پيران در تعقيب كيخسرو
مهدى افشار. پژوهشگر
همانگونه كه در سخن پیشین گفته شد، گیو پس از هفت سال جستوجو در تورانزمین سرانجام كیخسرو را یافت و یل ایران پس از یافتن بهزاد، اسب سیاوش، با فرنگیس، مام خسرو، نهانى به سوى ایران حركت كردند تا از گزند افراسیاب در امان باشند.
افراسیاب در رؤیاهایش دیده بود كه خسرو روزى به ایران خواهد رفت و آنگاه روزگار توران و تورانى سیاه خواهد شد و در گفتوگوهایش با پیرانویسه یادآور شده بود كه هرگز نباید پاى خسرو به ایران رسد كه همه مهر او به كاووس و ایرانیان است و فرنگیس با مهرى كه نسبت به سیاوش مىداشته و نیز كین و خشمى كه نسبت به او دارد، خسرو را چنان پرورده كه دل در گرو ایران داشته باشد و چون خسرو به ایران رود، كاووس پیر، اورنگ شهریارى به او سپارد و آشكار نیست كه بر توران و شهریار آن چه خواهد رسید و خسرو خود به زیركى مىدانست كه افراسیاب هرگز راه نخواهد داد كه او به ایران گام بگذارد و اكنون كه خسرو و مادرش با كوشش گیو از سیاوشگرد بیرون مىشدند، همه مردمان شارستان مىدانستند كه آنان راهى ایراناند و شهر پر از گفتوگو بود. به پیران گزارش شد كه آن سه در راه ایران هستند، پیران سخت بترسید و بهسان برگِ در تندباد ایستاده، بلرزید. همان لحظه از میان پهلوانان، كلباد و نستهین را برگزید تا با 300 سوار تیزتك در پى آن سه پناهنده به سوى ایران، بتازند با این فرمان كه سر گیو را بر نیزه كنند و فرنگیس را خوار گردانیده، در خاك كنند و كیخسروی شوم را به بند كشیده، نزد او آورند. این سپاه جوان پر از شور و غرور كه در پى آن سه مىتاختند، دستور داشتند تا پیش از آنكه فراریان به آن سوى جیحون، مرز مشترك ایران و توران رسند، آنان را بازگردانند. در بین راه فرنگیس و كیخسرو خسته از شتافتنها، اكنون خفته بودند و گیو به پاسبانى نشسته بود. گیو زره بر تن و كلاهخود بر سر نهاده، با دلى پرخشم و شورى در سر، دل به مرگ نهاده بود و چون از دور گرد برخاسته از سپاه تعقیبكنندگان را بدید، یكتنه تیغ از نیام بركشید و آنچنان خروشى برآورد كه بیم در دل سپاه توران افكند. گیو به میان سپاه توران زد و با شمشیر و خنجر و گرز، دهها تن از سواران تورانى را از اسب فروكشید. چو از دور گرد سپه را بدید/ بزد دست و تیغ از میان بركشید خروشى برآورد برسان ابر/ كه تاریك شد مغز و چشم هژبر زمانى به خنجر زمانى به گرز/ همى ریخت آهن ز بالاى برز سپاه توران، گیو را در میان گرفتند، باور نداشتند كه این یك تن، اینچنین بر آنان بتازد، اما تقدیر بهگونهاى دیگر رقم خورده بود، هرچه آنان بر گیو زخم مىزدند، بىاثر بود و گیو از آنان بسیارى را بیفكند، آنچنان كه سپاه به ستوه آمد و كلباد به نستهین گفت كه این سوار ایرانى، كوه خاراست كه از هیچ زخمى، اخمى بر چهره نمىآورد. سپاه توران خسته و بسته به نزد پیران بازگشتند، در حالى كه در سراسر راه، زخمیان و كشتهشدگان افتاده بودند. پس از پشتکردن سپاه توران، گیو پر از غبار و پوشیده از خاك و خون با لبى خندان به نزد خسرو بازگشت و به او گفت: «دل شاد دار و هیچ نگرانى به خود راه نده، لشكرى كه به تعقیب ما آمده بود، اكنون پاى پس كشیده و چنان بازگشتند كه باید بر حالوروزشان گریست. مىپندارم پس از رستم دیگر پهلوانى نباشد كه بتواند در برابر من بایستد. دل قوى دارید كه با آرامش به ایران خواهید رسید». خسرو با شنیدن این سخنان، قوىدل و پشتگرم شد و گیو را بسیار ستود و او را آفرین كرد و پس از خوردن چیزكى تا گرسنگى را پاسخ گویند، از بیراه سوى ایران شتافتند. كلباد و نستهین همراه با اندكسپاهى كه به جاى مانده بود، زار و خسته و گریان نزد پیران بازگشتند و قصه را بازگفتند. پیران آنچنان به خشم آمد که فریاد زد: «مگر چنین چیزى ممكن است؟ با گیو، خسرو و فرنگیس چه كردید؟». كلباد گفت: «اى پهلوان هرگز نمىتوانى باور كنى، گیو یكتنه با پهلوانان تورانى چه كرد، گیو آنچنان بر ما تاخت و چنان زخمى بر سپاه زد كه باوركردنى نبود. تو خود نبردهاى مرا دیدهاى و مىدانى چگونه در میدان مبارزه مىكنم، هزار گوپال بر كلاهخود او وارد آوردم، هیچ اثر نكرد، گویى سرش سندان و ساعدش دندان پیل شده بود. من نبرد رستم را دیده بودم و از جنگاوران نیز درباره رستم بسیار شنیده بودم، اما هرگز باور نداشتم كه گیو بتواند در برابر هر زخم گرز و گوپالی و در برابر هر خنجر و نیزهاى بىآسیب بماند، گویى بازوان او با خستگى بیگانه بود». پیران برآشفت و گفت: «براى سپاه توران ننگ است كه اینگونه سخن بگویید، مگر مىشود از یك سوار این همه هنر برآید؟ تو با نستیهن رفتى و اكنون از گیو یك پیل مست ساختهاى. بهراستى كه در میان یلان نام تو پست شد و آبرویى ندارى. اگر افراسیاب از این نبرد آگاه شود، تاج از سر برگیرد و بر زمین زند كه دو پهلوان تورانى با 300 سوار از برابر یك تن، تنها یك تن، این چنین ذلیلانه بازگردند». پیران شتاب ورزید و این بار هزار سوار را كه همه از مردان نبرده و تیزچنگ بودند، برگزید و به آنان گفت چون شیر ژیان بتازند و نباید گیو و خسرو پاىشان به ایران رسد كه اگر آنان به ایران پاى بگذارند، زنان ایرانى نیز چون شیران شوند. با این سخن آنان شتاب گرفتند، شب و روز تاختند بىآنكه لحظهاى استراحت كنند. افراسیاب نیز آگاهى یافت كه گیو، فرنگیس و خسرو را با خود همراه كرده، به سوى ایران رفتهاند و گیو سپاه توران را یكتنه درهم شكسته است به همین روى تصمیم گرفت در پس سپاه توران بتازد. گیو، خسرو و فرنگیس به رودخانهاى رسیدند كه بسیار عمیق بود، ولى پهناى چندانى نداشت. فرنگیس به آن دو گفت با آرامش بخوابند كه او به پاسبانى مىنشیند و چون آن دو به خواب رفتند، به ناگاه درفش سپهدار پیران را بدید. بیمزده نزد گیو دویده، او را آگاه كرد و گفت: «بیدار شوید كه لحظه گریز فرا رسیده، اگر به تو دست یابند، تو را خواهند كشت و دل ما از درد، پیچان خواهد شد و آنگاه مرا و خسرو را به بند كشیده، نزد افراسیاب برند و نمىدانم چه بر ما خواهد رسید». گیو به فرنگیس گفت: «اى بزرگ بانوان، چرا اینگونه دلنگران هستى، تو با شهریار ایران بر آن فرازجاى روید و از پیران و لشكر او هیچ اندوهى به دل راه ندهید كه یزدان پاك، یار و یاور من است و بخت با من همدل و همراه». خسرو گفت: «پهلوان، تو رنج بسیار متحمل شدهاى، من اكنون از دام بلا جستهام، تو در كام اژدها نرو، من خود بر دشمن مىزنم و با آنان به ستیزه برمىخیزم». گیو گفت: «اى شاه سرفراز، جهان به تو نیازمند است، خاندان ما هماره در خدمت شهریاران بودهاند و پدرم، گودرز، خود پهلوان است، من 78 برادر دارم، در این جهان پهلوان بسیار است، شهریار اندك و اگر این یك تن نباشد، بر ایرانزمین چه خواهد رسید». بدو گفت گیو اى شه سرفراز/ جهان را به نام تو آمد نیاز پدر پهلوانست و من پهلوان/ به شاهى نپیچیم جان و روان برادر مرا هست هفتادوهشت/ جهان شد چو نام تو اندر گذشت بسى پهلوان است و شاه اندكى/ چه باشد چو پیدا نباشد یكى و اگر تو كشته شوى، جاى كاووس چه كسى بنشیند، آنگاه رنج هفتساله من بر باد مىرود و فراتر اینكه چه ننگى از این سیاهتر كه من بنشینم و تو مبارزه كنى. تو بر آن فرازجاى برآى و به تماشا بنشین كه یزدان پاك مرا یارى خواهد داد». گیو زره بر تن كرده، كلاهخود بر سر نهاده، اسب تیزتك میدان نبرد را به زیر ران افكند و چون رعد بهاران بغرید و به آن سوى رود ژرف، اسب را بجهاند و بر سپاه پیران بتاخت.