|

سپنجی‌سرای در شاهنامه

مهدی افشار . پژوهشگر

در میان چهار قله شعر فارسی (فردوسی، سعدی، مولانا و حافظ) تنها فردوسی را حکیم خوانده‌اند و حکیم در لغت و در تعین بیرونی‌اش یعنی کسی که صاحب حکمت است و حکیم را معادل فیلسوف یونانی، دانشمند و صاحب حکمت دانسته‌اند و حکمت را معادل عدل و داد، علم، دانش، دانایی و بردباری معنا کرده‌اند و می‌پندارم حکیم فردوسی به اعتبار نقشی که با شاهنامه بر عهده گرفته و غایتی که در پی آن است، همه اینها هست و بسیار برتر از اینهاست.‌حکیم توس ضمن پرداختن به درازنای حیات ایرانی در گذر تاریخی که آغاز آن در تاریکی‌ها گم شده، می‌کوشد به روایت شاهنامه پرتوی بر آن آغازین روزگاران بیفشاند و آن تاریکی را نیمه‌روشنی بخشیده، هستی‌مان را به ما بنمایاند و در پایان هر روایتی، اندرزی بدهد و به‌نوعی مخاطب خویش را به تأمل و تفکر دعوت کند، حکیمانه. اگر روایت شاهنامه، سخن شخص فردوسی نیست و تنها از زبان فردوسی روایت می‌شود؛ اما اندرزهای آن حکیم همه و همه از خود او و از اندیشه اوست. فردوسی دل آن را ندارد که خواننده‌اش را در تعلیق رها کند و درک و دریافت از هر روایتی را به خواننده خویش بسپارد و آنچه خود از آن روایت دریافته، مهرورزانه به خواننده‌اش منتقل نکند و یکی از چشمگیرترین اندرزهای او، دعوت به قناعت و استغناست،. در جای‌جای شاهنامه بارها از زبان خویش این دنیای دون و آدمیان را سرزنش می‌کند:

دلم سیر شد زین سرای سپنج/ خدایا مرا زود برهان ز رنج
یکی از نمودهای روشن برتری‌جویی‌های رذیلانه که تقریبا همه شاهنامه دوره اسطوره‌ای را رقم می‌زند، زیاده‌خواهی‌های دو برادر ایرج؛ یعنی سلم و تور است. تور و به تبعیت او سلم، پس از آنکه فریدون جهان آن روزگاران را بین سه فرزندش تقسیم می‌کند، بر پدر خشم می‌گیرند که سهم بهتری از جهان را به ایرج سپرده است و ایرج فروتنانه و مهرورزانه نزد دو برادر می‌رود تا به آنان بگوید می‌تواند همه سهم خویش را به آنان وانهد و تور خشمگنانه می‌گوید:بدو گفت تور ار تو از ما کِهی/ چرا برنهادی کلاه مهی/ تو را باید ایران و تخت کیان/ مرا بر درِ ترک بسته میان
و ایرج در پاسخ می‌گوید:
بدو گفت که ای مهتر کامجوی/ اگر کام دل خواهی، آرام جوی/ من ایران نخواهم، نه خاور، نه چین/ نه شاهی نه گسترده روی زمین/ بزرگی که فرجام او چیرگی است/ بر آن مهتری بر، بباید گریست
و تور از سر طبع آتشین‌ خویش که هستی را در کام خود فرومی‌کشد، چهارپایه‌ای را که خود بر آن نشسته، بر سر ایرج می‌کوبد و سپس خنجر آبگون برکشیده، گلوی ایرج را می‌درد:
یکی خنجر آبگون برکشید/ سراپای او چادر خون کشید/ بدان تیز زهرآبگون خنجرش/ همی کرد چاک آن کیانی برش
و از آنگاه، جهان رنگ می‌بازد و تیرگی جای روشنی می‌نشیند و حکیم توس به افسوس می‌گوید:
جهانا سراسر فسوسی و باد/ به تو نیست مرد خردمند شاد
و از این لحظه است که بذر کینه بین ایران و توران افشانده می‌شود که نهال زرد و خشکیده آن قامت می‌کشد و ثمره آن تلخ میوه‌ای است که هزاران سال کام دو مردم ایران و توران را زهرآگین می‌کند.
و حکیم توس با کشته‌شدن ایرج در روایتی خوانندگان خود را اندرز می‌دهد که برای این سپنجی سرای این‌چنین ستیزه نکنند و این‌چنین خویشتن خویش را به مهلکه نیفکنند که این زندگانی برای زیستن است نه برای گردآوردن و گذاشتن و رفتن که اگر گردآورید، باید بگذارید و بروید و آنچه از آدمی به یادگار می‌ماند نیکویی و نیک‌اندیشی است:
چنین است کردار چرخ بلند ‌‌/دل اندر سرای سپنجی مبند‌‌/گهی گنج یابم از او گاه رنج ‌‌/برآید به ما بر سرای سپنج‌‌/اگر صد بود سال اگر صد هزار‌‌/گذشت آن سخن کایدر اندر شمار‌‌/کسی کو خریدار نیکو شود‌‌/نگوید بدی تا بدی نشنود. و در جایی دیگر آن‌گاه که می‌کوشد تا تسلای خاطری باشد، به آنانی که رنج کشیده‌اند نوید می‌دهد که این رنج‌ها پایدار نیست؛ همان‌گونه که شادی‌ها پایدار نمی‌ماند:
جهان را نمایش چو کردار نیست/ نهانش جز از رنج و تیمار نیست/ اگر تاج داری، اگر گُرم و رنج/ همان بگذری زین سرای سپنج
و گاه خود را اندرز می‌دهد که مبادا فریفته این روزگار دون شوی و ظواهر زندگی بفریبدت که به ستایشی مغرور گردی و به نوازشی مدهوش:
مبادا کژی‌ای درآرم به کار/ که شرمندگی یابم از کردگار/ سرای سپنجی نماند به کس/ مرا نیکویی باد فریادرس
و حکیم توس بر این باور است آنچه نجات‌بخش آدمی چه در این دنیا و چه در عقباست، نیکویی است. و نیز می‌گوید اعتباری به این جهان نیست و مپندار که به سبب پاره‌ای شایستگی‌هایت باید در آرامش و رفاه زندگی کنی. رویکرد گیتی بر معیارهای مشخصی نیست و نمی‌توان رابطه‌ای منطقی و معقول و ترازی بین تلاش و کوشش و فرجام کار بازیافت:
یکی اندر آید یکی بگذرد/ که دیدی که چرخش همی نسپرد/ سرای سپنجی بدین‌سان بود/ یکی خوار و دیگر تن‌آسان بود
آنگاه که پرسشگری، چرایی این‌همه تفاوت و این‌همه بی‌منطقی را جویا می‌شود و در طلب داد و عدل برمی‌آید، او را اندرز می‌دهد:
در بسته را کس نداند گشاد/ بدین رنج عمر تو گردد به باد/ دل اندر سرای سپنجی مبند/ سپنجی مباشد بسی سودمند
و در جایی دیگر از بی‌وفایی گیتی می‌گوید:
بدان ای پسر کاین جهان بی‌وفاست/ پر از رنج و تیمار و درد و بلاست/ هر آنگه که باشی بدو شادتر/ ز رنج زمانه دل آزادتر/ همه شادمانی بمانی به جای/ نباید شدن زین سپنجی‌سرای
و در باب ناپایداری زندگی گوید:
اگر صد بمانی وگر سی‌وپنج/ ببایدت رفتن ز جای سپنج
و زمانی که از رنج پیری آزرده است، از حسرت جوانی و از ناگزیری ترک این جهان می‌گوید:
به آغاز، گنج است و فرجام رنج/ پس از رنج، رفتن ز جای سپنج
و آنگاه که فرزند برومند خویش را از دست می‌دهد، آزرده‌خاطر از این روزگار که بر آرامش و شادی دیگران رشک می‌ورزد، می‌گوید:
چنین گفت پس این سرای سپنج/ نیابند جویندگان جز به رنج
همه سخن حکیم توس و معلم اخلاق با تکیه بر مشاهده هزاران سال زندگی قهرمانانش از کیومرث تا آخرین شهریار ساسانی این است که این‌چنین آزمندانه به این سپنجی‌سرای دل مبندید که بی‌وفا و بدکردار است.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.