نگاهی به نمایش «پیتزا جهان»
ارتباط کلامی و دلزدگی کلانشهری
عرفان خلاقی. منتقد
گئورگ زیمل در مقاله دورانساز خود، «کلانشهر و حیات ذهنی»، پرده از سازوکاری برمیدارد که انسان مدرن با اختیارکردنش به تابآوریاش در برابر تصاویر و تحریکات عصبی برآمده از زیست شهریای که بر پایه اقتصاد پولی و پرسش همیشگی «چقدر؟» احاطهاش کردهاند، میافزاید: «واکنش نشاندادن به پدیدههای کلانشهری به اندامی سپرده میشود که دارای حداقل حساسیت است و از عمق شخصیت دورترین فاصله را دارد. بنابراین اتکا به عقل و عقلگرایی از زندگی ذهنی در برابر قدرت سهمگین زندگی کلانشهری محافظت میکند». شدت این تحریکات عصبی چناناند که اگر آدمی بخواهد به تکتک آنها واکنش نشان دهد، آنگاه چیزی از حیات او باقی نخواهد ماند و در نتیجه مجبور است از پذیرش، شنیدن، دیدن یا فهم افراد بیگانه یا حتی نزدیکان خود در این میان سر باز بزند. شهروندان کلانشهر مجبورند همواره در حال تمرین نشنیدن یکدیگر باشند و همین نکته است که بدل به نقطه عزیمت نمایش «پیتزا جهان» میشود.
«پیتزا جهان» در ابتدا تصویرگر قشری از شهروندان کلانشهر تهران است که خود درعینحال بخشی از سازندگان هرروزه تصاویر همین شهر هستند. پیکهای موتوریای که با رفتوآمد مدامشان در رگها و مویرگهای شهری بخشی از تصاویر و تحریکات عصبی هرروزه ما را برمیسازند تا نظام پولی موجود در آن بتواند بخشی از سازوکار مبادلهای خود را سامان بخشد. زیست خود این افراد از منظر تجربه شهر نیز پدیدهای یگانه است؛ سرعت، شتاب و نحوه عبور از تن شهر و رساندن کالا یا اشخاص به مقصدهای مختلف درون شبکه سرد نظام سرمایه، سرکردن با وضعیت ذهنی موردنظر زیمل را برای این افراد به امری اضطراری بدل میکند. حال اما، در این نمایش، شخصیت محوری در مواجههای تصادفی با زنی که سکوت مطلق را اختیار کرده، میکوشد تا روایتی صادقانه از چنین تجربهای را برای همکاران خود بسازد. بااینهمه، هیچکس از دیگر افراد نمایش، و حتی زنی که رابطهای احساسی با او دارد، تن به شنیدن روایت او آنچنان که هست نمیدهند؛ زیرا هرکدام از آنها در کار ساماندادن «حیات ذهنی» خود از تجربه روزانه خویشتناند. اما نمایش در این سطح باقی نمیماند و در ادامه آن، بغرنجبودن چنین وضعیتی
آنجا مضاعف میشود که میفهمیم تصویر/پدیده «زنی که با هیچکس حرف نمیزند» نهتنها مسئله امروز این شخصیت که بازنمایی ترومایی از کودکی او نیز هست؛ مادری در گذشته او که از جایی بهبعد تصمیم میگیرد با هیچکس حرف نزند. نمایش میکوشد با استخدام چنین فرم شبهایبسنیای و احضار گذشته در قالب مونولوگ ابتدایی و گرهگشاییای روانشناختی در مونولوگ انتهایی که در برابر اکنونیت حاصل از مناسبات کارِ درون کلانشهر قرار میگیرند، مسئله تنهایی و ارتباط نافرجام انسانها را در دو ساحت روانی و اجتماعی به هم پیوند بزند؛ اتصالی که بنابر گفته زیمل منجر به وضعیت دلزدگی (Blasé) میشود و شخصیت اصلی نمایش در تمام طول این سالها- و البته طول نمایش- با اختیارکردن مکانیسم دفاعی حرفزدن/ روایتکردن میکوشد تا با آن به مقابله برخیزد. اما حاصل این کوشش چیزی نیست جز عمیقترشدن این روانزخم. از یاد نبریم که در طول نمایش او سهبار زخمی میشود: یکبار زخم ناشی از ساختوساز شهری، بار دیگر زخم ناشی از همان زن با چاقویی کوچک و در نهایت زخمی که در انتهای نمایش از یکی از همکاران خود دریافت میکند و اینها همه در کار ساختن شبکهای استعاری
میشوند تا نمایش بتواند به خوبی مسئله خود را با تمرکز و بدون حاشیهروی بسط و ارائه دهد.
«پیتزا جهان» نمایشی است ساده، اما درست. موضوع خود را میشناسد و در پی ادعاکردنی بیش از آن هم نیست. این نکته در وجه اجرائی آن نیز خود را نشان میدهد. بازیگران جوان آن جلوی دکور شبهرئالیستیاش فضایی باورپذیر و گرم را ساختهاند و اگر از برخی بداههپردازیهای کموبیش نالازم درون صحنه بگذریم چیز زیادی برای خردهگرفتن بر آنها باقی نمیماند. در نهایت «پیتزا جهان» در پی پاسخ به مسئلهای هستیشناختی یا برعکس، سهلانگاری در درک و ارائه بنمایه موجود در خود نیست. نمایش با تمام بیآلایشی میکوشد، شاید، برگردانی صحنهای از گفتار زیمل باشد که «تنهایی شدید انسان مدرن روی دیگر آزادی وی است. انسان آزاد یعنی انسان رها، البته این رهایی همیشه به معنای خوشبختی و رضایتخاطر نیست. رهایی از هرچیزی و عدم تعلق حس تنهایی شدیدی را به انسان شهری تحمیل میکند و نزدیکی فیزیکی این حالت دشوارِ بودن را سختتر میکند، زیرا آن را به عریانترین شکل ممکن در نظر آدمی میآورد [...] و رسالت و وظیفه ما نه بخشیدن است و نه لعنتکردن، وظیفه ما فقط فهمیدن است».
گئورگ زیمل در مقاله دورانساز خود، «کلانشهر و حیات ذهنی»، پرده از سازوکاری برمیدارد که انسان مدرن با اختیارکردنش به تابآوریاش در برابر تصاویر و تحریکات عصبی برآمده از زیست شهریای که بر پایه اقتصاد پولی و پرسش همیشگی «چقدر؟» احاطهاش کردهاند، میافزاید: «واکنش نشاندادن به پدیدههای کلانشهری به اندامی سپرده میشود که دارای حداقل حساسیت است و از عمق شخصیت دورترین فاصله را دارد. بنابراین اتکا به عقل و عقلگرایی از زندگی ذهنی در برابر قدرت سهمگین زندگی کلانشهری محافظت میکند». شدت این تحریکات عصبی چناناند که اگر آدمی بخواهد به تکتک آنها واکنش نشان دهد، آنگاه چیزی از حیات او باقی نخواهد ماند و در نتیجه مجبور است از پذیرش، شنیدن، دیدن یا فهم افراد بیگانه یا حتی نزدیکان خود در این میان سر باز بزند. شهروندان کلانشهر مجبورند همواره در حال تمرین نشنیدن یکدیگر باشند و همین نکته است که بدل به نقطه عزیمت نمایش «پیتزا جهان» میشود.
«پیتزا جهان» در ابتدا تصویرگر قشری از شهروندان کلانشهر تهران است که خود درعینحال بخشی از سازندگان هرروزه تصاویر همین شهر هستند. پیکهای موتوریای که با رفتوآمد مدامشان در رگها و مویرگهای شهری بخشی از تصاویر و تحریکات عصبی هرروزه ما را برمیسازند تا نظام پولی موجود در آن بتواند بخشی از سازوکار مبادلهای خود را سامان بخشد. زیست خود این افراد از منظر تجربه شهر نیز پدیدهای یگانه است؛ سرعت، شتاب و نحوه عبور از تن شهر و رساندن کالا یا اشخاص به مقصدهای مختلف درون شبکه سرد نظام سرمایه، سرکردن با وضعیت ذهنی موردنظر زیمل را برای این افراد به امری اضطراری بدل میکند. حال اما، در این نمایش، شخصیت محوری در مواجههای تصادفی با زنی که سکوت مطلق را اختیار کرده، میکوشد تا روایتی صادقانه از چنین تجربهای را برای همکاران خود بسازد. بااینهمه، هیچکس از دیگر افراد نمایش، و حتی زنی که رابطهای احساسی با او دارد، تن به شنیدن روایت او آنچنان که هست نمیدهند؛ زیرا هرکدام از آنها در کار ساماندادن «حیات ذهنی» خود از تجربه روزانه خویشتناند. اما نمایش در این سطح باقی نمیماند و در ادامه آن، بغرنجبودن چنین وضعیتی
آنجا مضاعف میشود که میفهمیم تصویر/پدیده «زنی که با هیچکس حرف نمیزند» نهتنها مسئله امروز این شخصیت که بازنمایی ترومایی از کودکی او نیز هست؛ مادری در گذشته او که از جایی بهبعد تصمیم میگیرد با هیچکس حرف نزند. نمایش میکوشد با استخدام چنین فرم شبهایبسنیای و احضار گذشته در قالب مونولوگ ابتدایی و گرهگشاییای روانشناختی در مونولوگ انتهایی که در برابر اکنونیت حاصل از مناسبات کارِ درون کلانشهر قرار میگیرند، مسئله تنهایی و ارتباط نافرجام انسانها را در دو ساحت روانی و اجتماعی به هم پیوند بزند؛ اتصالی که بنابر گفته زیمل منجر به وضعیت دلزدگی (Blasé) میشود و شخصیت اصلی نمایش در تمام طول این سالها- و البته طول نمایش- با اختیارکردن مکانیسم دفاعی حرفزدن/ روایتکردن میکوشد تا با آن به مقابله برخیزد. اما حاصل این کوشش چیزی نیست جز عمیقترشدن این روانزخم. از یاد نبریم که در طول نمایش او سهبار زخمی میشود: یکبار زخم ناشی از ساختوساز شهری، بار دیگر زخم ناشی از همان زن با چاقویی کوچک و در نهایت زخمی که در انتهای نمایش از یکی از همکاران خود دریافت میکند و اینها همه در کار ساختن شبکهای استعاری
میشوند تا نمایش بتواند به خوبی مسئله خود را با تمرکز و بدون حاشیهروی بسط و ارائه دهد.
«پیتزا جهان» نمایشی است ساده، اما درست. موضوع خود را میشناسد و در پی ادعاکردنی بیش از آن هم نیست. این نکته در وجه اجرائی آن نیز خود را نشان میدهد. بازیگران جوان آن جلوی دکور شبهرئالیستیاش فضایی باورپذیر و گرم را ساختهاند و اگر از برخی بداههپردازیهای کموبیش نالازم درون صحنه بگذریم چیز زیادی برای خردهگرفتن بر آنها باقی نمیماند. در نهایت «پیتزا جهان» در پی پاسخ به مسئلهای هستیشناختی یا برعکس، سهلانگاری در درک و ارائه بنمایه موجود در خود نیست. نمایش با تمام بیآلایشی میکوشد، شاید، برگردانی صحنهای از گفتار زیمل باشد که «تنهایی شدید انسان مدرن روی دیگر آزادی وی است. انسان آزاد یعنی انسان رها، البته این رهایی همیشه به معنای خوشبختی و رضایتخاطر نیست. رهایی از هرچیزی و عدم تعلق حس تنهایی شدیدی را به انسان شهری تحمیل میکند و نزدیکی فیزیکی این حالت دشوارِ بودن را سختتر میکند، زیرا آن را به عریانترین شکل ممکن در نظر آدمی میآورد [...] و رسالت و وظیفه ما نه بخشیدن است و نه لعنتکردن، وظیفه ما فقط فهمیدن است».