|

مهسا اسدالله نژاد جامعه شناس : در نبود روایت غالب، روایت‌های خرد داریم که تلاش می‌کند دوقطبی را به هم بزند

چرا به راویان حمله شد؟ چه چیزی آدم‌ها را به سمت دوقطبی‌ها کشانده؟ «مهسا اسداله‌نژاد»، جامعه‌شناس و پژوهشگر به این سؤال‌ها پاسخ می‌دهد. «روایت خیلی وقت‌ها روبه‌روی دوقطبی‌ها می‌ایستد. روایت، به‌ویژه روایت‌هایی که شخصی بیان می‌شود، خصوصیت‌هایی دارد که دوقطبی حاضر را به هم می‌زند.

مهسا اسدالله نژاد جامعه شناس : در نبود روایت غالب، روایت‌های خرد داریم که تلاش می‌کند دوقطبی را به هم بزند

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

چرا به راویان حمله شد؟ چه چیزی آدم‌ها را به سمت دوقطبی‌ها کشانده؟ «مهسا اسداله‌نژاد»، جامعه‌شناس و پژوهشگر به این سؤال‌ها پاسخ می‌دهد. «روایت خیلی وقت‌ها روبه‌روی دوقطبی‌ها می‌ایستد. روایت، به‌ویژه روایت‌هایی که شخصی بیان می‌شود، خصوصیت‌هایی دارد که دوقطبی حاضر را به هم می‌زند. وقتی زیست مادی فرد تحت‌تأثیر قرار می‌گیرد، دیگر به‌سادگی در یک دوقطبی جا نمی‌گیرد و دوقطبی به نظرش بیهوده می‌آید؛ فرد نمی‌تواند با هیچ‌کدام این قطب‌ها همراه باشد، چرا که نقش آنها را در موقعیتی که گرفتارش شده، پررنگ می‌بیند. این بار هم همین اتفاق افتاد. چرا که روایت شخصی به جزء اهمیت می‌دهد و می‌گوید روایت کلانی که در رسانه‌ها از زبان چهره‌های برجسته مطرح می‌شود برایم مهم نیست؛ من به روایت تو کار دارم. فرد به واسطه روایت خرد خودش احساس بودن می‌کند، احساس می‌کند که زندگی‌اش ارزش دارد، هرچند زندگی خرد و کوچکی باشد، زندگی مهمی است و شایسته روایت‌شدن است. چون ما معمولاً چیزی را روایت می‌کنیم که فکر می‌کنیم ارزش روایت‌کردن دارد. وگرنه به طور کامل فراموش می‌شود و برای همین است که همواره گفته می‌شود راوی به‌نوعی در برابر فراموشی و نیستی و مرگ می‌ایستد و می‌گوید چیزی ارزش ثبت‌شدن دارد.

بنابراین همان‌طور که راوی خود را در آن دو قطب نمی‌بیند و نمی‌تواند زندگی واقعی را آن‌چنان مقوله‌بندی‌شده درون ساحت منافعی که از جانب دوقطبی‌ها پیش رانده می‌شود جا بدهد، در مقابل خیلی طبیعی است که آن قطب‌ها هم نمی‌توانند روایت شخصی را ببینند و فکر می‌کنند که آن روایت و درد شخصی – که هم از دی و هم از جنگ متأثر می‌شود و هر کدام به شیوه‌ای زندگی را برای او دشوارتر و رنجش را افزون‌تر می‌کنند – را نمی‌تواند تاب بیاورد؛ چون برهم‌زننده مقوله‌ای است که سعی شده گاهی به شکل معقول ساخته شود.

روایت خیلی وقت‌ها روبه‌روی استدلال قرار می‌گیرد. هر کدام آن قطب‌ها می‌توانند استدلال بیاورند که مقصر این وضعیت کیست. قطب‌ها می‌توانند تلاش کنند و با هم جدل کنند و سهم خود را از وضعیت معقول کنند؛ اما روایت می‌گوید من کاری ندارم که کی مقصر بود. مسئله این است که بدنم، عاطفه‌ام، زیست و بقایم تحت‌تأثیر قرار گرفته و می‌خواهم بگویم نه! من در مفاهیم تو جا نمی‌شوم. اگر تو جنگ را نجات‌بخش می‌بینی، می‌توانم به تو نشان دهم که من از وحشت بمب رهایی پیدا نکرده‌ام و اگر تو فکر می‌کنی کسانی که جلوی جنگ ایستاده‌اند خیر و صلاح مردم را می‌خواهند، می‌توانم بگویم، نه! این‌طوری نبوده. به طور طبیعی یک روایت جزئی، برهم‌زننده یک مقوله معقول و کلان است و هر چقدر اصرار کند، روایت آن را پس می‌زند.» *اینجا معقول یعنی چه؟ «منظورم از معقول، بیشتر کارکردن با مفاهیم موجود است؛ با خیروشرهای ساخته شده. دو قطب طرف‌دار و مخالف جنگ با مفاهیمی کار می‌کند که برایش معقول شده. مفاهیمی که از پیش دارد. یک‌جور هم‌خوانی مفاهیم در کنار یکدیگر در این دوقطبی‌ها وجود دارد و گویی هیچ تردید و شکی درش نیست و مفاهیم با هم هم‌خوان‌اند. به طور مثال می‌گویند من اگر می‌گویم باید جنگ شود، برای این است که جنایتی اتفاق افتاده و اگر کسی با این مخالفت کند دارد جنایت را انکار می‌کند؛ چون او فکر می‌کند این دو مفهوم با هم هم‌سازند. ولی روایت وارد می‌شود و می‌گوید نه! زندگی من در چیزی که تو به‌عنوان امر معقول جاانداخته‌ای جا نمی‌شود. ممکن است من، هم بگویم جنگ بد است و هم بگویم قبل از آن فاجعه‌ای را تجربه کرده‌ام. در واقع دوقطبی چینشی از گزاره‌ها، مفاهیم و داوری‌ها را پیش رو می‌گذارد و می‌گوید این چینش منسجم است، هیچ خللی درش نیست؛ اگر A است، آنگاه B و آنگاه C… و به طور مدام بین اینها پیوند می‌سازد. ولی روایت این را می‌شکند و می‌گوید آن چیزی که تو فکر می‌کنی خیلی منسجم است، منسجم نیست. چرا که خیلی جاها ممکن است من نتوانم بین حس‌ها و تجربه‌هایم نسبت معقولی پیدا کنم. در روایت می‌توانم این احساسات متناقض را تجربه کنم. چون روایت مقوله‌های به‌ظاهر منسجم را نشان می‌دهد؛ من می‌توانم هم این باشم و هم آن. هم این را نقد کنم، هم آن. قرار نیست در یک دسته جا بگیرم و برای همین روایت پس‌زننده است و سعی می‌کنند بی‌ارزشش کنند و بگویند به‌اندازه کافی معقول نیست و عاطفی است. می‌گویند بحث فکری نیست و مقوله‌بندی‌ها معمولاً سعی می‌کنند این روایت‌ها را پس بزنند. انگار این روایت‌ها نمی‌توانند چهره موردنظر آنها از یک کل را بازنمایی کنند.» *چه چیزی آدم‌ها را به سمت باورهای دوقطبی یا این مقوله‌های به‌ظاهر منسجم می‌کشاند؟

«روایت پر از پیچیدگی است و سعی می‌کند جهان را پیچیده‌تر کند. معمولاً ذهن‌های خسته و فرسوده که به‌اندازه کافی مهیای مواجهه با پیچیدگی نیستند، این پیچیده‌شدن برایشان آزارنده است و تمایلشان به سمت ساده‌سازی و مقوله‌های حاضر و آماده است. به همین دلیل روبه‌روی روایت می‌ایستند. راوی ابهام تزریق می‌کند و این ابهام برایشان آزارنده می‌شود. چون مقوله‌بندی می‌تواند از درجه ابهام وضعیت به طور دروغینی کم کند. دوقطبی به طور دروغین به تو پاسخ‌های ساده می‌دهد و از ابهامی که تو تجربه می‌کنی به طور دروغینی کم می‌کند؛ اما روایت یادآوری می‌کند که موضوع پیچیده‌تر از این حرف‌هاست و شاید ذهن خسته و ناتوان از فکرکردن و به تحقق رساندن خواسته‌ها و نیازهایش، خواه‌ناخواه به سمت باورهای دوقطبی کشیده می‌شود؛ باورهایی که خیر و شر دارند. دوقطبی بیش از همه وقتی شکل می‌گیرد که خیر و شرهای ثابتی ایجاد می‌شود و آن کهن‌الگوی خیر مطلق و شر مطلق فعال و ساخته می‌شود.»

*اکنون روایت غالب کدام است؟ «فکر می‌کنم ما در شرایطی به سر می‌بریم که یک‌جور تعارض و رقابت است بین روایت‌های کلان برای غالب‌شدن. ما روایت غالب نداریم. در زمان جنگ ایران و عراق تکلیف روشن‌تر بود که دشمن متجاوز کیست و چطور باید دفاع کرد. آنجا یک روایت غالب وجود دارد، هرچند آن روایت غالب پرشور حماسی، یک‌سری صداها را حذف می‌کند. اما در حال حاضر می‌توان گفت این روایت غالب را نداریم. در واقع فضای روایتِ دو رقیب، حاکم است. دو روایت رقیب به‌شدت با هم می‌جنگند؛ روایتی که داخلی ساخته می‌شود یا روایت دیگر که توسط اپوزیسیون خارج ساخته می‌شود یا تلاش می‌شود ساخته شود و به طور مداوم یکی سعی در مهار دیگری دارد تا آن را از مهمات خالی کند یا تصاحبش کند. بیشترین کاری که انجام می‌دهد تصاحب و از آن خود کردن و معنای جدید دادن است. مثلاً اگر رستم قبلاً یک فیگور ملی بود که می‌توانستند در روایت پهلوی‌گرایانه روی آن مانور بدهند، اکنون می‌بینیم وارد مداحی شده و معنای جدیدی گرفته. این همان از آن خود کردن و معنای جدید دادن است. درواقع شما با یک تعارض روبه‌رویید و یک جنگ روایت، نه روایتی که موفق شده به‌تمامی هژمونیک شود. حتی در جنگ دوازده‌روزه هژمونیک شدن روایت ضدجنگ بودن خیلی بیشتر بود تا امروز. الان یک دوقطبی و تعارض برقرار است که گاهی به سمت B میل می‌کند گاهی به سمت A. از مواجهات و رصدکردن روایت‌ها آدم متوجه یک نوسان دائمی می‌شود. نوسانی که نشان می‌دهد هیچ‌کدام این قطب‌ها نمی‌توانند واقعیت را نشان دهند. حالا در نبود روایت غالب، یک عالم روایت‌های خرد داریم که تلاش می‌کند این دوقطبی را به هم بزند.»

 

 

منبع: پیام ما

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.