقط زمانی میتواند کارآمد و راهگشا باشد که به معنای حذف یا تعطیلکردن غرب و قراردادن همه ظرفیتها در یک سبد نباشد. در غیر این صورت، نتیجهای جز کاهش قدرت مانور و افزایش آسیبپذیری نخواهد داشت.
راهکار عبور از این وضع چیست؟
کلید عبور از این وضعیت، دستیابی به نقطهای از توازن و تعادل راهبردی است؛ نقطهای که مستلزم تصمیمهای سریع، دقیق و حسابشده است، چراکه تحولات منطقهای و جهانی با شتابی بالا در حال وقوعاند. کشورهایی مانند عربستان سعودی، پاکستان و امارات با انجام انتخابهای راهبردی مشخص، به تعادلی در روابط خود با قدرتهای نوظهور و قدرت هژمون پیشین، یعنی آمریکا، رسیدهاند و بر همین اساس مسیر توسعه خود را تعریف کردهاند. اگر جمهوری اسلامی نیز بتواند به چنین نقطه طلاییای دست یابد، این توازن میتواند به نقطه عزیمت توسعه بدل شود؛ همانگونه که چین با یافتن تعادل در رقابت میان شوروی و ایالات متحده، موتور توسعه خود را روشن کرد. در چنین شرایطی، ایران نهتنها به زمین بازی قدرتها تبدیل نخواهد شد، بلکه میتواند کنشگری فعال و بهرهبردار از تحولات نظام بینالملل باشد.
اتفاقا قرائتی نیز از سوی چینوفیلها و روسوفیلها مطرح است که واگذاری بندر راهبردی ایندوپاسیفیک چابهار به هند با فروش نفت به چین همراه با تبدیل یوان در امارات به دلار، نشان میدهد «نگاه به شرق» در عمل به یک شعار تقلیل یافته و سیاست، دیپلماسی و حتی اقتصاد ایران همچنان در مدار مناسبات غربی قرار دارد. این ارزیابی را تا چه اندازه دقیق و منطبق با واقعیت میدانید؟
من اسمش را تقلیل به شعار نمیگذارم. بهنظر میرسد در سیاست «نگاه به شرق» نوعی آشفتگی و ناپختگی مفهومی و اجرائی وجود دارد. یعنی این سیاست هنوز به مرحلهای نرسیده که بتوان آن را یک راهبرد منسجم و تثبیتشده تلقی کرد. اگر به اسناد بالادستی کشور مراجعه کنیم، جایگاه دقیق نگاه به شرق، تعریف رابطه با چین و حتی نسبت آن با سایر اضلاع سیاست خارجی، بهروشنی تبیین نشده است. همین خلأ مفهومی سبب شده که در عمل، با مجموعهای از تصمیمهای پراکنده و بعضا متناقض مواجه باشیم. نمونه روشن این وضعیت را میتوان در برنامه همکاری ۲۵ساله ایران و چین مشاهده کرد؛ برنامهای که اگرچه در سطح سیاسی بهعنوان یک سند مهم معرفی شد، اما در عمل هنوز به نتایج ملموس و رضایتبخش برای هیچیک از دو طرف نرسیده است. مراجعه به ارزیابیهای غیررسمی و گفتوگو با مقامات ارشد دو کشور نشان میدهد که نه در تهران و نه در پکن، رضایت قابل توجهی از روند توسعه مناسبات وجود ندارد. این واقعیت خود گواه آن است که بسیاری از نقاط کلیدی در روابط ایران و چین، از ابتدا بهدرستی تعریف و شفاف نشدهاند.
این ابهامها در عرصه عمل، به سردرگمی راهبردی منجر شده است. برای مثال، وقتی به نقشه کریدورها و معادلات قدرت در منطقه نگاه میکنیم، با تناقضهای معناداری روبهرو میشویم. در شرایطی که بندر گوادر پاکستان در اختیار چین قرار دارد، واگذاری بندر چابهار به هند که رقیب راهبردی چین محسوب میشود، آن هم با توجیه «توازن»، نهتنها به ایجاد تعادل کمک نمیکند، بلکه بر ابهامها میافزاید. در گفتوگوهایی که با طرفهای چینی صورت میگیرد، این پرسش جدی مطرح میشود که اگر ایران شریک «جامع راهبردی» چین است، چگونه بندری با فاصلهای اندک از گوادر پاکستان را در اختیار رقیب اصلی پکن قرار میدهد. از سوی دیگر، همین اقدام از منظر غربیها نیز قابل فهم نیست؛ زیرا این پرسش شکل میگیرد که اگر ایران قصد همکاری جدی با غرب را دارد، چرا بهطور همزمان وارد توافقهای بلندمدت با چین شده است. نتیجه این وضعیت آن است که نه شرق جایگاه ایران را در معادله بهدرستی درک میکند و نه غرب.
اما گذاشتن همه تخممرغهای ایران در سبد یک بلوک هم درست نیست؛ پس اصل توازن کجا باید خود را نشان دهد؟ نباید توازن بین «نگاه به شرق» و «نگاه به غرب» داشت، هرچند که الان ما فاصله نجومی تا آن نقطه داریم؟
مشکل اصلی، نه «نگاه به شرق» و نه «نگاه به غرب»، بلکه فقدان یک نقطه تعادل راهبردی روشن است. جمهوری اسلامی هنوز به آن «نقطه طلایی» نرسیده که بتواند بر اساس آن، نسبت خود را با قدرتهای بزرگ بهطور شفاف تنظیم کند. برخی بر این باورند که ایران از مرحله بازیگری میان قدرتهای شرق و غرب عبور کرده و اکنون ناگزیر از انتخاب است؛ انتخابی که مستلزم تعیین سهم هر یک از بازیگران از چین گرفته تا اروپا و حتی آمریکا در سبد توسعه کشور است. تا زمانی که چنین انتخابی با صراحت، سرعت و دقت انجام نشود، طرح مفاهیمی مانند نگاه به شرق، بیش از آنکه راهگشا باشد، به تولید ابهام و سردرگمی میانجامد.
اگر اینطور است که شما میگویید، پس تلاش و دستوپا زدن ما در بریکس و شانگهای هم میتواند ایران را به زمین سوخته اعضای آن بدل کند؟
دقیقا. چون اصلا مسئله تنها به رقابت چین و آمریکا محدود نمیشود. حتی در قالبهایی مانند سازمان شانگهای یا بریکس نیز خطر تبدیلشدن ایران به «زمین سوخته» منافع دیگران وجود دارد. چین و روسیه، برخلاف تصور رایج، یک بلوک یکپارچه نیستند و در بسیاری از حوزهها رقبای جدی یکدیگرند. در چنین ساختارهایی، اگر ایران نتواند جایگاه خود را بر اساس منافع ملی و انتخابهای راهبردی دقیق تعریف کند، ممکن است ناخواسته در میانه رقابت قدرتها آسیب ببیند.
ولی در این هفتههای پایانی سال ۱۴۰۴، ما در نقطهای بین جنگ و توافق تحمیلی ترامپ هستیم و رسیدن به نقطه طلایی مدنظر شما در این اوضاع تقریبا محال است.
نکته شما تا حدی درست است. با این حال، ظرفیتهای ایران در حوزههای ژئوپلیتیک، ژئواکونومیک و ژئواستراتژیک بهاندازهای است که امکان عبور از این وضعیت وجود دارد. ایران این توان را دارد که از دل تهدیدهای موجود، نقطهای متوازن و راهبردی استخراج کند و آن را به نقطه عزیمت توسعه خود بدل کند. تجربه تاریخی چین نیز نشان میدهد که حتی در حساسترین شرایط، زمانی که همزمان با تهدید شوروی و خصومت با آمریکا مواجه بود، میتوان با درایت راهبردی به نقطه تعادل رسید و همان نقطه را به موتور توسعه تبدیل کرد. امروز نیز جمهوری اسلامی، همزمان با تعامل با چین و روسیه و در عین حال ورود به مذاکرات پرتنش با آمریکا، در یک پیچ تاریخی قرار دارد. اگر این پیچ با هوشمندی و شجاعت راهبردی مدیریت شود، میتوان از خطر زمین سوخته فاصله گرفت و به سوی الگویی از توازن فعال حرکت کرد؛ الگویی که نه وابستگی یکسویه به شرق باشد و نه بازگشت سادهانگارانه به غرب، بلکه مبتنی بر تعریف دقیق منافع ملی و جایگاه ایران در نظم در حال گذار جهانی.
این را هم تحلیل کنیم که به نظر میرسد در اینجا با یک تناقض راهبردی روبهرو هستیم؛ از یک سو، برخی رسانهها بهگونهای روایت میکنند که سطحی از تقویت همکاریهای نظامی بین تهران و پکن در حال شکلگیری است که قبلتر به آن پرداختیم؛ اقدامی که اگر محقق شود، میتواند نشانه عبور پکن از برخی خطوط قرمز خود در برابر آمریکا باشد. اما از سوی دیگر، آیا چنین مسیری ناخواسته به تشدید جنگی نمیانجامد که چین در آن بیشترین هزینه را میپردازد؟ جنگی که میتواند یکی از مهمترین تأمینکنندگان نفت تخفیفدار چین، یعنی ایران، را از دسترس خارج کند و همزمان با بیثباتسازی خلیج فارس، قیمت جهانی انرژی را بهطور جدی افزایش دهد. در این چارچوب، آیا میتوان گفت چین میان دو گزاره متعارض «بازدارندگی در برابر آمریکا» و «حفظ ثبات انرژی و رشد اقتصادی» در نوعی منگنه ژئوپلیتیک و ژئواکونومیک قرار گرفته است؟
من تعبیر «منگنه» را برای توصیف وضعیت چین در صورت وقوع جنگ بین ایران و آمریکا دقیق نمیدانم.
چرا؟
زیرا چند بار اشاره کردم که اساسا راهبرد پکن بر پرهیز مطلق از ورود مستقیم به جنگ استوار است. چینیها نه در دکترین امنیتی خود و نه در ظرفیتهای عملیاتیشان، تمایلی به درگیری نظامی مستقیم به خصوص در خاورمیانه به عنوان باتلاق قدرتهای بزرگ ندارند. ضمنا گفتم که حتی بحث فروش تسلیحات نیز موضوع تازهای در روابط ایران و چین نیست؛ این همکاری سابقهای چنددهساله دارد و از دوران جنگ هشتساله ایران و عراق آغاز شده است. بنابراین، نباید هر نشانهای از تعامل نظامی را بهمنزله چرخش بنیادین یا ورود چین به مسیر تقابل سخت با آمریکا تفسیر کرد.
در عین حال، چین خطوط قرمز مشخصی دارد که نادیدهگرفتن آنها میتواند به بازتنظیم رفتار پکن منجر شود. مهمترین این خطوط قرمز، احترام به تمامیت ارضی کشورها و مخالفت با تغییرات قهری در نظم منطقهای است. در شرایطی که ایالات متحده و بهویژه اسرائیل بهزعم پکن این اصول را نقض میکنند، طبیعی است که چین نیز در سیاستهای خود دست به تعدیل بزند. این رفتار مسبوق به سابقه است؛ تجربه کره شمالی نشان میدهد که چین، هرچند حامی اصلی پیونگیانگ است، اما هرگاه این کشور از چارچوبهای مورد نظر پکن عبور کرده، سطح حمایت خود را کاهش داده است. بنابراین، سیاست چین نه مبتنی بر اتحادهای ایدئولوژیک، بلکه بر اساس محاسبه دقیق منافع و هزینهها تنظیم میشود.
به هر حال رادیکالیزهشدن غرب آسیا در صورت جنگ آمریکا و ایران به سود چین نیست؟
بله. رادیکالشدن فضای امنیتی در غرب آسیا بههیچوجه به سود چین نیست. پکن برای پیشبرد اهداف کلان ژئواکونومیک خود از کریدورهای ترانزیتی گرفته تا ابتکار «کمربند و راه» و نیز خرید نفت به محیطی باثبات نیاز دارد. بیثباتی، جنگ و ناامنی در این منطقه مستقیما این پروژهها را تهدید میکند. از همین رو، چین تلاش میکند با استفاده از ابزارهای سیاسی، اقتصادی و دیپلماتیک، سطح تنشها را کنترل کند؛ نه با ورود به میدان نبرد.
باید توجه داشت که رقابت چین و آمریکا اساسا ماهیتی اقتصادی و فناورانه دارد، نه نظامی. این امر نه از سر ملاحظات اخلاقی، بلکه ناشی از واقعگرایی سختگیرانه چینیهاست. چین بهخوبی میداند که از نظر نظامی توان رقابت مستقیم با آمریکا را ندارد. مقایسه ساده ناوگانهای هواپیمابر دو کشور این واقعیت را روشن میکند. از این رو، زمینی که امروز در غرب آسیا به صحنه تقابل نظامی تبدیل شده، اساسا زمین بازی چین نیست. پکن در چنین شرایطی میکوشد با حداقل هزینه، حداکثر بازدارندگی غیرمستقیم را ایجاد کند و مانع از گسترش بحران شود.
در این چارچوب، تحولات اخیر باعث شده در چین بار دیگر این درک تقویت شود که ایران صرفا یک بازیگر منطقهای نیست، بلکه بخشی از عمق راهبردی نظم غیرغربی در حال شکلگیری بهشمار میرود. پس از ضرباتی که ایران در منطقه متحمل شد، این تصور در پکن تا حدی تضعیف شده بود که ایران «دیوار امنیتی غربی چین» است. اما تشدید فشارها و تهدیدها علیه تهران، این نگرانی را دوباره زنده کرده که تضعیف یا بیثباتی ایران میتواند در نهایت دامنه فشار را به سمت چین نیز گسترش دهد. اظهارات برخی مقامات اسرائیلی درباره مهار قدرتهای منطقهای مانند ایران و ترکیه، از نگاه چینیها صرفا محدود به غرب آسیا تلقی نمیشود و در امتداد راهبرد مهار قدرتهای مستقل، نهایتا چین را نیز در بر میگیرد.
از این منظر، ناآرامی در غرب آسیا و ضربهخوردن ایران، چه در کوتاهمدت و چه در بلندمدت، به منافع چین آسیب میزند؛ هم در حوزه انرژی و کریدورها و هم در معادلات ژئوپلیتیک کلان. بنابراین، چین اگرچه هیچ تمایلی به ورود مستقیم به جنگ ندارد و ظرفیت آن را نیز در خود نمیبیند، اما از ابزارهای در دسترسش برای مهار بحران، ایجاد بازدارندگی غیرمستقیم و جلوگیری از آمریکاییشدن بیش از حد منطقه استفاده خواهد کرد. این رویکرد، نه از سر مداخلهجویی، بلکه دقیقا در راستای حفظ ثباتی است که پیششرط توسعه و رقابت موفق چین در نظام بینالملل محسوب میشود.
آخرین اخبار سیاست را از طریق این لینک پیگیری کنید.