تلخكاميهاي رشكورزي در شاهنامه (2)
مهدی افشار- پژوهشگر
پس از آنكه كيخسرو نياي خويش، كاووس را به استودان سپرد و در سوگ او زاريها كرد، زمان آن فرارسيده بود كه كين پدر از افراسياب، نياي مادري خويش بستاند و اكنون پس از تحمل رنجهاي بسيار پيش از هر كوششي بايد لختي ميآساييد، به همين روي، همراه با ياران و سرداران نزديك خويش به صحرا رفت.
به رامش نشسته بزرگان بههم/ فريبرز كاووس با گستهم/ چو گودرز كشواد و فرهاد و گيو/ چو گرگين و ميلاد و شاپور نيو در اين هنگام يكي از پردهداران به نزد كيخسرو آمده، اظهار کرد گروهي از ارمانيان كه در مجاورت مرز توران زندگي ميكنند به داخواهي آمدهاند و ديدار شاه ايران را خواستارند. كيخسرو فرمان داد به حضور آیند و ارمانيان چون به سراپرده شاه وارد شدند، او را بسيار ستودند و آرزو كردند از هر گزندي در امان باشد و سرانجام افزودند: «ما در مرز بين ايران و توران زندگي ميكنيم و از تورانيان آسيب و آزار بسيار ميبينيم. اما آنچه بيش از آزار تورانيان جان ما را به لب رسانده، حمله گرازهاست كه فزون از شمار هستند، گرازاني كه دندانشان چون دندان پيل است و اندامشان به بزرگي كوه. اينان كشتزارهاي ما را شخم ميزنند و هرچه كاشتهايم از ريشه درميآورند و چهارپايان ما را شكم ميدرند. حتي درختاني را كه ديرينهسالي از زندگيشان ميگذرد، به دو نيم ميكنند. سنگ سخت نيز در برابر دندانهايشان سخت نيست و بهراستي كه بخت از ما روی گردانده است». خسرو چون سخنان ارمانيان را بشنيد، دلش به درد آمد و خطاب به پهلوانان و سرداران خود گفت: «چه كسي از ميان شما به ياري اين مردمان رنجديده ميشتابد؟ هر كس كه گرازان آن بيشه را نابود كند، از او هيچ پاداشي و گنجي دريغ نخواهم كرد». آنگاه براي آنكه پهلوانان به پذيرش اين مأموريت تشويق شوند، به گنجور دستور داد خواني زرين بگسترانند و روي آن، همهگونه گوهر بريزند و 10 اسب بلندقامت تازي زرينلگام كه داغ كاووس را داشت نيز بر آن بيفزايند و گفت هر كس ريشه گرازان را بركند همه اين گوهرها و آن اسبان از او خواهد شد. اما هيچيك از آن جمع پاسخي نداد و سرانجام بيژن، فرزند گيو و نواده دختري رستم دستان پاي پيش گذارده، اعلام آمادگي كرد و گفت كه فرمان شهريار ايران را بر چشم ميگذارد و اگر جان هم بخواهد، دريغ نخواهد كرد. اگرچه گيو به سرزنش به بيژن نگريست اما بيژن مصمم بود كه اين مأموريت را به فرجام رساند. گيو گفت: به راهي كه هرگز نرفتي مپوي/ بر شاه، خيره مبر آبروي/ اما بيژن از سخن پدر به خشم آمد و گفت: منم بيژن گيو لشكرشكن/ سر خوك را بگسلانم ز تن خسرو در اعماق دل نگران بود كه مبادا بيژن جوان از عهده اين كار برنيايد، به همين روي به گرگين كه اكنون پهلواني ميانسال و سرد و گرم روزگار چشيده بود، گفت: «بيژن توران را نميشناسد، تو با او تا سر آب بند همراه شو. هم دليل راه باش و هم ياريبخش او». بيژن شادمان از همراهي گيو ميلاد به سوي مرز توران و زيستگاه ارمانيان به راه افتاد. در طول راه بيژن بارها گورخري يا آهويي را شكار كرد، كباب كرده، بخوردند و به سوي مرز به راه افتادند. وقتي به بيشهاي رسيدند كه زيستگاه گرازان بود، بيژن از مشاهده آن همه گراز كه بيهراس به هر سو ميتاختند، در شگفت شد. گويي گرازان بيژن را به هيچ ميانگاشتند. بيژن به گرگين گفت: «تو به طرف آن آبگير برو و من گرازان را هدف تيرهايم قرار میدهم و چون در بیشه فرياد برميآورم و گرازان را به هراس ميافکنم، تو گرزبهدست آماده باش و بر سر آنان بكوب». به گرگين ميلاد گفت اندر آي/ وگرنه ز يك سو بپرداز جاي/ برو تا به نزديك آن آبگير/ چو من با گراز اندر آيم به تير/ بدانگه كه از بيشه خيزد خروش/ تو بردار گرز و به جاي آر هوش گرگين به بيژن گفت: «با شاه چنين قراري نگذاشتي؛ اين تو بودی که همه اين گوهرها و سيم و زر را برگرفتي و اين تو بودي كه در حضور شاه كمر بستي كه كار گرازان را به پايان بري». به بيژن چنين گفت گرگين گو/ كه پيمان نه اين بود با شاه نو/ تو برداشتي گوهر و سيم و زر/ تو بستي مر اين رزمگه را كمر بيژن آزرده از پاسخ گرگين، خيره در او نگريست. كمان به زه كرد و چون شيري وارد بيشه شد و از پي گرازان شتافت در حالي كه خنجري آبداده به دست گرفته بود.
در اين هنگام گرازي اهريمنگونه به سوي بيژن حمله آورد و با دندانهاي بلند خود ضربهاي به بيژن زد كه زره بيژن را بدريد. بيژن خنجري در پهلويش فرو كرد و پيكر پيلگونهاش را به دو نيمه گرداند. ديگر گرازان حمله آوردند و بيژن گرزبهدست بر فرق آنان میكوفت و سرشان را ميبريد و روي هم ميريخت و كوهي از سران گرازان بر پا كرد. گرگين كه شاهد اين پهلوانيها بود از رشك بر خود ميپيچيد و از ديگر سوي بيشه خود را به بيژن رساند؛ در نظرش همه جا تيرهوتار آمد و به ظاهر بيژن را ستود و او را آفرين گفت. بدانديش گرگين شوريده رفت/ ز يك سوي بيشه درآمد چو تفت/ همه بيشه آمد به چشمش كبود/ بر او آفرين كرد و شادي نمود/ به دلش اندر آمد ازان كار درد/ ز بدنامي خويش ترسيد مرد. گرگين در دل از يك سوي بر بيژن جوان رشك ميورزيد و از ديگر سوي بيمي در دلش نشسته بود چه ميدانست كه وقتي به نزد خسرو بازگردد و بيژن از بيمهري گرگين بگويد چه حقارتي را بايد تحمل كند. پس زبان به نيرنگ گشود و گفت: «اي آنكه خوي شيران داري و در همه گيتي مبارزي چون تو هرگز ديده نشده؛ نه در ايران و نه در توران كسي را توان مقابله و رقابت با تو نيست».و بيژن شادمان از اين ستايشها دل به او سپرد. آنگاه گرگين به او گفت: «من پيش از اين در اينجا بودهام و ميدانم اين روزها در توران جشني برپاست و چون يكروزي بتازيم، به مرغزاري خوش ميرسيم كه زمينش پرنيان است و هوايش مشكبوي و آب جويش گويي گلاب است. در آنجا پريچهرگان را ميبيني كه به شادي نشستهاند و در ميان آنان منيژه، دخت افراسياب است. اكنون كه تا اينجا آمدهايم، يكروزه راه را بتازيم و به آن پريرويان دست يابيم و چندنفري از آنان را برباييم و به خسرو هديه كنيم» و گرگين خود نيك ميدانست چه دامي در برابر بيژن گسترده است.کسی کو به ره برکند ژرف چاه/ سزد گر نهد در بن چاه گاه. بيژن از گنجوري كه جامههاي او را حمل ميكرد خواست تا زيباترين پوشيدنيهايش را بر او بپوشاند و سپس خود را به جشنگاه رساند و گرگين كه خطر را احساس ميكرد، از بيژن فاصله گرفت.بپوشيد رخشنده رومي قباي/ ز تاج اندر آويخت فر هماي/ نهادند بر پشت شبرنگ زين/ كمر خواست با پهلواني نگين . چون به بزمگاه رسيد، از فاصلهاي نه چندان دور به تماشاي دختران زيباروي ايستاد كه منيژه دختر افراسياب را در ميان گرفته بودند و منيژه نيز بيژن را بديد و به نوازش و به ستايش به تماشاي بيژن پاسخ گفت. با پيامرساني نديمهاي، بيژن را به نزد خود فراخواند. روزي چند در كنار يكديگر به شادي گذراندند و منيژه كه دل آن نداشت از بيژن جدا شود، با دارويي هوشربا بيژن را به خواب برد و او را در عماري جاي داده، نهاني وارد قصر خويش کرد به اميد رازداري ديگر دختران. اما آن راز از پرده بیرون افتاد و بيژن بيسلاح و بيزره در چنگال دژخيمان افراسياب گرفتار شد و اگر پيران ويسه، مشاور خردمند و نيكدل افراسياب اندکی ديرتر رسيده بود، بيژن سر به باد میداد و تنها با میانجیگری پیران بود که افراسیاب رضا داد به جای بهدارکشیدنش، او را به چاه افکنند و بدین ترتیب دراززمانی بیژن در چاه و در غل و زنجیر بماند. به گرسيوز آنگه بفرمود شاه/ كه بند گران ساز و تاريك چاه/ دو دستش به زنجير و گردن به غل/ يكي بند رومي به كردار مل. و بيژن سرانجام به همت و درايت رستم نجات يافت.