|

زمین زنده

معرفي و بررسي كوتاه فیلم «آیو»

عبدالرضا ناصرمقدسی. متخصص مغز و اعصاب

فیلم آیو محصول ۲۰۱۹ و به کارگردانی جاناتان هلپرت یکی از بهترین فیلم‌هایی بود که در سال‌های اخیر دیدم؛ فیلمی که دغدغه‌های اصلی انسانی را هدف گرفته و توانسته از منظری عمیق‌تر به آن نگاه کند. همه ما نگران بحران روزافزون محیط زیست هستیم، اما این نگرانی نه در مورد زمین، بلکه برای آینده خود ماست. ما نگران بحران محیط‌زیستی هستیم چون نگران خودمان هستیم. با خودمان می‌گوییم اگر زمین نباشد چه بلایی سرمان خواهد آمد؟ به گمانم اگر از آینده خودمان مطمئن بودیم چندان بحران محیط‌زیستی و انقراض جانداران برایمان مهم نبود، زیرا با وجود تمام پیشرفت‌های علمی که تفکر انسان‌محوری را نابود و انسان را از مرکز کیهان به گوشه‌ای دورافتاده از آن پرت كرد، هنوز همه‌چیز را به موجودیتمان ارتباط می‌دهیم و به دنبال حفظ و ارتقای خودمان هستیم. برای همین تمام راه‌حل‌های ما برای این بحرانِ جدی شامل راه‌حل‌هایی است که صرفا به حفظ خودمان منتهی شود، نه حفظ زمین یا سایر جانداران. به نظر می‌رسد خودخواهی عمیقی در وجود ما نهفته است.

اگر زمین دیگر محلی برای زندگی نباشد، چه‌کار باید کرد؟ بسیار خب، زمین را ترک می‌کنیم. پس بچرخیم تا ببینیم کجا می‌توان سیاره مناسبی برای زیستن پیدا کرد تا به آنجا برویم و آنجا را نیز در نهایت مثل زمین نابود کنیم و از خودمان هم نپرسیم که چه بر سر زمین خواهد آمد. از نظر ما زمین سیاره‌ای مثل سایر سیاره‌هاست که اتفاقی حیات روی آن تشکیل شده و حالا با این کار، حیات به سیاره‌ای دیگر منتقل می‌شود. این انتقال به ماهیت زمین که سیاره‌ای مملو از سنگ و خاک است هیچ لطمه‌ای وارد نمی‌کند. فیلم آیو دقیقا به همین سؤالات می‌پردازد. مدت‌ها بود فیلمی چنین پرمعنا ندیده بودم؛ فیلمی که دوست دارم بار دیگر هم آن را ببینم و لایه‌های بیشتری از آن را کشف کنم. فیلم در دورانی آخرالزمانی به‌سر می‌برد؛ زمانی که فجایع محیط‌زیستی از حد گذشته و زمین دیگر هوایی برای تنفس و خاکی برای روییدن ندارد. همه‌جا به‌شدت آلوده است. همه زمین را به مقصد آیو که یکی از قمرهای مشتری است، ترک کرده‌اند و در تمام زمین فقط یک دختر (سم والدن) باقی مانده است؛ دختری که با عزمی راسخ می‌خواهد ثابت کند زمین نمرده و هنوز هم می‌تواند مأمنی برای حیات باشد. در طول فیلم متوجه می‌شویم که او به‌ دنبال اثبات حرف‌های پدرش است. پدرش (دکتر والدن) یک دانشمند بزرگ بوده که سعی در احیای زمین داشته است و حالا این دختر تنها به این‌سو و آن‌سو می‌رود تا ببیند زمین دارد خودش را چگونه احیا می‌کند. همه مردمان از زمین رفته‌اند؛ از جمله پسری که دوستش می‌دارد و سم هر شب از طریق یک فرستنده با او در تماس است. از یک‌سو پسری را مي‌بينيم که امکان ادامه زندگی را نه در زمین، بلکه در یک قمر دوردست می‌داند و از سوی دیگر دختری را که تنها در میان اتمسفر سمی زمین به‌ دنبال احیای این سیاره مرده می‌گردد. پسر دائما از دختر می‌خواهد که با آخرین سفینه که قرار است زمین را ترک کند، به‌ سوی او به آیو بیاید. دختر اما در یک دودلی گرفتار است. فاصله بین این دو عاشق صرفا فاصله بین زمین و آیو نیست، بلکه فاصله بین دو دیدگاه بسیار متفاوت است. یک دیدگاه که زمین را موجودی زنده می‌داند و دیدگاه دیگر که به زمین به دید سیاره‌ای پر از سنگ نگاه می‌کند که فقط حامل حیات بوده و حالا که گونه انسان نمی‌تواند در آن زندگی کند باید آن را ترک كرده بدون آنکه سرنوشت زمین برایش مهم باشد. دختر در بین ویرانه‌ها به جست‌وجو می‌پردازد. به ویرانه‌هایی می‌رود که زمانی موزه یا کتابخانه بوده‌اند. به شهرهایی می‌رود که زمانی پر از ازدحام آدم‌ها بوده‌اند. او به درکی غریب از ماهیت زمین می‌رسد. احساس می‌کند که زمین خود در ایجاد فجایع علیه انسان نقش داشته است. انگار زمین که از ضربات نابودکننده انسان‌ها، آخرین نفس‌ها را می‌کشیده، حالا همانند یک موجود زنده دست به دفاع از خود زده و با راندن انسان‌ها سعی در احیای خود داشته است. دختر طبق یک شهود درونی احساس می‌کند که زمین زنده است. در اینجا فیلم به شکل بسیار ظریفی به نظریه گایای جیمز لاولاک اشاره دارد؛ نظریه‌ای که زمین را موجودی زنده دانسته که برای حیات خود دست به هر اقدامی می‌زند. این اقدام در این فیلم به شکل راندن انبوه انسان‌ها به فضا و حفظ یکی از آنها (سم والدن) روی زمین است؛ یکی که در ادامه متوجه می‌شویم خود نیز از جنس باززایی و تولد دوباره این کره خاکی است. یک روز که دختر درگیر تضادهای همیشگی‌اش است، در کمال تعجب بالونی را می‌بیند که در کنار خانه او بر زمین می‌نشیند و او متوجه می‌شود که در این کره خاکی تنها نیست. میکا، کسی که تحت‌تأثیر افکار دکتر والدن زمین را ترک نكرده و همین موضوع به قیمت مرگ همسرش تمام شده است، آمده تا دکتر والدن را ببیند؛ تا انتقام همسرش را بگیرد. ببیند تا بگوید که چیزی باقی نمانده و هیچ امیدی به این هوای سمی نیست. غافل از اینکه دکتر والدن سال‌هاست که مرده است. در اینجا فیلم به شکل بسیار ظریفی داستان آدم و حوا را نقل می‌کند. با این تفاوت که این دو به‌جای بهشت، در سیاره‌ای سمی به هم می‌رسند. گفت‌وگوهایی که بین این دو درمی‌گیرد آنها را به هم علاقه‌مند می‌کند، به‌خصوص که سم متوجه می‌شود که دوست‌پسرش، آیو را به سوی ستاره آلفا قنطورس ترک کرده و دیگر هیچ‌وقت او را نخواهد دید. سم هم در پاسخ این کار، برایش می‌نویسد که تا به حال همیشه به میل خود بوده که در زمین مانده است. میکا اما اصرار دارد که سم را از زمین با آخرین سفینه به آیو ببرد. اما متوجه می‌شود که هلیوم بالون برای این سفر کافی نیست. بنابراين برای تهیه هلیوم ناچار می‌شوند که به منطقه‌ای کاملا سمی بروند. در آنجا اما سم که به‌ نوعی مادر زمین نیز محسوب می‌شود، با تکیه بر رؤیایی که دیده بود، ماسک را از صورتش برداشته و هوای سمی را تنفس می‌کند. اینجاست که میکا و سم متوجه می‌شوند این هوا دیگر سمی نبوده و پر از حیات و تکاپو است. صحنه آخر فیلم سم را نشان می‌دهد که کنار دریا ایستاده، درحالی‌که پسرش در کنارش بازی می‌کند.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.