|

نجمه هنوز دریا را دوست دارد

شب‌هایی هست که نجمه خواب صدای موج‌ها را می‌بیند. نه خواب خانه‌ای بزرگ، نه طلا، نه آسایش. فقط صدای دریا؛ همان صدایی که سال‌ها از پنجره خانه کوچک اجاره‌ای‌شان در یکی از شهرهای جنوبی ایران می‌آمد و به او یادآوری می‌کرد زندگی، با همه سختی‌هایش، هنوز ادامه دارد.

نجمه هنوز دریا را دوست دارد

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

شب‌هایی هست که نجمه خواب صدای موج‌ها را می‌بیند. نه خواب خانه‌ای بزرگ، نه طلا، نه آسایش. فقط صدای دریا؛ همان صدایی که سال‌ها از پنجره خانه کوچک اجاره‌ای‌شان در یکی از شهرهای جنوبی ایران می‌آمد و به او یادآوری می‌کرد زندگی، با همه سختی‌هایش، هنوز ادامه دارد.

اما جنگ چهل‌روزه، آن صدا را هم با خودش برد. یک انفجار کافی بود تا سقفی که سال‌ها با هزار زحمت زیر آن زندگی کرده بودند، روی تمام آرزوهایش فروبریزد. وقتی گردوغبار نشست، دیگر چیزی باقی نمانده بود؛ نه لباس‌ها، نه فرش کهنه، نه ظرف‌های آشپزخانه، نه دفتر نقاشی‌هایش. فقط خودش مانده بود و پسربچه ده‌ساله‌ای که سال‌ها قبل، در یک تصادف، یک پایش را از دست داده بود. همان تصادفی که شوهر نجمه را هم برای همیشه از او گرفت.

آن روز، نجمه بیست‌وپنج ساله بود. در یک چشم به هم زدن همسرش را از دست داد و مادر کودکی شد که از همان کودکی باید با یک پای مصنوعی راه رفتن را یاد می‌گرفت.

اما این، اولین زخم زندگی او نبود. نجمه هیچ‌وقت پدر و مادر نداشت. کودکی‌اش میان خانه این فامیل و آن فامیل گذشت؛ بی‌آنکه کسی را داشته باشد که شب‌ها برایش قصه بگوید یا دستش را بگیرد. بیست ساله که شد، ازدواج را شبیه نجات می‌دید؛ انگار قرار بود بالاخره جایی به اسم «خانه» پیدا کند.

خانه را پیدا کرد، اما خیلی زود از دستش داد. از آن روز به بعد، هر صبح قبل از طلوع آفتاب از خانه بیرون می‌رفت تا در خانه‌های مردم کار کند. ظرف می‌شست، لباس اتو می‌کرد، زمین می‌سابید و شب‌ها، وقتی پسرش خواب بود، پشت دار قالی می‌نشست و گره‌های ریز را یکی‌یکی می‌بافت.

می‌گویند آدم‌ها وقتی غم زیادی دارند، دست‌هایشان هنرمندتر می‌شود. دست‌های نجمه هم همین‌طور بود. گلدوزی می‌کرد، نقش می‌زد و هر وقت تکه کاغذی پیدا می‌شد، دریا را نقاشی می‌کرد؛ با نخل‌هایی که در باد خم شده‌اند و آسمانی که همیشه کمی آبی‌تر از واقعیت است.

آرزویش هیچ‌وقت بزرگ نبود. فقط دلش می‌خواست یک روز، یک بوم نقاشی واقعی داشته باشد. اما زندگی همیشه خرج‌های مهم‌تری برایش می‌آورد.

بعد از جنگ، برای اینکه فرزندش بی‌سرپناه نماند، مجبور شد ۴۵۰ میلیون تومان پول نزول بگیرد. فکر می‌کرد با کار بیشتر، کم‌کم بدهی را می‌دهد. اما حالا مردی که پول را قرض داده، هر روز با سفته‌ها تهدیدش می‌کند؛ تهدید به اجرا گذاشتن، تهدید به گرفتن آخرین چیزی که از آرامش برایشان باقی مانده است.

چهار ماه اجاره خانه عقب افتاده است. هر زنگ تلفن، دل نجمه را می‌لرزاند. هر کوبیدن در، ترس تازه‌ای را به خانه می‌آورد.

پسرش اما هنوز امید دارد. چند شب پیش از او پرسیده بود: «مامان، وقتی خونه‌مون درست شد، میشه دوباره کنار دریا زندگی کنیم؟» نجمه فقط لبخند زد. نگفت که هنوز حتی پول نان فردا را نمی‌داند از کجا بیاورد. نگفت که شب‌ها تا صبح بیدار می‌ماند و به سفته‌هایی فکر می‌کند که ممکن است هر لحظه زندگی‌شان را از هم بپاشد. او فقط گفت: «ان‌شاءالله.»

امروز، نجمه برای ادامه زندگی به ۶۰۰ میلیون تومان نیاز دارد؛ مبلغی که شاید برای بعضی‌ها فقط عددی روی کاغذ باشد، اما برای او یعنی پایان کابوس نزول، یعنی پرداخت بدهی‌ها، یعنی اجاره خانه‌ای کوچک نزدیک دریا، یعنی خرید یک دار قالی تا بتواند با هنر دستش نان دربیاورد، و یعنی چند بوم نقاشی سفید که سال‌هاست در رؤیاهایش منتظر مانده‌اند.

کمک به نجمه، فقط کمک به یک زن بیوه نیست. کمک به مادری است که از کودکی تکیه‌گاهی نداشت، از جوانی سوگ را شناخت، جنگ آخرین دارایی‌اش را گرفت، اما هنوز هر صبح از خواب بیدار می‌شود تا پسرش باور کند دنیا، با همه بی‌رحمی‌اش، هنوز جای امید است.

شاید زیباترین تابلوی نجمه هنوز کشیده نشده باشد. شاید آن تابلو، از همین امروز آغاز شود؛ از روزی که چند دست مهربان، دوباره برای او خانه، امنیت و رؤیا را معنا کنند. در صورت تمایل مبالغ اهدایی خود را به شماره کارت ۵۰۴۱۷۲۱۲۰۹۴۳۴۷۲۰ بانک رسالت به نام شهرزاد همتی پل سنگی واریز کنید.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.