|

بازی در لبه پرتگاه؛ تصمیم‌گیری در مه جنگ خلیج فارس

چگونه توازن بنزین ۴ دلاری و مصلحت بقا، واشنگتن و تهران را به سمت تعادل سرد هدایت می‌کند؟

منطقه خلیج فارس و تنگه هرمز از منظر ژئوپلیتیک و ژئواکونومیک، همواره به عنوان یکی از حساس‌ترین شریان‌های انرژی و امنیت بین‌المللی شناخته شده است. با این حال، تحولات نیمه نخست سال ۲۰۲۶ میلادی، این منطقه را از فاز سنتی «تنش‌های نیابتی مدیریت‌شده» وارد یک دگرگونی ساختاری و فاز جدیدی از «جنگ مستقیم، چندبعدی و ترکیبی» کرده است. فروپاشی پی‌درپی چرخه‌های آتش‌بس شکننده در ماه‌های مارس و ژوئن ۲۰۲۶ و متعاقب آن، آغاز عملیات‌های هوایی گسترده ایالات متحده و محاصره دریایی بنادر ایران، در کنار استراتژی پدافند نامتقارن تهران، فضا را به شدت غبارآلود و پیش‌بینی‌ناپذیر ساخته است. اعلام رسمی وضعیت «جنگ تمام‌عیار» از سوی دولت ایران در ژوئیه ۲۰۲۶، نشان‌دهنده عبور بازیگران از خطوط قرمز پیشین و ورود به عرصه‌ای است که دکترین‌های امنیتی سنتی دیگر قادر به تبیین کامل آن نیستند.

امیراحمد شیشه‌گر

 

 

 


منطقه خلیج فارس و تنگه هرمز از منظر ژئوپلیتیک و ژئواکونومیک، همواره به عنوان یکی از حساس‌ترین شریان‌های انرژی و امنیت بین‌المللی شناخته شده است. با این حال، تحولات نیمه نخست سال ۲۰۲۶ میلادی، این منطقه را از فاز سنتی «تنش‌های نیابتی مدیریت‌شده» وارد یک دگرگونی ساختاری و فاز جدیدی از «جنگ مستقیم، چندبعدی و ترکیبی» کرده است. فروپاشی پی‌درپی چرخه‌های آتش‌بس شکننده در ماه‌های مارس و ژوئن ۲۰۲۶ و متعاقب آن، آغاز عملیات‌های هوایی گسترده ایالات متحده و محاصره دریایی بنادر ایران، در کنار استراتژی پدافند نامتقارن تهران، فضا را به شدت غبارآلود و پیش‌بینی‌ناپذیر ساخته است. اعلام رسمی وضعیت «جنگ تمام‌عیار» از سوی دولت ایران در ژوئیه ۲۰۲۶، نشان‌دهنده عبور بازیگران از خطوط قرمز پیشین و ورود به عرصه‌ای است که دکترین‌های امنیتی سنتی دیگر قادر به تبیین کامل آن نیستند.
در چنین فضایی، رفتار بازیگران اصلی را نمی‌توان صرفاً مدل‌های کلاسیک «نظریه بازی‌ها» با اطلاعات کامل (Complete Information) تحلیل کرد. اینجاست که ضرورت ورود به حوزه «تصمیم‌گیری در شرایط عدم قطعیت بالا» (Decision Making under Deep Uncertainty - DMDU) آشکار می‌شود. در این چارچوب نظری، تصمیم‌گیرندگان سیاسی و نظامی نه تنها با مخاطرات (Risks) دارای احتمال مشخص روبه‌رو نیستند، بلکه با «عدم قطعیت ساختاری» مواجه‌اند؛ جایی که توابع احتمال وقوع رویدادها ناپایدار، متغیرهای محیطی به شدت سیال و رفتار حریف واکنشی و غیرخطی است.
این تحقیق با هدف کالبدشکافی رفتار استراتژیک جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده آمریکا در بحران جاری خلیج فارس (ژوئیه ۲۰۲۶) سامان یافته است. مسئله اصلی تحقیق این است که بازیگران با توجه به «عقلانیت محدود» (Bounded Rationality) خود و در غیاب داده‌های متقن از گام‌های بعدی حریف، چگونه دست به انتخاب گزینه‌های استراتژیک می‌زنند و وزن‌دهی به پیامدهای اقتصادی (مانند نوسانات شدید قیمت نفت و بنزین) و هزینه‌های نظامی (مانند فرسایش زیرساخت‌ها) چگونه موازنه قدرت را تغییر می‌دهد.
برای دستیابی به این هدف، ماتریس تحلیل در قالب سه سطح از بازیگران تدوین شده است: ۱. بازیگران اصلی مستقیم: ایران و ایالات متحده آمریکا که در یک رویارویی مستقیم هوایی، دریایی و سایبری قرار دارند. ۲. بازیگران اقماری و خطوط مقدم: دولت اسرائیل (به عنوان کاتالیزور حملات هوایی و بهره‌بردار راهبردی) و گروه‌های محور مقاومت از جمله انصارالله یمن (به عنوان بازوی اجرای بلاکد دریای سرخ). ۳. بازیگران پیرامونی و تأثیرپذیر: کشورهای شورای همکاری خلیج فارس (نظیر کویت و عربستان که زیرساخت‌هایشان به اهرم فشار نامتقارن تبدیل شده)، اتحادیه اروپا و چین (به عنوان بزرگترین مصرف‌کننده انرژی منطقه که منافعش با امنیت ناوبری گره خورده است).


فصل اول: پیشران‌های ساختاری و متغیرهای کلیدی عدم قطعیت (Uncertainty Drivers)

بخش ۱-۱: بازار انرژی، خط قرمز بنزین ۴ دلاری و تله اعتبار در اقتصاد سیاسی آمریکا
در تئوری‌های تصمیم‌گیری، پیش از ترسیم درخت سناریو، شناسایی «متغیرهای کلیدی» و «پیشران‌های عدم قطعیت» الزامی است. در بحران فعلی خلیج فارس، سه پیشران اصلی وجود دارند که فضا را از وضعیت ریسک (Risk) به وضعیت عدم قطعیت مطلق (Uncertainty) سوق می‌دهند:
۱. آستانه تحمل اقتصادی و اهرم‌های بازار انرژی
بازار جهانی انرژی بزرگترین و در عین حال سیال‌ترین متغیر این بحران است. عدم قطعیت در این بخش ناشی از رفتار غیرخطی قیمت‌ها در زنجیره تأمین است:
بلاکد و پدافند متقابل: محاصره دریایی بنادر ایران توسط ناوگان آمریکا، صادرات رسمی نفت ایران را هدف قرار داده است. در پاسخ، ایران و متحدانش (مانند انصارالله یمن) با ایجاد بلاکد نامتقارن در دریای سرخ و ناامن‌سازی خطوط مواصلاتی عربستان و کویت، حجم عظیمی از ترانزیت روزانه را با اخلال مواجه کرده‌اند.
بنزین ۴ دلاری و متغیر انتخابات آمریکا: برای دولت دونالد ترامپ، افزایش قیمت جهانی نفت برنت به بالای ۸۵ دلار و سرایت آن به پمپ‌بنزین‌های آمریکا (عبور از مرز گالنی ۴ دلار)، یک کابوس سیاسی در آستانه انتخابات میان‌دوره‌ای محسوب می‌شود. «تله اعتبار» (Credibility Trap) به معضل راهبردی‌ای اشاره دارد که در آن سیاست‌گذاران ایالات متحده ناگزیرند میان تهدید به تشدید بیشتر اقدامات نظامی و این واقعیت که اجرای عملی این تهدیدها می‌تواند آمریکا را وارد جنگی عمیق‌تر و فاقد حمایت داخلی کند، تعادل برقرار سازند. این متغیر برای آمریکا یک «خط قرمز اقتصادی» ایجاد کرده که آزادی عمل نظامی مطلق را از واشنگتن سلب می‌کند. عدم قطعیت در اینجا، میزان تاب‌آوری اقتصاد آمریکا در برابر این شوک نفتی در صورت طولانی شدن بحران است.
در چارچوب راهبرد دولت دونالد ترامپ، این تله به دلیل ترکیبی از آسیب‌پذیری‌های سیاسی داخلی و ویژگی‌های رفتاری شخص رئیس‌جمهور، نمودی برجسته‌تر پیدا می‌کند:
خطر توسل به بلوف: از ترامپ به‌عنوان فردی یاد می‌شود که تمایل دارد در تعاملات راهبردی از تاکتیک بلوف استفاده کند. با این حال، اگر دولت ایالات متحده تهدیدهای شدیدی را مطرح کند، اما برای اجتناب از گسترش جنگ از اجرای آنها خودداری ورزد، این خطر وجود دارد که رهبران ایران به این نتیجه برسند که «خطوط قرمز» اعلام‌شده از سوی آمریکا واقعی نیستند. چنین برداشتی می‌تواند اعتبار ایالات متحده را تضعیف کرده و کارآمدی بازدارندگی آن در آینده را کاهش دهد.
محدودیت‌های سیاسی داخلی: در مقابل، اگر ایالات متحده تهدیدهای خود را به مرحله اجرا بگذارد و به تشدید درگیری تن دهد، با خطر واکنش شدید سیاسی در داخل کشور مواجه خواهد شد. ترامپ به‌خوبی آگاه است که حتی موفقیت‌های محدود ایران در وارد کردن تلفات به نیروهای زمینی ایالات متحده می‌تواند به یک فاجعه سیاسی برای او تبدیل شود. افزون بر این، در حالی که حکومت ایران این رویارویی را نبردی وجودی تلقی می‌کند، بخش عمده افکار عمومی آمریکا از اقدام نظامی حمایت نمی‌کند و صرفاً خواهان پایان یافتن درگیری است تا پیامدهای اقتصادی آن، از جمله افزایش بهای سوخت، کاهش یابد.
در نهایت، تله اعتبار دولت را در برابر یک انتخاب دشوار قرار می‌دهد: یا تهدیدهایی مطرح کند که در عمل اجرا نخواهند شد و در نتیجه موجب جسورتر شدن ایران شوند، یا آنکه به تهدیدهای خود عمل کند و خطر ورود به جنگی را بپذیرد که نه از حمایت افکار عمومی برخوردار است و نه از منظر سیاسی برای دولت قابل تحمل خواهد بود.
بخش ۱-۲: ساختار تصمیم‌گیری ایران: مصلحت‌گرایی سپاه، چندپارگی و پاسخ در لایه دوم
ساختار رهبری و دکترین جدید نظامی در ایران
تحولات سیاسی داخلی ایران در اوایل سال ۲۰۲۶، منجر به شکل‌گیری یک دکترین پدافندی جدید شده است. این پیشران شامل دو لایه عدم قطعیت برای جامعه اطلاعاتی غرب است:
انعطاف‌پذیری در تصمیم‌گیری: ساختار تصمیم‌گیری ایران پالس‌های متناقضی به محیط بین‌الملل ارسال می‌کند؛ از یک سو مسعود پزشکیان رسماً از وضعیت «جنگ تمام‌عیار» سخن می‌گوید که نشان‌دهنده آمادگی برای سناریوهای سخت است، و از سوی دیگر، کانال‌های دیپلماتیک فرعی در مسقط همچنان به صورت ضعیف فعال هستند.
تغییر هندسه بازدارندگی: دکترین جدید ایران برخلاف سال‌های گذشته، بر «پاسخ در لایه دوم» تمرکز دارد. یعنی به جای هدف قرار دادن مستقیم ناوهای مجهز به سیستم‌های پدافندی پیشرفته اِجیس (Aegis) آمریکا، زیرساخت‌های آسیب‌پذیر شرکای منطقه‌ای واشنگتن (نظیر پایانه‌های نفتی و فرودگاه‌های کویت و اردن) را هدف قرار می‌دهد. این تغییر دکترین، محاسبات پنتاگون را دچار عدم قطعیت شدید در زمینه «نحوه دفاع از متحدان» کرده است.
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی (IRGC) عمل‌گرایی را با ایدئولوژی انقلابی خود در تعادل نگه می‌دارد؛ هدف اصلی این رویکرد، تضمین بقای نظام جمهوری اسلامی و حفظ جایگاه ممتاز این نهاد در ساختار قدرت ایران است.
بر اساس منابع، این تعادل از چند عامل کلیدی ناشی می‌شود:
اصل بقای نظام (مصلحت): مبنای عمل‌گرایی سپاه پاسداران در دکترین مصلحت (مصلحت یا منفعت نظام) ریشه دارد که توسط بنیان‌گذار انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی در دهه ۱۳۶۰ بنیان نهاده شد. بر اساس این اصل، بقای جمهوری اسلامی عالی‌ترین ارزش دینی تلقی می‌شود. این اصل به سپاه پاسداران و سایر تصمیم‌گیرندگان ایرانی اجازه می‌دهد که هرگاه موجودیت نظام در معرض تهدید قرار گیرد، محاسبات عمل‌گرایانه و راهبردی مبتنی بر مصلحت دولت (*raison détat*) را بر الزامات سخت‌گیرانه ایدئولوژیک یا تعصب ایدئولوژیکِ منتهی به خودویرانگری ترجیح دهند.
حفظ جایگاه نهادی: اگرچه سپاه پاسداران همواره موضعی ایدئولوژیک و سخت‌گیرانه از خود نشان می‌دهد، تصمیمات آن در بنیان خود بر پایه منافع اتخاذ می‌شوند. مهم‌ترین منفعت سپاه، حفظ نظام جمهوری اسلامی است؛ زیرا بقای این نظام، استمرار جایگاه ممتاز، نفوذ این نهاد را در ساختار سیاسی و امنیتی ایران تضمین می‌کند. رهبران سپاه به‌خوبی آگاه‌اند که پیگیری اهداف ایدئولوژیک تا مرز نابودی، به از دست رفتن قدرت و نفوذ خود آنان خواهد انجامید.
پرهیز از تحقیر نظامی: سپاه پاسداران به‌خوبی آگاه است که تحمل شکست‌های سنگین نظامی، که بتواند تصویر و مشروعیت آن را به‌عنوان پاسدار انقلاب اسلامی مخدوش سازد، برای این نهاد امکان‌پذیر نیست. تجربه تاریخی نیز ظرفیت بالای سپاه برای اتخاذ رویکردهای عمل‌گرایانه را نشان می‌دهد. با وجود شور و انگیزه ایدئولوژیک فرماندهان سپاه در دوران جنگ ایران و عراق، آنان در نهایت، زمانی که ادامه جنگ را فاقد چشم‌انداز پیروزی ارزیابی کردند، به آیت‌الله خمینی توصیه کردند که در سال ۱۳۶۷ آتش‌بس را بپذیرد. به همین ترتیب، سپاه در سال ۲۰۱۳ با آغاز مذاکرات درباره برنامه هسته‌ای ایران موافقت کرد و در سال ۲۰۱۵ نیز توافق هسته‌ای را، هنگامی که آن را در راستای منافع دولت ارزیابی می‌کرد، پذیرفت.
تحول در راهبرد نظامی: در سال‌های نخست پس از انقلاب اسلامی، سپاه پاسداران ابعاد اخلاقی و معنوی جنگ ــ از جمله ایمان، شهادت‌طلبی و شور و غیرت دینی ــ را بر سایر عوامل برتری می‌داد و آنها را مهم‌ترین عوامل پیروزی در نبرد می‌دانست. با گذشت زمان، فرهنگ راهبردی سپاه دچار تحول شد و در کنار تعهدات ایدئولوژیک خود، به تدریج اهمیت واقعیت‌های عملیاتی، فناوری‌های نظامی و ملاحظات راهبردی را نیز در محاسبات خود وارد کرد و میان این عوامل نوعی توازن برقرار ساخت.
در نهایت، اگرچه سپاه پاسداران از گفتمان ایدئولوژی و شهادت‌طلبی برای نمایش اقتدار، تقویت مشروعیت و حفظ انسجام درونی خود بهره می‌گیرد، رهبران این نهاد الزامات عملی حکمرانی و مدیریت دولت را به‌خوبی درک می‌کنند. ازاین‌رو، هرگاه بقای نظام جمهوری اسلامی و استمرار موقعیت خود آنان در ساختار قدرت ایجاب کند، مصالحه راهبردی را بر پایبندی مطلق و انعطاف‌ناپذیر به اصول ایدئولوژیک ترجیح خواهند داد.
پیامد این ساختار
در نتیجه این پیچیدگی گسترده سازمانی و اهمیت شبکه‌های غیررسمی اعمال نفوذ، نحوه عملکرد نظام حکمرانی ایران غالباً بسیار غیرشفاف است؛ به‌گونه‌ای که حتی برای برخی از اعضای خود نظام نیز به‌طور کامل قابل درک نیست. این ساختار پراکنده، در بسیاری از موارد به ناسازگاری در ارسال پیام‌های سیاسی منجر می‌شود؛ به‌گونه‌ای که ممکن است دستگاه دیپلماسی پیشنهاد مذاکره ارائه کند، در حالی که هم‌زمان نیروهای نظامی اقدام به انجام حملات کنند. همچنین این تکثر و پیچیدگی سازمانی، لزوم هماهنگی بیش از پیش میان «میدان و دیپلماسی» را برجسته می‌سازد تا سیگنال‌های صادره از سوی کشور به محیط بین‌المللی با حداکثر یکدستی، شفافیت و اثربخشی منتقل شوند.
بخش ۱-۳: کوری تاریخی و بازخوانی ناکامی‌های آمریکا (درس‌های عملیات اراده جدی و رزمایش MC02)
رزمایش «چالش هزاره ۲۰۰۲» (Millennium Challenge 2002 یا MC02) یک بازی جنگی به ارزش ۲۵۰ میلیون دلار بود که با هدف آزمودن برنامه تحول آینده نیروهای مسلح ایالات متحده و ارزیابی قابلیت‌های جنگ شبکه‌محور (Network-Centric Warfare) این کشور در برابر یک دولت فرضی در حوزه خلیج فارس (با عنوان «نیروی قرمز» یا *Red* که به‌طور گسترده ایران یا عراق تلقی می‌شد) طراحی و اجرا شد.
با وجود انتظار اولیه، این رزمایش نه‌تنها موجب بازنگری اساسی در فرضیات نظامی ایالات متحده درباره آسیب‌پذیری نیروهای مدرن خود نشد، بلکه در نهایت به اعتباربخشی مصنوعی و تثبیت دکترین‌های از پیش موجود ارتش ایالات متحده انجامید.
این نتیجه از طریق توالی مشخصی از رویدادها در جریان شبیه‌سازی حاصل شد:
۱. آشکار شدن آسیب‌پذیری‌های جدی نیروهای ایالات متحده
نیروی «قرمز» که فرماندهی آن را سپهبد بازنشسته تفنگداران دریایی ایالات متحده، پل کی. ون رایپر (Paul K. Van Riper)، بر عهده داشت، از تاکتیک‌های نامتقارن بسیار مؤثری استفاده کرد که شباهت زیادی به راهبردهای عملیاتی جمهوری اسلامی ایران در دنیای واقعی داشت. برای گریز از شبکه پیشرفته نظارت الکترونیکی ایالات متحده، نیروهای قرمز به‌جای اتکا به سامانه‌های ارتباطی مدرن، از روش‌های ارتباطی ساده و کم‌فناوری، از جمله پیک‌های موتورسوار و علائم نوری مشابه روش‌های مورد استفاده در جنگ جهانی دوم، بهره گرفتند.
در دومین روز رزمایش، نیروی قرمز یک حمله پیش‌دستانه گسترده با استفاده از موشک‌های کروز انجام داد که سامانه‌های حسگر ناوگان ایالات متحده (نیروی «آبی» یا *Blue*) را با حجم بالای حملات اشباع و از کار انداخت. این حمله، همراه با یورش انبوهی از شناورهای کوچک که عملیات متعارف و حملات انتحاری را به‌صورت هم‌زمان اجرا می‌کردند، موجب شد نیروی قرمز به‌صورت شبیه‌سازی‌شده موفق به غرق کردن ۱۶ فروند شناور جنگی ایالات متحده ــ از جمله یک ناو هواپیمابر ــ شود و همچنین کشته شدن بیش از ۲۰ هزار نفر از نیروهای نظامی آمریکا را شبیه‌سازی کند.
۲. رد نتایج رزمایش و طراحی سناریوی پیروزی ایالات متحده
پس از آنکه نیروهای آمریکایی با شکستی فاجعه‌بار روبه‌رو شدند؛ شکستی که فرضیه شکست‌ناپذیری نیروی دریایی ایالات متحده را به‌شدت زیر سؤال برد، مدیران رزمایش اجرای بازی را متوقف کردند. با وجود آنکه انتظار می‌رفت ارتش آمریکا خود را با این چالش‌های نامتقارن تطبیق دهد، کشتی‌های غرق‌شده ایالات متحده به‌طور مصنوعی «دوباره شناور» اعلام شدند و قواعد درگیری نیز به‌صورت اساسی تغییر یافت.
برای تضمین پیروزی ایالات متحده، ادامه رزمایش به‌طور کامل بر اساس سناریویی از پیش تعیین‌شده هدایت شد. بر این اساس، محدودیت‌های گسترده‌ای بر نیروی قرمز اعمال گردید؛ از جمله اینکه به این نیرو دستور داده شد سامانه‌های راداری پدافند هوایی خود را فعال کند تا به‌آسانی توسط نیروهای آمریکایی منهدم شوند. همچنین، نیروی قرمز از هدف قرار دادن هواپیماهای آمریکایی ــ از جمله هواگرد V-22 Osprey ــ که در حال نزدیک شدن بودند، منع شد.
ژنرال ون رایپر در اعتراض به این تصمیمات از ادامه مشارکت در رزمایش کناره‌گیری کرد. وی اعلام کرد که امکان استفاده از تاکتیک‌های مورد نظر خود از او سلب شده و حتی محل استقرار یگان‌های تحت فرماندهی‌اش به‌طور عمدی در اختیار نیروهای آبی قرار گرفته است.
۳. تثبیت خودبزرگ‌بینی نهادی
در نهایت، مهم‌ترین پیامد رزمایش MC02 برای تفکر نظامی ایالات متحده، تقویت مصنوعی این باور بود که نیروهای مسلح آمریکا شکست‌ناپذیر هستند. کاپیتان جان کارمن (John Carman)، سخنگوی فرماندهی مشترک نیروهای ایالات متحده، بعدها اعلام کرد که این بازی جنگی «تمامی مفاهیم اصلی مورد آزمایش توسط نیروی آبی را به‌درستی اعتبارسنجی کرده است.» این اظهار نظر، محدودیت‌های گسترده‌ای را که بر نیروی قرمز تحمیل شده و زمینه موفقیت ایالات متحده را فراهم کرده بود، به‌طور کامل نادیده گرفت.
ژنرال ون رایپر این نتیجه‌گیری را به‌شدت مورد انتقاد قرار داد و اظهار داشت که رزمایش به‌گونه‌ای طراحی شده بود که صرفاً موفقیت مفاهیم نوین عملیات مشترک نیروهای مسلح ایالات متحده را به نمایش بگذارد. وی این طرز فکر نهادی را با فرضیات نادرستی مقایسه کرد که وزارت دفاع آمریکا در دوران رابرت مک‌نامارا در جریان جنگ ویتنام به آن دچار بود؛ یعنی اعتقادی انعطاف‌ناپذیر به شکست‌ناپذیری ایالات متحده که به‌طور فعال شواهد مغایر با این باور را نادیده می‌گرفت.
در چارچوب گسترده‌تر روابط ایالات متحده و ایران، رزمایش MC02 را می‌توان نمونه‌ای از یک فرصت راهبردی از دست‌رفته دانست. با حذف و بی‌اثر کردن پیامدهای بالقوه و ویرانگر حملات نامتقارن مبتنی بر موشک‌های کروز و تاکتیک هجوم انبوه شناورهای کوچک (*Swarm Attacks*)، ارتش ایالات متحده به‌جای آنکه مفروضات راهبردی خود را با واقعیت‌های میدان نبرد تطبیق دهد، آنها را از مواجهه با واقعیت مصون ساخت. در نتیجه، این فرصت از دست رفت که نشان داده شود چگونه یک رقیب ضعیف‌تر در منطقه خلیج فارس می‌تواند با بهره‌گیری از تاکتیک‌های نامتقارن، نیرویی برخوردار از برتری فناورانه را به‌شدت تضعیف و حتی فلج کند.
عملیات «ارنست ویل» (Operation Earnest Will) چالشی مهم برای ایالات متحده ایجاد کرد، زیرا محاسبات تصمیم‌گیری جمهوری اسلامی ایران برای سیاست‌گذاران، برنامه‌ریزان نظامی و جامعه اطلاعاتی (Intelligence Community یا IC) آمریکا اساساً غیرشفاف و دشوار برای درک بود.
این ابهام، چندین نقطه کور مشخص را ایجاد کرد که برنامه‌ریزی نظامی و مدیریت بحران را برای ایالات متحده با دشواری مواجه ساخت:
ابهام در اهداف راهبردی و میزان عزم ایران: برنامه‌ریزان آمریکایی با خلأهای اطلاعاتی عمیقی در زمینه درک اهداف راهبردی اصلی ایران، میزان تعهد تهران به ادامه جنگ و سطح عزم و اراده آن برای تضعیف نظام اسکورت نفتکش‌های ایالات متحده مواجه بودند.
قابلیت اتکای ساختار فرماندهی و کنترل: ایالات متحده در ارزیابی میزان کارآمدی و انسجام ساختار فرماندهی و کنترل ایران با دشواری روبه‌رو بود؛ به‌ویژه اینکه مشخص نبود رهبری مرکزی تا چه اندازه بر فرماندهان عملیاتی خود کنترل مؤثر و واقعی اعمال می‌کند.
عدم قطعیت درباره تشدید تنش: سیاست‌گذاران آمریکایی ارزیابی‌های اطلاعاتی متناقضی درباره میزان تمایل ایران به تشدید سریع درگیری دریافت می‌کردند. این ابهام به‌ویژه در خصوص این پرسش وجود داشت که آیا ایران از تسلیحات پیشرفته‌تر، از جمله موشک‌های کروز ضدکشتی سیلک‌ورم (Silkworm)، علیه نیروهای ایالات متحده استفاده خواهد کرد یا خیر.
کمبود شواهد قطعی و اتکا به فرضیات: یک یادداشت معاصر سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (CIA) منشأ این دشواری‌ها را کمبود شدید شواهد و اطلاعات کامل می‌دانست. دریاسالار هارولد برنسن (Rear Admiral Harold Bernsen)، فرمانده وقت نیروی دریایی ایالات متحده در خلیج فارس، نیز تصریح کرده بود که دستیابی به اطلاعات معتبر و مستند درباره تصمیمات رهبران ایران به‌طور استثنایی دشوار است. در نتیجه، نیروهای ایالات متحده غالباً ناگزیر بودند برنامه‌ریزی‌های خود را نه بر پایه اطلاعات قطعی و قابل اتکا، بلکه بر اساس فرضیاتی استوار سازند که از سوابق و الگوهای رفتاری پیشین جمهوری اسلامی ایران استنتاج شده بود.
فصل دوم: ارزیابی ریاضی و مدل‌سازی رفتار بازیگران (Game Theory Models)
بخش ۲-۱: کالبدشکافی وقایع میدانی (ژانویه تا ژوئیه ۲۰۲۶)
تحلیل رفتار استراتژیک بازیگران در شرایط عدم قطعیت، نیازمند فهم دقیق چرخه‌های رفتاری گذشته (داده‌های تجربی) و تبدیل آنها به متغیرهای کیفی و کمی در قالب یک ماتریس بازی است. در این فصل، ابتدا تحولات کلیدی ۶ ماه گذشته (ژانویه تا ژوئیه ۲۰۲۶) کالبدشکافی شده و سپس پیامدهای آن در قالب ماتریس پرداخت‌ها مدل‌سازی می‌شود.
کالبدشکافی وقایع ۶ ماه گذشته (ژانویه – ژوئیه ۲۰۲۶)
روند تحولات بحران خلیج فارس در نیمه نخست سال ۲۰۲۶ نشان‌دهنده یک پویایی رفتاری عمل‌گرایانه و در عین حال به شدت پرریسک است. این بازه زمانی را می‌توان به سه فاز متمایز تقسیم کرد:
بخش ۲-۲: ماتریس پرداخت‌های استراتژیک (Strategic Payoff Matrix) و قاعده Minimax Regret
تدوین ماتریس پرداخت‌های استراتژیک (Strategic Payoff Matrix)
در تئوری تصمیم‌گیری، ماتریس پرداخت‌ها نشان می‌دهد که ترکیب استراتژی‌های دو بازیگر اصلی (ایران و آمریکا) چه پیامدها یا امتیازاتی (Payoffs) برای هر یک به همراه دارد. امتیازها در قالب یک طیف کیفی/کمی از ۱۰+ (بهترین برآیند ممکن) تا ۱۰- (فاجعه‌بارترین برآیند ممکن) وزن‌دهی شده‌اند.
سه استراتژی کلیدی برای هر طرف در ماتریس زیر متصور است:
تحلیل ماتریس بر اساس تئوری بازی‌ها زیر شرایط عدم قطعیت:
۱. تحلیل ترجیحات ایران بر اساس قاعده Minimax (کمینه کردن حداکثر آسیب): اگر ایران گزینه A2 (انسداد تنگه هرمز) را انتخاب کند، در بدترین حالت (پاسخ S1 آمریکا) امتیازی معادل ۱۰- دریافت می‌کند که یک فاجعه ساختاری است. اگر گزینه A3 (عقب‌نشینی) را انتخاب کند، در بدترین حالت (پاسخ S1 آمریکا) امتیاز ۸- (تسلیم بدون شرط) را خواهد داشت. بنابراین، عقلانیت استراتژیک حکم می‌کند ایران بر روی گزینه A1 (فشارهای نامتقارن منطقه‌ای) پافشاری کند؛ چرا که بدترین پیامد آن (۵-) نسبت به بدترین پیامدهای سایر گزینه‌ها، آسیب کمتری دارد. این دقیقاً تبیین‌کننده رفتار فعلی ایران در ژوئیه ۲۰۲۶ است.
۲. تحلیل ترجیحات آمریکا: برای دولت ترامپ، نقطه مطلوب مطلق (۷+)، تسلیم بدون قید و شرط ایران (A3) تحت فشار بلاکد (S1) است. اما با توجه به عدم قطعیت در مورد تاب‌آوری اقتصادی داخل آمریکا (بنزین ۴ دلاری و انتخابات)، پافشاری بر S1 در مواجهه با استراتژی A1 ایران، آمریکا را در یک بازی فرسایشی با امتیاز منفی (۴-) قرار می‌دهد. تداوم حملات هوایی ۹ شب گذشته آمریکا نشان‌دهنده تلاش واشنگتن برای سوق دادن ایران از لایه A1 به لایه A3 است، پیش از آنکه قیمت نفت آسیب جدی به اقتصاد آمریکا بزند.
بخش ۲-۳: مدل‌سازی درخت تصمیم‌گیری (Decision Tree) و استخراج تعادل‌های ریاضی
این فصل به ساختاربندی نهایی مدل تصمیم‌گیری بازیگران و ترسیم سناریوهای محتمل آینده اختصاص دارد. در شرایط عدم قطعیت عمیق، تصمیم‌گیرندگان بر اساس بازخوردهای محیطی و اقدامات متقابل حریف، مسیر حرکتی خود را اصلاح می‌کنند. در ادامه، ابتدا ابعاد ریاضی و تحلیلی درخت تصمیم‌گیری تشریح شده و سپس سناریوهای خروجی تحلیل می‌گردند.
۱. تحلیل ریاضی درخت تصمیم‌گیری زیر شرایط عدم قطعیت
در غیاب توابع احتمال دقیق برای رفتار حریف، بازیگران از معیارهای کیفی توام با ارزیابی ریسک استفاده می‌کنند. درخت تصمیم‌گیری این بحران شامل سه نوع گره است:
گره‌های تصمیم (Decision Nodes - مربع): نقاطی که ایران یا آمریکا کنترل کامل بر انتخاب حرکت خود دارند.
گره‌های شانس یا طبیعت (Chance Nodes - دایره): نقاط عدم قطعیت که برآیند رفتار بازار انرژی، متحدان یا لایه‌های پنهان نظامی است و بازیگر بر آن کنترل مطلق ندارد.
گره‌های پایانی (Terminal Nodes - مثلث): پیامد نهایی هر مسیر استراتژیک.
در مدل فعلی (ژوئیه ۲۰۲۶)، ایران در گره تصمیم اول قرار دارد و باید بین سه گزینه «تداوم پدافند نامتقارن»، «انسداد هرمز» یا «عقب‌نشینی/دیپلماسی» دست به انتخاب بزند. هر انتخاب، یک گره شانس ایجاد می‌کند که بر اساس آن، واکنش آمریکا و بازار رقم می‌خورد.
فصل سوم: نقد مدل‌های خطی، تئوری چانه‌زنی و خطوط قرمز زیرساختی
بخش ۳-۱: نقد جیمز فیرون بر تئوری بازی‌ها: شکست چانه‌زنی، عدم تقارن اطلاعات و مشکل تعهد
جیمز فیرون (James Fearon) در نظریه معروف خود تحت عنوان «دلایل عقلانی برای جنگ»، نگاه خطی و محاسباتیِ صرف در تئوری بازی‌ها را به چالش می‌کشد و استدلال می‌کند که از آنجا که جنگ‌ها به شدت پرهزینه (از نظر انسانی، مالی، اقتصادی و اخلاقی) هستند، عقلانیت حکم می‌کند که دولت‌ها همواره بتوانند به توافقی دست یابند که برای هر دو طرف بهتر از جنگ باشد. از این رو، او معتقد است که جنگ‌ها نشان‌دهنده «شکست فرایند چانه‌زنی» میان دولت‌ها هستند، نه صرفاً یک انتخاب استراتژیک در یک بازی ریاضی.
فیرون سه عامل بنیادین را معرفی می‌کند که باعث بن‌بست در چانه‌زنی و بی‌اثر شدن مدل‌های تئوری بازی‌ها در جلوگیری از جنگ می‌شوند:
* ۱. عدم تقارن اطلاعات (Information Asymmetry): کشورها همواره اطلاعات دقیقی از نیت‌های واقعی و میزان توانمندی‌های طرف مقابل ندارند. این ابهام و تلاش برای پنهان کردن اطلاعات، منجر به سوءمحاسبه و اتخاذ تصمیمات خطرناک می‌شود.
* ۲. مشکل تعهد (Commitment Problem): به دلیل ماهیت آنارشیک نظام بین‌الملل، هیچ قدرت فراملی برای تضمین اجرای معاهدات وجود ندارد. حتی اگر طرفین به توافقی برسند، این ترس وجود دارد که یک طرف در آینده با قدرتمندتر شدن، تعهدات خود را زیر پا بگذارد. همین بی‌اعتمادی به آینده باعث می‌شود که کشورها منطق «جنگ پیشگیرانه» را عقلانی بپندارند تا در آینده مجبور به پذیرش شرایط سخت‌تری نشوند.
* ۳. تقسیم‌ناپذیری (Indivisibility): در تئوری بازی‌ها معمولاً فرض بر این است که منافع قابل تقسیم هستند. اما فیرون اشاره می‌کند که برخی موضوعات مانند تهدیدات وجودی، استقلال، حاکمیت ملی و امنیت حیاتی را نمی‌توان به راحتی مصالحه یا تقسیم کرد.
انطباق نقد فیرون با بحران ایران و آمریکا/اسرائیل:
در بحران اخیر، پویایی‌هایی که فیرون مطرح می‌کند بر محاسبات ساده ریاضی غلبه کرده‌اند. اسرائیل با برجسته‌سازی «مشکل تعهد» موفق شد ادراک تهدید را به آمریکا منتقل کند و به واشنگتن بقبولاند که مهار ایرانِ اتمی در آینده بسیار دشوارتر خواهد بود. این امر آمریکا را به سمت انتخاب عقلانیتِ جنگ پیشگیرانه سوق داد. از سوی دیگر، چندصدایی و ناسازگاری در سیگنال‌های دیپلماتیک و میدانی ایران باعث شد که پیام‌های این کشور فاقد اعتبار لازم (Credibility Gap) ارزیابی شود و طرف مقابل نتواند به نیت‌های ایران اعتماد کند، که این مسئله مستقیماً به شکست دیپلماسی و چانه‌زنی انجامید.
فیرون در نهایت نتیجه می‌گیرد که از آنجایی که جنگ ناشی از شکست چانه‌زنی است، به محض آغاز درگیری، طرفین باید در اولین فرصت «محدوده توافق» (Bargaining Range) را بازتعریف کرده و به چانه‌زنی بازگردند. طولانی شدن جنگ با افزایش تلفات، بی‌اعتمادی را بیشتر کرده و این محدوده توافق را مدام کوچک‌تر می‌کند. بنابراین در یک تحلیل استراتژیک، پذیرش آتش‌بس پیش از آنکه هزینه‌های جنگ از منافع آن پیشی بگیرد، نشانه ضعف نیست، بلکه انتخابی کاملاً عقلانی برای جلوگیری از فرسایش اهرم‌های قدرت است.
بخش ۳-۲: تقابل «بازی جمع‌متغیر» (Schelling) با نگاه «جمع-صفر» و هشدارهای جامعه اطلاعاتی (IC)
در نظریه راهبردی، به‌ویژه در آثار توماس شلینگ، بازی با حاصل جمع متغیر (Variable-Sum Game) که گاه از آن با عنوان «بازی مختلط» (Mixed Game) نیز یاد می‌شود، به وضعیتی اطلاق می‌شود که در آن بازیگران درگیر به‌طور هم‌زمان دارای منافع متعارض و منافع مشترک هستند.
برخلاف بازی با حاصل جمع صفر که در آن پیروزی کامل یک طرف الزاماً به معنای شکست کامل طرف دیگر است، مفهوم بازی با حاصل جمع متغیر بر این فرض استوار است که تعارض‌های واقعی در عرصه روابط بین‌الملل به‌ندرت ماهیتی مطلق دارند. در چنین وضعیت‌هایی، تهدید، اجبار و رقابت شدید با امکان دستیابی به منافع متقابل و همکاری محدود به‌صورت هم‌زمان وجود دارد.
ویژگی‌های اصلی بازی با حاصل جمع متغیر در نظریه راهبردی عبارت‌اند از:
وجود منافع مشترک درهم‌تنیده: حتی دشمنانی که درگیر شدیدترین منازعات هستند، ممکن است در برخی حوزه‌های اساسی دارای منافع مشترک باشند. برای نمونه، هر دو طرف ممکن است به‌طور مشترک خواهان جلوگیری از پیامدهای فاجعه‌بار یک جنگ تمام‌عیار، نابودی متقابل یا فروپاشی کامل ساختارهای اجتماعی باشند.
بازتعریف مفهوم پیروزی: در چارچوب بازی با حاصل جمع متغیر، پیروزی به معنای نابودی کامل یا شکست مطلق رقیب نیست؛ بلکه عبارت است از بهبود موقعیت نسبی خود، تحقق اهداف راهبردی از طریق چانه‌زنی، اعمال خویشتنداری و جلوگیری از پیامدهایی که برای هر دو طرف زیان‌بار و فاجعه‌آمیز است.
ایجاد امکان برای چانه‌زنی و مصالحه: تلقی یک منازعه به‌عنوان بازی با حاصل جمع متغیر، انعطاف‌پذیری راهبردی را افزایش می‌دهد. این رویکرد، تمرکز را از یک مبارزه ایدئولوژیکِ مطلق و همه یا هیچ، به سوی تحلیل هزینه–فایده سوق می‌دهد؛ تحلیلی که در آن راه‌حل‌های میانی، امتیازدهی متقابل و توافق‌های دیپلماتیک امکان‌پذیر می‌شوند.
در چارچوب روابط بین‌الملل، شناسایی یک منازعه به‌عنوان بازی با حاصل جمع متغیر، پیش‌شرط اساسی امکان‌پذیر شدن دیپلماسی و چانه‌زنی است. چنین برداشتی به دولت‌ها اجازه می‌دهد ضمن حفظ منافع حیاتی و بنیادین خود، از طریق مذاکره به راه‌حل‌هایی دست یابند که بدون سوق دادن غیرضروری بحران به سمت یک جنگ ویرانگر و مبتنی بر نابودی متقابل، ثبات و امنیت نسبی را حفظ کند.
اگرچه منابع ارائه‌شده به‌طور صریح اصطلاح «بازی با حاصل جمع صفر» (Zero-Sum Game) را به جامعه اطلاعاتی ایالات متحده (U.S. Intelligence Community: IC) نسبت نمی‌دهند، اما هشدارهای این نهاد به‌طور قابل‌توجهی با ارزیابی‌های تحلیلگران راهبردی همسو است؛ تحلیلگرانی که تأکید می‌کنند تقابل میان ایالات متحده و ایران در واقع یک «بازی با حاصل جمع متغیر» (Variable-Sum Game) یا «بازی غیرصفرجمع» (Non-Zero-Sum Game) است.
دلایل راهبردی این طبقه‌بندی و نحوه پشتیبانی هشدارهای جامعه اطلاعاتی آمریکا از این برداشت را می‌توان به شرح زیر تبیین کرد:
۱. وجود منافع مشترک
بر اساس دیدگاه نظریه‌پردازان راهبردی، از جمله توماس شلینگ، رویارویی میان ایالات متحده و ایران نمونه‌ای از یک «بازی با حاصل جمع متغیر» است، زیرا روابط دو کشور به‌طور هم‌زمان ترکیبی از رقابت شدید و منافع مشترک بنیادین را در بر می‌گیرد. مهم‌ترین منفعت مشترک دو طرف، تمایل متقابل به اجتناب از وقوع یک جنگ منطقه‌ای گسترده و فاجعه‌بار است. در چنین الگویی از تعارض، مفهوم «پیروزی» به نابودی کامل طرف مقابل محدود نمی‌شود؛ بلکه دستیابی به اهداف از طریق چانه‌زنی، بازدارندگی و خویشتنداری، بدون سوق دادن بحران به سوی فاجعه‌ای متقابل، ملاک موفقیت محسوب می‌شود.
۲. هشدار جامعه اطلاعاتی آمریکا درباره راهبردهای مبتنی بر «شکست کامل»
جامعه اطلاعاتی آمریکا در مقاطع مختلف به سیاست‌گذاران این کشور هشدار داده است که تلقی این تقابل به‌عنوان یک منازعه صفرجمع—برای مثال، اجرای حملات نظامی گسترده با هدف درهم شکستن کامل ایران—به احتمال زیاد نتیجه‌ای معکوس خواهد داشت. ارزیابی‌های این نهاد نشان می‌داد که حتی یک حمله وسیع ایالات متحده که تلفات سنگینی بر ایران وارد کند، لزوماً به تغییر سیاست‌های تهران منجر نخواهد شد.
از آنجا که ایران منافع حیاتی ملی خود را در این تقابل در معرض خطر می‌بیند و به‌سادگی مرعوب فشار نظامی نمی‌شود، جامعه اطلاعاتی هشدار داده است که استفاده از نیروی نظامی قاطع نه‌تنها اهداف موردنظر را تضمین نمی‌کند، بلکه می‌تواند به عناصر تندرو در ایران فرصت دهد تا جامعه را برای پذیرش هزینه‌ها و فداکاری‌های بیشتر بسیج کرده و مسیر بحران را به سمت تشدیدی غیرقابل پیش‌بینی سوق دهند.
چه کسانی این منازعه را یک بازی صفرجمع تلقی می‌کنند؟
منابع مورد اشاره بیان می‌کنند که رویکرد خطرناک «بازی با حاصل جمع صفر» عمدتاً از سوی بازیگرانی دنبال می‌شود که به‌طور فعال در پی جلوگیری از شکل‌گیری فرایندهای دیپلماتیک و چانه‌زنی هستند.
اسرائیل: اسرائیل توانمندی‌های هسته‌ای و شبکه نیروهای نیابتی ایران را تهدیدی مطلق و وجودی تلقی می‌کند؛ تهدیدی که در چارچوب یک بازی صفرجمع تعریف می‌شود، به این معنا که هرگونه افزایش قدرت یا نفوذ ایران مستقیماً به‌منزله کاهش امنیت و منافع اسرائیل است. از این رو، اسرائیل تلاش می‌کند برداشت ایالات متحده از تهدید ایران را از یک منازعه قابل مدیریت و مبتنی بر حاصل جمع متغیر، به سمت چارچوبی صفرجمع سوق دهد تا زمینه توجیه حملات پیشگیرانه نظامی فراهم شود.
تندروهای ایدئولوژیک در ایران: جناح‌های رادیکال در ساختار قدرت ایران—که غالباً تحت تأثیر گفتمان‌های آخرالزمانی یا ایدئولوژی مقاومت قرار دارند—نیز این تقابل را از دریچه‌ای سخت‌گیرانه و صفرجمع می‌نگرند. اگرچه در بخشی از گفتمان ایدئولوژیک، منازعه ماهیتی بنیادین دارد، اما تجربه تاریخی تصمیم‌گیری در جمهوری اسلامی نشان داده است که دکترین حاکم بر سیاست خارجی در نقاط عطف، همواره بر اصل «مصلحت» و محاسبات عقلانی هزینه–فایده استوار بوده است.
بخش ۳-۳: تفکیک اهداف نظامی از غیرنظامی، خطوط قرمز و سناریوی « پاسخ بازدارنده نهایی و صریح» (Gambling for Resurrection)
بر اساس منابع مورد استناد، تمایز میان اهداف نظامی و زیرساخت‌های غیرنظامی در ایران بر دو معیار اساسی استوار است: نخست، میزان ارزش عملیاتی هدف برای نیروهای مسلح ایران؛ و دوم، تلاش آگاهانه—به‌ویژه از سوی ایالات متحده—برای جلوگیری از وارد آمدن تلفات گسترده به غیرنظامیان در سرزمین اصلی ایران.
اهداف نظامی
اهدافی که ماهیت نظامی دارند، عموماً شامل تأسیساتی هستند که به‌طور مستقیم از برنامه هسته‌ای، توانمندی‌های جنگ نامتقارن و عملیات دریایی ایران پشتیبانی می‌کنند. نمونه‌های شاخص عبارت‌اند از:
تأسیسات هسته‌ای: ایالات متحده به‌صراحت مراکز هسته‌ای ایران را در زمره اهداف نظامی و مرتبط با اشاعه تسلیحات قرار می‌دهد. در جریان عملیات «چکش نیمه‌شب» (Operation Midnight Hammer) در ژوئن ۲۰۲۵، حملات دقیق علیه تأسیسات هسته‌ای فردو، نطنز و اصفهان انجام شد. ایالات متحده از طریق پیام‌های غیرعلنی به تهران اطلاع داد که این حملات صرفاً محدود به زیرساخت‌های هسته‌ای بوده و مقدمه‌ای برای آغاز جنگی گسترده یا اشغال ایران محسوب نمی‌شود.
زیرساخت‌های موشکی و پهپادی: در عملیات «خشم حماسی» (Operation Epic Fury) در فوریه ۲۰۲۶، ایالات متحده و اسرائیل زیرساخت‌های نظامی مرتبط با برنامه موشکی و پهپادی ایران، به‌ویژه تأسیسات واقع در بنادر جنوبی کشور، را هدف قرار دادند.
سکوهای نفتی فراساحلی با کاربری دوگانه: از منظر تاریخی، ایالات متحده برخی سکوهای نفتی فراساحلی را در صورتی که کاربرد نظامی داشته باشند، هدفی مشروع تلقی کرده است. در جریان عملیات «ارنست ویل» (Operation Earnest Will) طی سال‌های ۱۹۸۷ تا ۱۹۸۸، سکوهای نفتی رشادت (رستم)، ساسان و سیری منهدم شدند؛ زیرا سپاه پاسداران انقلاب اسلامی از این سکوها به‌عنوان پایگاه عملیات قایق‌های تندرو و بالگردها و همچنین ایستگاه‌های دیده‌بانی برای رصد تحرکات ناوهای آمریکایی استفاده می‌کرد.
تأسیسات و تجهیزات نیروی دریایی: شناورهای مین‌گذار، قایق‌های گشتی و مراکز فرماندهی نیروی دریایی ایران—از جمله پایگاه‌های مستقر در بندرعباس—به‌عنوان اهداف آشکار نظامی شناخته می‌شوند.
زیرساخت‌های غیرنظامی
زیرساخت‌های غیرنظامی شامل سرزمین اصلی ایران، خدمات عمومی و زیرساخت‌های اقتصادی و تجاری کشور است. مهم‌ترین مصادیق عبارت‌اند از:
سرزمین اصلی ایران: از نظر تاریخی و نیز در برنامه‌ریزی‌های اخیر نظامی، سیاست‌گذاران آمریکایی میان دارایی‌های نظامی فراساحلی و سرزمین اصلی ایران تمایز روشنی قائل شده‌اند. برنامه‌ریزان نظامی به‌طور معمول از حمله به اهداف واقع در خاک اصلی ایران اجتناب می‌کنند تا تلفات غیرنظامیان کاهش یافته و از تبدیل بحران به یک جنگ فراگیر جلوگیری شود.
زیرساخت‌های حیاتی خدمات عمومی: تأسیساتی که نیازهای اساسی زندگی روزمره شهروندان را تأمین می‌کنند—از جمله سامانه‌های برق، گاز، سوخت و آب—در زمره زیرساخت‌های غیرنظامی قرار می‌گیرند. منابع مورد اشاره بیان می‌کنند که محاصره جاری ایالات متحده می‌تواند این خدمات حیاتی را با تهدید جدی مواجه ساخته و بحران انسانی گسترده‌ای برای میلیون‌ها شهروند ایرانی ایجاد کند.
«خط قرمز» سپاه پاسداران: از دیدگاه جمهوری اسلامی، زیرساخت‌های غیرنظامی بخشی از خطوط قرمز امنیتی کشور محسوب می‌شوند. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به‌صراحت اعلام کرده است که در صورت حمله ایالات متحده به زیرساخت‌های غیرنظامی ایران، پاسخ متقابل ایران شامل هدف قرار دادن زیرساخت‌های غیرنظامی و صنایع نفتی اسرائیل و کشورهای عربی حوزه خلیج فارس خواهد بود.
مناقشه کنونی میان ایالات متحده و ایران تحت تأثیر شبکه‌ای پیچیده از «خطوط قرمز» نظامی، اقتصادی و سیاسیِ درهم‌تنیده قرار دارد. برخلاف مرزهای متعارف در میدان نبرد، این خطوط قرمز بیانگر آستانه‌های تحمل هزینه و تشدید تنش هستند که مشخص می‌کنند هر یک از طرفین تا چه اندازه حاضر به پیشروی هستند، پیش از آنکه درگیری به یک جنگ تمام‌عیار منطقه‌ای تبدیل شود.
۱. گریز هسته‌ای و حملات پیشگیرانه (خط قرمز ایالات متحده و اسرائیل)
از دیدگاه اسرائیل، احتمال دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای یک خط قرمز مطلق و تهدیدی وجودی محسوب می‌شود که اقدام پیشگیرانه را اجتناب‌ناپذیر می‌سازد. ایالات متحده نیز این خط قرمز را با قاطعیت اجرا کرده و راهبرد خود را از بازدارندگی دیپلماتیک به سمت مجازات مستقیم نظامی تغییر داده است. این رویکرد در عملیات «چکش نیمه‌شب» (Operation Midnight Hammer) در ژوئن ۲۰۲۵ آشکار شد؛ زمانی که ایالات متحده با استفاده از بمب‌های سنگرشکن هدایت‌شونده و موشک‌های کروز، تأسیسات هسته‌ای فردو، نطنز و اصفهان را هدف قرار داد تا از آنچه «گریز قریب‌الوقوع هسته‌ای» ایران تلقی می‌شد، جلوگیری کند. هدف ایالات متحده از این عملیات، تقویت آشکار خط قرمز مربوط به جلوگیری از اشاعه هسته‌ای بود؛ در عین حال، از طریق کانال‌های ارتباطی غیررسمی (Back Channels) به ایران اعلام شد که این حملات صرفاً تأسیسات هسته‌ای را هدف قرار داده‌اند و با هدف تغییر نظام سیاسی ایران انجام نشده‌اند.
۲. بقای نظام و زیرساخت‌های غیرنظامی (خط قرمز ایران)
برای جمهوری اسلامی ایران، مهم‌ترین و نهایی‌ترین خط قرمز، بقای نظام سیاسی است. اگرچه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در شرایط کنونی عمدتاً بر جنگ نامتقارن و حملات نیروهای نیابتی تکیه دارد، اما در خصوص دامنه اهداف ایالات متحده، آستانه‌ای مشخص و غیرقابل اغماض تعیین کرده است. سپاه پاسداران هشدار داده است که اگر ایالات متحده دامنه عملیات نظامی خود را به حمله علیه زیرساخت‌های غیرنظامی ایران گسترش دهد، ایران نیز متقابلاً صنایع نفتی و زیرساخت‌های غیرنظامی اسرائیل و کشورهای عربی حوزه خلیج فارس را هدف قرار داده و منهدم خواهد کرد.
۳. انسداد کامل تنگه هرمز (بالاترین سطح تشدید تنش)
اگرچه ایران در شرایط کنونی به‌صورت امر واقع (*de facto*) از طریق اقدامات بازدارنده دریایی و اعمال نوعی محاصره غیررسمی در تنگه هرمز فعالیت می‌کند، اما انسداد کامل و فیزیکی این آبراه بین‌المللی، خط قرمز بسیار مهمی برای جامعه بین‌المللی به شمار می‌رود. مسدود کردن کامل تنگه ــ برای مثال از طریق استقرار گسترده مین‌های دریایی و سامانه‌های موشکی ضدکشتی ــ شوک عظیمی به بازار جهانی انرژی وارد خواهد کرد، قیمت نفت را به بیش از ۱۵۰ دلار در هر بشکه خواهد رساند و عملاً مداخله مستقیم نظامی سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) و سایر بازیگران بین‌المللی را اجتناب‌ناپذیر خواهد ساخت.
حتی چین، که در منطقه نقش یک موازنه‌گر محافظه‌کار را ایفا می‌کند و بخش قابل توجهی از نفت ایران را با قیمت‌های تخفیف‌خورده خریداری می‌کند، به تهران اعلام کرده است که انسداد کامل تنگه هرمز یک خط قرمز قطعی محسوب می‌شود و عبور از آن می‌تواند روابط راهبردی دو کشور را به‌شدت تضعیف یا حتی از هم بگسلد.
۴. آستانه چهار دلار برای بنزین و تلفات نیروهای زمینی (خطوط قرمز داخلی ایالات متحده)
همان‌گونه که پیش‌تر اشاره شد، دولت ترامپ با محدودیت‌های شدیدی مواجه است که عمدتاً از ملاحظات سیاست داخلی ناشی می‌شوند. نیروهای مسلح ایالات متحده عملاً با یک «خط قرمز اقتصادی» روبه‌رو هستند؛ به این معنا که اگر تشدید درگیری موجب اختلال در بازار جهانی نفت شده و قیمت بنزین در داخل آمریکا را به بیش از ۴ یا ۵ دلار برای هر گالن برساند، احتمال وقوع یک شکست انتخاباتی برای حزب حاکم به‌شدت افزایش خواهد یافت.
افزون بر این، جلوگیری از وارد آمدن تلفات به نیروهای زمینی ایالات متحده نیز یک مرز قطعی و حساس محسوب می‌شود. دولت آمریکا به‌خوبی آگاه است که حتی موفقیت‌های محدود ایران در کشتن نیروهای زمینی آمریکایی می‌تواند پیامدهای سیاسی بسیار سنگینی برای دولت در پی داشته باشد. ازاین‌رو، پاسخ‌های نظامی ایالات متحده عمدتاً به حملات هوایی و دریایی از فاصله دور (*Standoff Strikes*) محدود شده و از ورود به یک تهاجم زمینی گسترده اجتناب می‌شود.
۵. «تله اعتبار» و جابه‌جایی خطوط قرمز
یکی از مهم‌ترین مخاطرات در منازعه کنونی آن است که هر دو طرف به‌طور مستمر در حال آزمودن و جابه‌جا کردن مرزهای قواعد نانوشته هستند تا «خطوط قرمز جدیدی» تعریف کرده و میزان عزم و اراده خود را به طرف مقابل نشان دهند.
در این میان، سیاست‌گذاران آمریکایی با پدیده‌ای مواجه‌اند که از آن با عنوان «تله اعتبار» (Credibility Trap) یاد می‌شود. اگر دولت ایالات متحده صرفاً به طرح تهدیدهایی بپردازد که به دلیل نگرانی‌های ناشی از سیاست داخلی حاضر به اجرای آنها نباشد، رهبران ایران به این جمع‌بندی خواهند رسید که خطوط قرمز اعلام‌شده از سوی آمریکا فاقد اعتبار واقعی هستند. در مقابل، اجرای این خطوط قرمز از طریق حملات مستقیم و متعارف نظامی ــ همان‌گونه که در ژوئن ۲۰۲۵ رخ داد ــ مرز میان بازدارندگی و جنگ آشکار را مبهم می‌کند و ایران را ناگزیر می‌سازد برای بازسازی اعتبار بازدارندگی خود، به اقدامات نامتقارن متوسل شود. در نتیجه، منطقه به‌طور مستمر در آستانه ورود به یک جنگ فراگیر و تمام‌عیار باقی می‌ماند.


فصل چهارم: هندسه بازیگران پیرامونی، پدافند کریدوری و ابعاد حقوقی

بخش ۴-۱: نقش کاتالیزوری اسرائیل و موازنه‌گرهای بین‌المللی (چین، روسیه و کره شمالی)
اسرائیل از طریق تغییر فعالانه نحوه ادراک ایالات متحده از تهدید ایران، بر برداشت واشنگتن از این تهدید تأثیر می‌گذارد؛ به‌گونه‌ای که آن را از یک اختلاف راهبردیِ قابل مدیریت به یک بحران قریب‌الوقوع و وجودی تبدیل می‌کند.
در سطح بنیادین، ایالات متحده و اسرائیل با مبانی راهبردی متفاوتی به تحولات منطقه می‌نگرند. ایالات متحده معمولاً منازعه خود با ایران را در قالب یک «بازی با جمع متغیر» (Variable-Sum Game) تفسیر می‌کند؛ رویکردی که بر تغییر رفتار تهران، مهار تهدیدهای دریایی و دستیابی به یک توافق جدید اقتصادی ـ امنیتی با کمترین هزینه‌های داخلی متمرکز است. در مقابل، اسرائیل توانمندی‌های ایران ــ به‌ویژه برنامه هسته‌ای، موشک‌های بالستیک میان‌برد و شبکه نیروهای نیابتی همچون حزب‌الله ــ را تهدیدی مطلق، وجودی و در چارچوب یک «بازی با جمع صفر» (Zero-Sum Game) تلقی می‌کند؛ به‌گونه‌ای که هرگونه افزایش قدرت یا دستاورد ایران، به منزله شکست اسرائیل ارزیابی می‌شود.
برای پر کردن این شکاف و همسو ساختن سیاست ایالات متحده با نیازهای امنیتی خود، اسرائیل به‌عنوان یک کاتالیزور راهبردی عمل می‌کند که به‌صورت نظام‌مند، ماهیت و شدت تهدید ایران را در چارچوب تصمیم‌گیری ایالات متحده بازتعریف و تشدید می‌کند. اسرائیل این هدف را از طریق چندین سازوکار دنبال می‌کند:
تسلط بر روایت تهدید: اسرائیل به‌طور فعال در عرصه بین‌المللی برای تعریف ماهیت تهدید رقابت می‌کند. این کشور با صورت‌بندی اقدامات ایران به‌عنوان یک تهدید وجودی و مبتنی بر منطق بازی با جمع صفر، موفق می‌شود هرگونه پیام تعدیل‌کننده یا دیپلماتیک صادرشده از سوی ایران را تحت‌الشعاع قرار دهد و در نتیجه، دولت ایالات متحده را به پذیرش تفسیر سخت‌گیرانه‌تر خود از وضعیت سوق دهد.
تغییر محاسبات راهبردی ایالات متحده: اسرائیل با بهره‌گیری از این روایت، سیاست‌گذاران آمریکایی را متقاعد می‌کند که ایران در آستانه دستیابی به سلاح هسته‌ای قرار دارد و مهار ایرانِ جسورتر و مجهز به توان هسته‌ای در آینده امکان‌پذیر نخواهد بود. چنین برداشتی، اعتماد واشنگتن به کارآمدی راهبرد بازدارندگی بلندمدت را تضعیف و در نهایت از میان می‌برد.
کشاندن ایالات متحده به درگیری‌های پرهزینه‌تر: بر اساس چارچوب نظری توماس شلینگ، نظریه‌پرداز برجسته راهبرد، هرگاه یک بازیگر بتواند ادراک شریک خود از تهدید را به‌طور موفقیت‌آمیز تغییر دهد، قادر خواهد بود او را به ورود به منازعه‌ای به‌مراتب پرریسک‌تر و پرهزینه‌تر ترغیب کند. اسرائیل با انتقال نگرانی‌های وجودی خود به واشنگتن، ایالات متحده را از مسیر مذاکره دور ساخته و به سمت حملات نظامی پیشگیرانه سوق می‌دهد.
در نهایت، این فرایند تأثیرگذاری موجب می‌شود ایالات متحده از ترجیح خود برای دستیابی به یک راه‌حل دیپلماتیک مبتنی بر منطق «بازی با جمع متغیر» فاصله گرفته و به‌جای آن، اقدام‌های نظامی‌ای را در پیش گیرد که با اهداف حداکثری اسرائیل، یعنی انهدام فیزیکی زیرساخت‌های هسته‌ای و نظامی ایران، همسویی نزدیکی دارند.
چین و روسیه با فراهم کردن شریان‌های حیاتی اقتصادی، دیپلماتیک و حمایت‌های غیرمستقیم نظامی برای تهران، نقش تعیین‌کننده‌ای در نتیجه تقابل میان ایالات متحده و ایران ایفا می‌کنند؛ به‌گونه‌ای که این حمایت‌ها در مجموع مانع از آن می‌شود که ایالات متحده بتواند به‌آسانی ایران را منزوی کرده یا موجب فروپاشی نظام سیاسی آن شود. با این حال، هر دو کشور دارای محدودیت‌های راهبردی مشخصی هستند که از ورود مستقیم آنان به جنگ جلوگیری می‌کند.
چین به‌عنوان شریان حیاتی اقتصادی و «موازنه‌گر محافظه‌کار»
کاهش اثرگذاری تحریم‌های ایالات متحده: چین با ایفای نقش اصلی در خرید نفت ایران با قیمت‌های تخفیفی و همچنین فراهم کردن مسیرهایی برای تجارت غیررسمی، کارزار «فشار حداکثری» ایالات متحده را تا حد زیادی تضعیف می‌کند.
پشتیبانی از توانمندی‌های نظامی: پکن با فراهم کردن امکان فروش تصاویر ماهواره‌ای تجاری و تأمین مواد شیمیایی مورد استفاده در تولید پیشرانه‌های موشکی، از قابلیت‌های جنگ نامتقارن ایران حمایت می‌کند. با این حال، وزیر دفاع ایالات متحده اعلام کرده است که چین گزارش‌های مربوط به انتقال سامانه‌های کامل پدافند هوایی به ایران را رد کرده است.
مهار تشدید بحران: چین به‌عنوان یک «موازنه‌گر محافظه‌کار» (Conservative Balancer) عمل می‌کند؛ زیرا وابستگی قابل‌توجهی به واردات انرژی از سراسر منطقه، از جمله از متحدان عرب ایالات متحده در خلیج فارس، دارد. پکن از نفوذ ژئوپلیتیکی گسترده خود برای ترغیب واشنگتن به تعدیل محاصره دریایی ایران استفاده می‌کند تا از بروز شوک‌های اقتصادی جهانی جلوگیری شود. هم‌زمان، چین به تهران نیز پیام می‌دهد که بستن کامل و فیزیکی تنگه هرمز، خط قرمز قطعی پکن محسوب می‌شود؛ زیرا چنین اقدامی می‌تواند مشارکت راهبردی ۲۵ ساله میان دو کشور را با مخاطره جدی مواجه سازد.
روسیه به‌عنوان سپر دیپلماتیک و حامی جنگ نامتقارن
حمایت دیپلماتیک و اقتصادی: روسیه به‌طور فعال حملات نظامی ایالات متحده را اقدامی غیرقانونی و مصداق یکجانبه‌گرایی بی‌ثبات‌کننده‌ای می‌داند که شورای امنیت سازمان ملل متحد را دور می‌زند. مسکو از وزن دیپلماتیک خود برای جلوگیری از شکل‌گیری اجماع بین‌المللی علیه ایران استفاده کرده و همچنین از طریق سازوکارهایی نظیر کریدور حمل‌ونقل شمال–جنوب به ایران در کاهش آثار تحریم‌های غرب کمک می‌کند.
حمایت نظامی محدود: اگرچه روسیه و ایران بر اساس پیمان مشارکت راهبردی سال ۲۰۲۴ همکاری نزدیکی دارند، اما میان دو کشور پیمان دفاع متقابل وجود ندارد. از سوی دیگر، ادامه جنگ روسیه در اوکراین و تمایل مسکو به اجتناب از رویارویی مستقیم با ناتو، موجب شده است که کمک‌های نظامی این کشور عمدتاً در سطح غیرمستقیم باقی بماند. با این حال، در صورتی که بقای نظام جمهوری اسلامی با تهدیدی وجودی مواجه شود، انتظار می‌رود روسیه اطلاعات ماهواره‌ای، حمایت‌های سایبری و احتمالاً سامانه‌های پیشرفته دفاعی—مانند سامانه پدافند هوایی اس-۴۰۰ یا موشک‌های کروز—را در اختیار ایران قرار دهد؛ مشابه حمایت‌های غیرمستقیمی که در جریان «جنگ دوازده‌روزه» سال ۲۰۲۵ ارائه شد.
در مجموع، هر دو قدرت در پی آن هستند که ایران را در اردوگاه ضدغرب حفظ کرده و هزینه‌های اعمال هژمونی ایالات متحده را افزایش دهند، بی‌آنکه خود متحمل پیامدهای فاجعه‌بار یک جنگ مستقیم میان قدرت‌های بزرگ شوند. از این منظر، نقش چین و روسیه سبب می‌شود که ایالات متحده نتواند به یک پیروزی قاطع و کم‌هزینه دست یابد و در نتیجه، روند منازعه بیش از آنکه به شکست کامل ایران منتهی شود، به سمت بن‌بست فرسایشی یا توافقی مبتنی بر مذاکره سوق پیدا کند.
بخش ۴-۲: پدافند نامتقارن لایه دوم (کویت و اردن) و محاصره کریدوری انصارالله در دریای سرخ
۱. دکترین پاسخ در لایه دوم: تمرکز بر کویت و اردن
با آغاز حملات هوایی متوالی آمریکا به پادگان‌ها و زاغه‌های موشکی ساحلی ایران در ابتدای ژوئیه ۲۰۲۶، ستاد کل نیروهای مسلح ایران استراتژی جدیدی را با نام «پاسخ متناسب در لایه دوم» عملیاتی کرد. منطق این استراتژی بر دوقطبی زیر استوار است:
پدافند مجهز به سیستم‌های Aegis و Patriot ناوگروه‌های آمریکایی در خلیج فارس، نرخ آسیب‌پذیری بالایی را برای موشک‌های بالستیک سنتی ایجاد می‌کند.
در مقابل، پایگاه‌های لوجستیکی، فرودگاه‌ها و تأسیسات انرژی کشورهای همسایه که به عنوان تسهیل‌کننده عملیات آمریکا عمل می‌کنند، آسیب‌پذیری ساختاری بالایی دارند.
شواهد میدانی هفته‌های اخیر:
هدف‌گیری فرودگاه کویت و پایگاه علی‌السالم: پهپادهای تهاجمی نقطه‌زن ایران با عبور از چتر پدافندی کویت، بخش لجستیک پایگاه هوایی علی‌السالم (محل استقرار جنگنده‌های سوخت‌رسان ائتلاف) را مختل کردند. این اقدام پالس مستقیمی به کشورهای شورای همکاری خلیج فارس بود که تداوم اعطای حریم هوایی به آمریکا، هزینه‌های اقتصادی سنگینی برای آنها خواهد داشت.
فشار بر اردن (پایگاه الموفق السلطی): هدف قرار گرفتن خطوط مواصلاتی و پهپادی در اردن، مسیرهای گشت‌زنی هوایی متمایل به غرب کشور را با عدم قطعیت تاکتیکی مواجه کرد و تمرکز نیروی هوایی آمریکا را از جنوب ایران به سمت پدافند از پایگاه‌های منطقه‌ای تغییر داد.
۲. استراتژی محاصره کریدوری: نقش انصارالله در دریای سرخ
هم‌زمان با محاصره بنادر ایران توسط ناوگان پنجم آمریکا، جنبش انصارالله یمن در تبانی استراتژیک با تهران، فرمان «بلاکد مطلق مواصلاتی دریای سرخ» را صادر کرد. این اقدام با هدف مسدودسازی مسیرهای جایگزین عربستان سعودی برای دور زدن تنگه هرمز انجام شد:
مکانیسم عملیاتی: حوثی‌ها با استفاده از موشک‌های کروز ضدکشتی نسل جدید و قایق‌های بدون سرنشین انتحاری (USV)، پایانه‌های صادراتی دریای سرخ عربستان (مانند بندر ینبع) را هدف قرار دادند.
تأثیر بر زنجیره تأمین: با ناامن شدن دریای سرخ، خط لوله شرق به غرب عربستان (East-West Pipeline) که ظرفیت انتقال روزانه ۵ میلیون بشکه نفت را به خارج از خلیج فارس دارد، عملاً کارایی استراتژیک خود را از دست داد. این امر بازار جهانی را با این واقعیت روبه‌رو کرد که «انفصال ناوبری در هرمز به معنای فلج شدن کل سیستم توزیع خاورمیانه است».
بخش ۴-۳: هزارتوی حقوقی ناوبری: تقابل کنوانسیون حقوق دریاها (UNCLOS) با ماده ۵۱ منشور ملل متحد
ابعاد حقوقی جنگ و ناوبری در تنگه هرمز ریشه در یک بن‌بست عمیق و تقابل تفسیرهای متضاد از حقوق بین‌الملل میان ایران و ایالات متحده دارد
. این منازعه حقوقی در آب‌های خلیج فارس، بر محور دو ادعای متعارض «آزادی ناوبری» و «حق دفاع مشروع و حاکمیت» استوار است:
دیدگاه ایالات متحده و ائتلاف بین‌المللی (آزادی ناوبری و UNCLOS): آمریکا با تأکید بر تعهد اصولی خود به آزادی ناوبری
و با استناد به کنوانسیون ۱۹۸۲ حقوق دریاها (UNCLOS)، بر «حق عبور بی‌ضرر و ترانزیت در تنگه‌های بین‌المللی» پافشاری می‌کند
. واشنگتن هرگونه اخلال، مین‌گذاری یا ایجاد محاصره و مانع از سوی ایران در آب‌های بین‌المللی یا آب‌های کشورهای بی‌طرف را نقض فاحش حقوق بین‌الملل و آزادی ناوبری می‌داند [24، 647]. علاوه بر این، ایالات متحده حضور نیروهای خود در آب‌های بین‌المللی را مشروع دانسته و بر حق دفاع از خود (Self-defense) در این آب‌ها تأکید می‌ورزد
.دیدگاه جمهوری اسلامی ایران (دفاع مشروع و ماده ۵۱ منشور ملل متحد): در مقابل، یکی از اهداف اصلی ایران تثبیت و شناسایی بین‌المللی (به صورت دوفاکتو و دوژور) حاکمیت خود بر تنگه هرمز است
. هنگامی که آمریکا اقدام به محاصره بنادر تجاری و مسیرهای تردد ایران می‌کند
، تهران این اقدام را یک «اقدام به جنگ» (Act of War) تلقی می‌نماید
. در نتیجه، ایران با استناد به ماده ۵۱ منشور ملل متحد (حق ذاتی دفاع مشروع)، عملیات‌های نامتقارن، اختلال در تنگه هرمز و ایجاد بلاکد متقابل در دریای سرخ را واکنشی دفاعی و کاملاً مشروع در برابر محاصره اقتصادی و نظامی خود ارزیابی می‌کند
ریشه‌های تاریخی این تقابل حقوقی: این تضاد در تفسیرهای حقوقی، شباهت بسیار زیادی به دوران جنگ نفت‌کش‌ها و «عملیات اراده جدی» در دهه ۱۹۸۰ دارد
. در آن زمان نیز ایالات متحده با ادعای حقوق خود به عنوان یک قدرت بی‌طرف، به دنبال محافظت از کشتی‌های کویتی بود و به ایران صراحتاً هشدار داد که حق بازرسی از کشتی‌های با پرچم آمریکا را در زمان درگیری منطقه‌ای ندارد، زیرا این کار به رویارویی نظامی منجر می‌شود
. در مقابل، ایران کویت را به دلیل کمک‌های اقتصادی و تسلیحاتی به عراق، یک کشور «شبه‌متخاصم» می‌دانست
و تلاش می‌کرد حق بازرسی کشتی‌ها را برای جلوگیری از تسلیح دشمن اعمال کند.
پیامدهای این بن‌بست حقوقی: این شکاف و تضاد در تفسیرها باعث می‌شود که هر دو طرف، اقدامات نظامی و عملیات‌های دریایی خود را کاملاً مشروع و اقدامات طرف مقابل را تجاوزکارانه و نقض حقوق بین‌الملل بدانند
. این گره کور حقوقی، حل‌وفصل بحران را به شدت پیچیده می‌کند؛ زیرا مسئله تنها بر سر رفع یک انسداد نظامی نیست، بلکه بر سر پذیرش حق حاکمیت عملی ایران از یک سو
و پذیرش حق عبور بی‌ضرر و آزادی ناوبری تجاری از سوی دیگر است که دستیابی به آتش‌بس دریایی را با چالشی بنیادین مواجه می‌سازد


فصل پنجم: تاب‌آوری داخلی، دیپلماسی اجباری و بازتعریف محدوده توافق (Bargaining Range)

بخش ۵-۱: پاشنه آشیل اقتصاد داخلی ایران، بحران زیرساخت‌ها و سایه افکار عمومی
تاب‌آوری داخلی ایران و سایه سنگین افکار عمومی پاشنه آشیل استراتژی طولانی‌مدت ایران، افکار عمومی و شکنندگی اقتصاد داخلی است. محاصره دریایی و تحریم‌ها، ایران را با کمبود شدید برق، گاز، سوخت و درآمدهای ارزی مواجه کرده و بحران بی‌سابقه آب را تشدید نموده است
. در حالی که رژیم ممکن است بتواند از نخبگان و هسته سخت قدرت محافظت کند، توانایی تأمین نیازهای ۲۰ تا ۲۵ میلیون نفر از حامیان خود و بدنه جامعه را در یک بلاکد طولانی‌مدت ندارد. تاریخچه برخورد رژیم با اعتراضات نشان می‌دهد که آنها برای جلوگیری از ایجاد «شهید» و شعله‌ور شدن خشم عمومی، سعی می‌کنند از شلیک مستقیم پرهیز کرده و بیشتر از چماق، گاز اشک‌آور و نیروهای نیابتی (مانند انصار حزب‌الله) استفاده کنند که نشان از آگاهی آنها نسبت به شکنندگی افکار عمومی دارد. با این حال، تداوم محاصره اقتصادی آمریکا می‌تواند فشارهای معیشتی را بر بدنه جامعه افزایش داده و صیانت از سرمایه اجتماعی را با چالش مواجه سازد. در چنین شرایطی، عقلانیت راهبردی حاکمیت و منطق مصلحت نظام ایجاب می‌کند که برای جلوگیری از فرسایش منابع ملی و صیانت از معیشت مردم، از اهرم‌های دیپلماتیک جهت رفع بلاکد و دست‌یابی به یک مصالحه متوازن و عزتمندانه بهره‌گیری شود.
بخش ۵-۲: نقطه درد متقابل (Mutual Hurt Point) و دیپلماسی اجباری زیر سایه تهدید (کانال مسقط)
3. پیش‌زمینه: بن‌بست دیپلماتیک در «کانال مسقط» (مارس ۲۰۲۶)
پس از حملات هوایی گسترده اواخر فوریه ۲۰۲۶ به بنادر جنوبی ایران (موسوم به عملیات Epic Fury)، پادشاهی عمان ابتکار عملی را برای جلوگیری از سرایت جنگ به کل شریان‌های انرژی خلیج فارس آغاز کرد. در نیمه دوم مارس ۲۰۲۶، پیش‌نویس یک توافق‌نامه امنیتی موقت موسوم به «پروتکل ناوبری ایمن هرمز» تدوین شد. محورهای اصلی این پیش‌نویس عبارت بودند از:
توقف موقت حملات هوایی آمریکا به زیرساخت‌های ساحلی ایران.
تعهد ایران به تضمین امنیت تردد نفت‌کش‌ها در تنگه هرمز و عدم استفاده از مین‌های دریایی و پهپادهای انتحاری در مسیرهای بین‌المللی.
اعطای یک معافیت محدود (Waiver) شصت روزه به ایران برای صادرات حجم مشخصی از نفت به مشتریان آسیایی جهت تأمین نیازهای بشردوستانه.
علت فنی فروپاشی توافق مارس: دولت دونالد ترامپ با اتکا به مفهوم «فشار حداکثری نظامی»، بندی را به توافقنامه اضافه کرد که به موجب آن، نیروهای ائتلاف بین‌المللی تحت رهبری آمریکا حق داشتند هرگونه شناور مشکوک ایرانی را در لبه خروجی خلیج فارس مورد بازرسی فنی قرار دهند تا از عدم ارسال سلاح به یمن یا غزه اطمینان حاصل شود. از منظر شورای عالی امنیت ملی ایران، این بند به معنای «نقض حاکمیت ملی» و « مخدوش شدن حاکمیت ملی در خلیج فارس» در خلیج فارس بود. در نتیجه، ایران در اواخر مارس رسماً از امضای توافق امتناع کرد و توافق پیش از اجرا فروپاشید.
۲. فاز دوم: تفاهم‌نامه ژوئن و گره کور «حق بازرسی تجاری»
در مه ۲۰۲۶، با افزایش قیمت نفت برنت به کانال ۸۸ دلار و تأثیر منفی آن بر بازارهای مالی غرب، لابی‌های بین‌المللی (به ویژه فشار غیرعلنی پکن به واشنگتن و تهران) دور جدیدی از مذاکرات غیرمستقیم را در ژوئن ۲۰۲۶ رقم زد. در این دور، طرحی پیشنهادی از سوی قطر روی میز قرار گرفت که تمرکز آن بر «کاهش متقابل تنش‌ها» (De-escalation) بود.
بر اساس این طرح، ایران متعهد می‌شد شبکه پهپادی حوثی‌ها در دریای سرخ را مهار کند و در مقابل، آمریکا بلاکد اقتصادی بنادر چابهار و بندرعباس را به حالت تعلیق درآورد.
تحلیل ژئوپلیتیک خطوط ناوبری: تنگه هرمز دارای دو کانال تفکیک تردد (Traffic Separation Scheme) است: کانال ورودی (در آب‌های عمان) و کانال خروجی (در آب‌های ساحلی و جزایر ایران). هرگونه توافق پایداری مستلزم به رسمیت شناختن حقوق این دو کانال بر اساس کنوانسیون ۱۹۸۲ حقوق دریاها است.
اما در اواخر ژوئن، دو فاکتور کلیدی باعث بن‌بست مطلق شد:
اصرار آمریکا بر مکانیسم ماشه خودکار (Snapback): واشنگتن خواهان آن بود که در صورت شلیک حتی یک پهپاد از سوی هر یک از گروه‌های محور مقاومت، بلاکد دریایی بنادر ایران بدون نیاز به تأیید سازمان ملل فوراً بازگردد.
پاسخ متقارن ایران: تهران اعلام کرد تنها در صورتی امنیت ناوبری هرمز را تضمین می‌کند که تمامی تحریم‌های صادرات نفت و پتروشیمی ایران لغو شود؛ امری که ترامپ آن را به عنوان «امتیاز رایگان به تهران» رد کرد.
۳. ژوئیه ۲۰۲۶: عبور از آستانه بازدارندگی و اعلام جنگ تمام‌عیار
با شکست کامل طرح قطر در اواخر ژوئن، فرماندهی مرکزی آمریکا (CENTCOM) با دستور مستقیم کاخ سفید، فاز جدیدی از عملیات محاصره مطلق (Full Blockade) را اجرا کرد. ناوگروه ضربتی آمریکا با استقرار در شمال دریای عمان، مسیر تمام کشتی‌های حمل سوخت به مقصد یا از مبدأ ایران را مسدود کرد.
در واکنش به این اقدام که عملاً به معنای قطع رگ‌های حیاتی اقتصاد کشور بود، تحولات زیر به صورت زنجیره‌ای رخ داد که مستندات فعلی بر پایه آن‌هاست:
بلاکد پدافندی لایه دوم ایران: شورای عالی امنیت ملی ایران استراتژی خود را تغییر داد. به جای تقابل مستقیم در دریای عمان با ناوهای هواپیمابر آمریکا، دستور اجرای «حملات بازدارنده پیرامونی» صادر شد. حملات موشکی و پهپادی به تأسیسات لجستیکی متحدان آمریکا در کویت و اردن با این منطق صورت گرفت که "اگر بنادر ایران امنیت نداشته باشند، بنادر شرکای آمریکا نیز امن نخواهند بود."
موضع‌گیری رسمی دولت: در اواسط ژوئیه، مسعود پزشکیان در یک سخنرانی رسمی اعلام کرد که "دیگر فضایی برای دیپلماسی فرسایشی باقی نمانده و ایران در وضعیت جنگ تمام‌عیار اقتصادی و نظامی برای حفظ بقای خود قرار دارد."
بازتعریف «محدوده توافق» و یافتن راه‌خروج دیپلماتیک (بسط پیشنهاد سوم) بر اساس نظریه جیمز فیرون، جنگ ناشی از شکست چانه‌زنی است و هرچه جنگ طولانی‌تر شود، به دلیل افزایش تلفات و بی‌اعتمادی، «محدوده توافق» (Bargaining Range) کوچک‌تر می‌شود.
بنابراین، برای توقف این چرخه ویرانگر، باید یک راه‌خروج دیپلماتیک (Offramp) یافت که نیازهای اساسی هر دو طرف را برآورده کند.
در بحران ژوئیه ۲۰۲۶، دو طرف به یک «نقطه درد متقابل» (Mutual Hurt Point) رسیده‌اند: ترامپ نگران عبور قیمت بنزین از ۴.۵ دلار در آستانه انتخابات است، و پزشکیان/سپاه نگران فروپاشی زیرساخت‌ها و شورش‌های داخلی هستند.
این درک متقابل از هزینه‌ها، محدوده توافق را روشن می‌کند. در حالی که آمریکا برای یک دوره ۲۰ ساله توقف غنی‌سازی پافشاری می‌کند، پیشنهادهای ایران روی اعداد تک‌رقمی متمرکز است.
اما این شکاف قابل پر کردن است. گزارش‌ها حاکی از آن است که ایران انعطاف‌پذیری نشان داده و ممکن است با تحویل اورانیوم غنی‌شده و تعلیق غنی‌سازی برای ۱۵ سال در ازای لغو محاصره اقتصادی و حفظ آبروی خود موافقت کند.
فعال شدن مجدد کانال‌های دیپلماتیک در مسقط (عمان) می‌تواند به عنوان کاتالیزوری برای تبدیل این راهکار میانی به یک تفاهم‌نامه موقت عمل کند تا طرفین را از لبه پرتگاه دور سازد.
نتیجه‌گیری و جمع‌بندی راهبردی (Conclusion & Strategic Recommendations)
بخش ۱: سنتز نهایی و اثبات فرضیات تحقیق
برآیند استنادات میدانی ۶ ماه گذشته و ارزیابی ریاضی ابزارهای تصمیم‌گیری در شرایط عدم قطعیت عمیق، ما را به سه نتیجه‌گیری کلیدی و راهبردی می‌رساند:
اعتبار‌سنجی رفتار ایران بر اساس قاعده لئونارد هورویتز و مینیمکس: تصمیم‌گیرندگان در تهران ثابت کرده‌اند که تمایلی به انتخاب گزینه‌هایی با ریسک فاجعه‌بار (مانند گزینه ۲: بستن فیزیکی تنگه هرمز) ندارند، مگر در شرایطی که بقای بیولوژیک و اقتصادی سیستم به طور کامل به صفر برسد. استراتژی فعلی ایران (پدافند نامتقارن لایه دوم در قبال کویت و اردن) دقیقاً انطباق ساختاری با معیار Minimax Regret دارد؛ چرا که بیشترین خسارت ممکن به خود را در بدترین سناریو، به حداقل (رقم $ -5 $) کاهش می‌دهد.
پاشنه آشیل دکترین فشار حداکثری آمریکا: برای دونالد ترامپ، عدم قطعیت ناشی از بازار انرژی یک «خط قرمز رفتار سیاسی» است. فرضیه فرعی این تحقیق کاملاً اثبات می‌شود: قیمت بنزین ۴ دلاری در آمریکا به عنوان یک سد پدافند غیرعامل برای ایران عمل می‌کند. حملات ۹ شب گذشته آمریکا اگرچه از نظر نظامی فرسایش ایجاد می‌کند، اما به دلیل ترس واشنگتن از جهش قیمت نفت به بالای ۱۰۰ دلار، فاقد پیوست عملیات زمینی یا فلج‌کننده مطلق است.
آینده پیش‌رو (توصیه راهبردی پژوهش): بحران فعلی در کوتاه‌مدت به صورت یک «جنگ فرسایشی مدیریت‌شده با دوز کنترل‌شده از ناامنی» ادامه خواهد یافت (سناریوی اول). با این حال، به دلیل ماهیت آشوب‌ناک منطقه و پتانسیل بالای اشتباه محاسباتی (Miscalculation)، این تعادل بسیار لغزنده است. توصیه راهبردی این پژوهش به سیاست‌گذاران این است که ایران باید با حفظ اهرم پدافند نامتقارن در میدان، پیش از فرسایش کامل زیرساخت‌های اقتصادی خود زیر بار بلاکد، سیستم را به سمت سناریوی سوم (دیپلماسی اجباری از موضع قدرت میدانی) هدایت کند تا به تعادل پایدارتری دست یابد.
بخش ۲: پیش‌بینی رفتار طرفین در ۶ ماه آینده و توصیه راهبردی
1. نتیجه‌گیری کلان
تحلیل این بحران در چارچوب نظریه «تصمیم‌گیری در شرایط عدم قطعیت عمیق» (RDM) نشان می‌دهد که مدل‌های سنتی موازنه قدرت یا بازدارندگی خطی دیگر قادر به تبیین دقیق رفتار ایران و آمریکا نیستند. یافته‌های این پژوهش، سه نتیجه‌گیری کلان را در اختیار جامعه دانشگاهی و راهبردی قرار می‌دهد:
گذار از بازدارندگی کلاسیک به بازدارندگی توزیع‌شده: ایران با تغییر دکترین خود از «تقابل متقارن دریایی با آمریکا» به «پدافند نامتقارن لایه دوم (هدف قرار دادن زیرساخت‌های لوجستیکی کویت، اردن و محاصره کریدوری دریای سرخ توسط انصارالله)»، عملاً عدم قطعیت و ریسک جنگ را به کل منطقه و متحدان واشنگتن توزیع کرده است. این مدل اثبات می‌کند که در شرایط عدم قطعیت، بازیگر ناهمساز (ایران) می‌تواند با تغییر زمین بازی، کارایی تسلیحات پیشرفته حریف را مهار کند.
عقلانیت محدود و قاعده هورویتز (Hurwicz Criterion): رفتار ایران نشان‌دهنده یک «خوش‌بینی محتاطانه» همراه با مدیریت ریسک است. تهران وزن بقای خود را به متغیر قیمت بنزین در آمریکا گره زده است. در مقابل، رفتار دکترین ترامپ تحت تأثیر «عقلانیت محدود» قرار دارد؛ جایی که اصرار بر فشار نظامی هوایی (۹ شب حمله متوالی) با سد بازدارنده قیمت سوخت در داخل آمریکا مواجه شده و مانع از حرکت واشنگتن به سمت گزینه «تخریب مطلق یا جنگ زمینی» می‌شود.
۲. پیش‌بینی تصمیمات طرفین در ۶ ماه آینده (تیر تا دی ۱۴۰۵)
بر اساس بازخورد گره‌های شانس در درخت تصمیم‌گیری و ارزیابی ماتریس پرداخت‌ها، پیش‌بینی رفتار دو بازیگر اصلی در میان‌مدت به شرح زیر است:
الف) پیش‌بینی رفتار استراتژیک ایران: «فشار هوشمند نامتقارن زیر آستانه جنگ»
ایران به دلیل مواجهه با بلاکد اقتصادی بنادر خود، استراتژی A1 (فشارهای نامتقارن) را تا آستانه فرسایش کامل اقتصادی ادامه خواهد داد. تهران گزینه‌های زیر را در دستور کار قرار می‌دهد:
حفظ ناامنی فرساینده و نقطه‌زن در حوزه ناوبری متحدان آمریکا بدون پذیرش مسئولیت رسمی مستقیم جهت مهار بهانه‌های جنگ تمام‌عیار.
استفاده از اهرم انصارالله یمن برای فلج نگه داشتن کریدور دریای سرخ و لوله‌های انتقال نفت شرق به غرب عربستان به منظور تثبیت قیمت نفت در کانال بالای ۹۰ دلار.
پیش‌بینی تصمیم نهایی: ایران از گزینه انتحاری بستن فیزیکی تنگه هرمز احتراز خواهد کرد، مگر آنکه حملات آمریکا به زیرساخت‌های حیاتی داخل (مانند پالایشگاه‌ها یا شبکه برق) سرایت کند.
ب) پیش‌بینی رفتار استراتژیک آمریکا: «اشباع هوایی همراه با جست‌وجوی کانال خروج»
دولت دونالد ترامپ متوجه شده است که محاصره دریایی بنادر ایران به تنهایی منجر به تسلیم سریع تهران (سناریوی مطلوب A3) نشده است. از این رو، پیش‌بینی می‌شود رفتار واشنگتن به این ترتیب تغییر کند:
تداوم کمپین هوایی مهارکننده برای حفظ پرستیژ نظامی، هم‌زمان با افزایش لابی‌های پنهان با کشورهای شورای همکاری خلیج فارس برای به اشتراک گذاشتن هزینه‌های دفاع پدافندی.
پیش‌بینی تصمیم نهایی: با نزدیک شدن به موعد انتخابات میان‌دوره‌ای آمریکا و تثبیت بنزین در مرز ۴ دلار، ترامپ انعطاف‌پذیری دکترین خود را فعال خواهد کرد. واشنگتن از ایده «تسلیم مطلق ایران» عقب‌نشینی کرده و به سمت «معامله محدود برای ثبات بازار انرژی» حرکت می‌کند.
۳. برآیند و نتیجه نهایی بحران (The Strategic Culmination)
برآیند پویای این کوپلاژ استراتژیک، خروج منطقه از فاز جنگ نظامی و ورود ناگزیر به فاز «دیپلماسی اجباری زیر سایه تهدید» (Coercive Diplomacy) است.
نتیجه نهایی بحران (سناریوی پایدار نهایی): منطقه خلیج فارس نه به سمت یک جنگ جهانی سوم (انسداد کامل هرمز) حرکت خواهد کرد و نه به سمت تسلیم یک‌جانبه ایران. نقطه تعادل نهایی (Nash Equilibrium) این بحران در اواخر پاییز ۲۰۲۶، شکل‌گیری یک «توافق موقت محدود امنیتی-اقتصادی» با میانجی‌گری فعال چین و عمان خواهد بود.
در این توافق نهایی: ۱. آمریکا محاصره دریایی بنادر تجاری ایران را در ازای «تعهد ایران به توقف حملات لایه دوم به کویت و اردن و مهار حوثی‌ها در دریای سرخ» به حالت تعلیق درمی‌آورد. ۲. پروتکل ناوبری جدیدی در هرمز شکل می‌گیرد که در آن حق نظارت فنی ائتلاف غربی تعدیل شده و به کشورهای منطقه واگذار می‌شود. ۳. قیمت نفت به کانال تعادلی ۷۵ تا ۸۲ دلار بازمی‌گردد.
این برآیند نشان می‌دهد که در شرایط عدم قطعیت عمیق، «توازن وحشت اقتصادی» (اهرم نفتی ایران در برابر ابزار تحریمی آمریکا) در نهایت بازیگران را وادار به پذیرش یک عقلانیت ابزاری و تعادل سرد می‌کند.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.