مستربین دوران قرنطینه
محمود برآبادی
زنگ در را زدند. این روزها کمتر کسی سراغ آدم میآید. پیک بود. بسته کتابهای لاکپشت پرنده را آورده بود. از وقتی مشخص شد کرونا به این زودیها رفتنی نیست، باید برای ادامه کار لاکپشت پرنده تصمیمگیری میکردیم. مشکل خواندن کتابها و حتی بحث درباره آنها نبود؛ چون این کارها را میشد با همین امکانات دنیای مجازی انجام داد. مشکل اصلی توزیع و مبادله کتاب بین داورها بود که باید با رعایت کامل موازین بهداشتی انجام میشد. قرار شد کتابها با پیک، بین داوران توزیع شود و جلسات دو هفته یک بار در همان روز و ساعت باشد. اوایل جلسات با کمی آشفتگی همراه بود که از قطع و وصل اینترنت یا ظرفیت کم اپلیکیشنها ناشی میشد؛ اما در ادامه و با انتخاب اپلیکیشنهایی که امکانات بیشتری داشتند، کار داوری بهخوبی ادامه پیدا کرد.
دوباره زنگ زدند. این پیکها هم که همیشه خدا عجله دارند. ماسک زدم و دستکش دست کردم و رفتم کتابها را بگیرم. وقتی میخواهم از خانه بیرون بروم، باید دستکش دست کنم، ماسک بزنم و دستمال کاغذی همراهم باشد. دقت کنم به دستگیره و کلید و کفش دست نزنم، ممکن است آلوده باشند. به در آسانسور و دکمهها و در آپارتمان و بعد در مجتمع هم باید حواسم باشد. همهاش دور خودم میچرخم و شک دارم که آیا پروتکلهای بهداشتی(!) را تمام و کمال انجام دادهام یا نه؟ خودم از حرکاتم خندهام میگیرد. شدهام مستربین! اولین باری که اسم قرنطینه به گوشم خورد، بهار سال ۵۴ در زندان قصر بود. ما را از کمیته شهربانی به زندان قصر آورده بودند و در یکی از بندها نگه داشته بودند. از یکی از زندانیها پرسیدم: «اینجا کجاست؟». گفت: «بند قرنطینه». پرسیدم: «بند قرنطینه دیگر کجاست؟». گفت: «چند روزی ما را اینجا نگه میدارند تا کار انتقالمان از کمیته به زندان قصر انجام شود و بندمان مشخص شود». آنجا با چند زندانی عادی - قاچاقچی و خلافکار - همبند بودیم. یکی از آنها جوان خوشخنده و سرحالی بود به اسم ستار که میگفت از او مواد گرفتهاند. چند روزی که آنجا بودیم، از خاطرات و کارهایش برایم تعریف کرد. گفت: «یک روز یکی (از بچهمحلها) آمد پیشم و خواست کار به او بدهم. من میدانستم او اینکاره نیست؛ اما برای اینکه به خودش ثابت کنم، یک بسته نمک به او دادم و گفتم ببر بده فلانی. دیدم دست و پایش شروع به لرزیدن کرد. گفتم داداش دیدی تو اینکاره نیستی». بعدها من از این شخصیت در یکی از رمانهایم استفاده کردم. «اسی اِند خلاف» رمان «امیر خرگوش» همان ستار بند قرنطینه زندان قصر است. یادداشت یکی از دوستان نویسنده را درباره کرونا خواندم. گفته بود خیلی بد است که مرگ انسان تبدیل به عدد و آمار شود. در پسِ این عبارت من «نگرانی مردن بدون دیدهشدن» را میبینم. وقتی انسان انتظار داشته باشد مرگش دیده شود؛ یعنی که هنوز به ارزشهای دنیایی علاقهمند است. من فکر میکنم وقتی مرگ آمد، دیگر فرق نمیکند که تشییع جنازه باشکوهی برایت ترتیب دهند یا مثل یک آدم معمولی تو را به خاک بسپارند. رسانهها دربارهات چیزی بنویسند یا ننویسند. هر انسان ذرهای از کائنات است. برای جهان این ذره مهم نیست و با ذرههای دیگر تفاوت چندانی ندارد. این روزها که نزدیک به شش ماه است تنها هستم و خودم کارهای خانه را انجام میدهم، احساس میکنم خیلی از رفتارهایم تغییر کرده. اینکه به تمیزی خانه حساس شدهام، در آشپزی حوصله پیدا کردهام؛ حتی گاهی هوس خیاطی میکنم. در عوض حوصله بیرونرفتن از خانه را ندارم و صبح که پا میشوم، به فکر این هستم که ناهار چی درست کنم و شام چی بخورم؟ ظرفها باید بلافاصله شسته شود. هرجا آشغالی روی زمین یا فرش میبینم، بلافاصله جارو را برمیدارم. بیخود نیست که میگویند سرشت انسان زاییده کار است. بعد از زلزله چند روز پیش، خانمم تلفن زد. گفتم: «هنوز زندهام». گفت: «این وسط زلزله کجا بود؟». یاد شعر معروف انوری افتادم. گفتم: «زلزله که از کسی اجازه نمیگیرد». گفت: «موقع زلزله تو خونه بودی؟». گفتم: «من نزدیک به 70 سال زندگی کردهام. خیلیها همین قدر هم زندگی نکردهاند. آنهایی که هر روز در جنگ سوریه و یمن و بمبگذاریهای افغانستان یا در تصادفات جادهای میمیرند، خیلیهایشان بسیار جوان هستند. کودک هستند. من عمرم را کردهام».