همسازي هماي عدالت و آزادي از منظر بزرگان حقوق
به عشق عدالت زندهایم
صالح نقرهکار
نه هر کلکي شکر دارد و نه هر زيري زبر؛ جامعهاي که در تاروپود آن «عدالت» شکوهمند و «آزادي» ارجمند نباشد، برهوت بيهويت و تهي از ملکات انسانيت است. در جامعه متصف به صفات انساني به تعبير مولانا خيال پاک حق هر دم صفات ذات ميگردد؛ که نفي ذات خود در حق همه اثبات ميشود؛ بيعدالتي و آزاديپرهيزي بهمثابه زمهريري طاقتسوز توأم با آهنگ آهي شبگير است که بردگي و نابرابري و کرامتفروشي را سکه رايج دوران ميکند. ايران عزیز ما اغلب رنجور سختيهاي نفس سرکش آزاديستيزان و عدالتگريزان بوده است. اما صداي آزاديخواهي و عدالتجويي در گوش وجدانمان آکنده است. بزرگان حقوق هماره اين دغدغهمندي را در ملکه وجدان زنده نگه ميداشتند و به حلقه شاگردان خود گوشزد ميكردند. شادروان استاد ناصر کاتوزيان هدف غايي و معشوق نهايي انسان را عدالت دانسته و ارزش نظم را در اين ميپنداشت که مقدمه عدالت باشد. زيرا انسان نظم در زندان را نميپسندد. وانگهي تجربه نشان داده که گاهي بينظمي را به جان ميخرد تا بساط ظلم را واژگون كند. اگر انسان و شخصيت او فراموش شود، قدرت لجامگسيخته ميماند و دنياي زر و زور. هر اتفاقي بر پايه حق حاکميت دولت قابل توجيه است و انسان به مهره بيمقدار بازي قدرت تنزل مرتبه پيدا ميکند. تجربه انباشته دموکراسي به ما آموخته است که بايد خود را در برابر قدرت حفظ کنيم و يکي از وظايف دانش حقوق حراست از پايههاي تمدن و اصول حقوقي مورد احترام است، زیرا حقوق بشر لجام بينالمللي قدرت سرکش و وحشي است. دستاويزي که نداي اعتراض به تجاوزهاي حکمرواييها را توجيه ميکند (کتاب مباني حقوق عمومي؛ صفحه 5) شادروان استاد رضا نوربها نيز گفتهاند يک حقوقدان بايد جگر عاشقشدن داشته باشد تا سينه بيپرواي آزاديطلبي و قانونگرايي را سپر جباريت و خودکامگي کند و اگر چنين نکند حقوقخواري است که به خواري قناعت مال و مقام تن داده و هنر علم خود را ابزار و بازار سفلهپروران به پشيزي در معرض فروش گذاشته است يک حقوقدان براي ارائه عشق خود بايد بنويسد و بگويد که نوشتن و گفتن درهاي بسته را ميگشايد که بسياري تحمل گشايش آنها را ندارند. چراکه ميترسند گشودن درهاي آگاهي و معرفت به بستن دکانهاي پررونق جهالت آنها بينجامد. آن که در علم حقوق صادقانه زندگي کرده و عاشقانه سر در قدم آن گذاشته است تا از قانون و برتر از آن عدالت دفاع کند و آزادي و آزادگي را در انزوا و تنهايي نبيند، بيترديد راه عاشقي را نيز به درستي آموخته است (مقدمه کتاب زمينه حقوق جزاي عمومي). هم ايشان پويش و جوشش حقوقدانان را براي مقابله با قانون بد ضروري انگاشته و ميفرمايند «با قانون بد ميتوان مدتي مردم را مهار کرد اما چون هيچ قانوني ازلي نيست قانون بد به ناچار در مسلخ تاريخ معدوم خواهد شد، اما تا کشتهشدن آن چه ارواح بيگناهي که فدا ميشوند، ضربات سخت شلاق را تحمل ميکنند و جانهاي خود را بر سر دار ميبينند؛ قانون بد خود زنداني است پرملال بهخصوص براي آزاديهاي افراد و بسيار سخت است شکستن ميلههاي اين زندان که حاميان ناآگاه آن به نام احترام به قانون در بند ضخامت قطر ميلهها و بلندکردن حصارهاي ديوارهاي آن هستند». (بيان در زندان/ مجله تحقيقات حقوقي دانشگاه شهيد بهشتي) ايشان اين تذکار را به قضات ميدهند که «صدور آراي غلاظ و شداد دليل بر صلابت قاضي نيست بلکه آراي عادلانه، متکي به قانون و توجه به اصول حقوق، انصاف، علم و خرد چهره قاضي را ممتاز و موقعيت او را ثابت خواهد کرد». (مقدمه کتاب زمينه حقوق جزاي عمومي). مرحوم استاد کاتوزيان تعبير ژرف و نغزي داشتند که «حقوقدان بايد محيط ايجاد و پرورش حقوق را بشناسد و نظريههايي که از بيرون آن را اداره ميکند بداند تا قادر باشد به نتايج مطلوبي برسد. فلسفه حقوق مکمل کار حقوقدان و راهنماي او در اجراي قانون و استدلال براساس قواعد است. حقوقدان بيتوجه به هدف حقوق، به کارگري ميماند که ناآگاه از طرح کلي يک ساختمان، ديواري از آن را بنا ميکند. در تزيين و ترازکردن اجرها مهارت دارد. ولي چون نميداند به چه منظور کار ميکند و ساختههايش چه سهمي در طرح اصلي دارد نميتواند نقشي را که انتظار دارد بر عهده گيرد. صنعتگري ماهر است که انتظار رهبري و معماري از او نميتوان داشت. منطق حقوق برخلاف آنچه شهرت يافته، منطق رياضي يعني استنتاج مشخص خشک نيست و راهحلهاي آن گاهي خطابي و معطوف به وضع منحصربهفرد و خاصي است. يک حقوقدان برخلاف يک رياضيدان، از احساس تربيتشدهاي هم برخوردار است. گاهي که بنبستي در برابرش قرار ميگيرد قياس ميکند يا با کنار هم نهادن قواعد حقوقي قانون را به سوي عدالت رهنمون ميكند. اگر عدالت را از قانون بگيريم پوسته خشکي باقي خواهد ماند که ارزش و شرافت ندارد. روح احکام قضائي همين مسئله است و هنر قاضي و حقوقدان اين است که در عين تکيه بر قوانين و درنظرداشتن نظم و امنيت اجتماعي همواره عدالت را در نظر داشته و بکوشد بدان نزديک و نائل شود. (گفتوگو با ماهنامه تخصصي اطلاعات حکمت و معرفت شماره 7 صفحه 8) ايشان معتقد بودند عدالتي كه حقوقدان به آن استناد ميكند، نميتواند از دايره نظام حقوقي خارج شود. منتها، همانطور كه پيشتر عرض كردم، اطاعت از حقوق گاه به صورت «خشك» اجراي قانون و منطق حقوق جلوهگري ميكند و در زماني ديگر منطق و قانون مثل ابزار در اختيار مفسر قرار ميگيرد تا از آن معجوني بسازد كه آن معجون بتواند راهوار رسيدن به عدالت باشد. اين دو نوع طرز فكر با يكديگر كاملا تفاوت دارد. ما اگر دغدغه اجراي عدالت داشته باشيم وقتي با متني مواجه ميشويم، فكرمان متوجه آن عدالت ميشود (يعني عدالت جهت حركت فكر ما را مثل عقربه ساعت تنظيم ميكند) و سعي ميكنيم با تركيب قوانين، مركب راهواري براي پيمودن اين راه استفاده كنيم. ولي در صورتي ميتوانيم به عدالت استناد كنيم كه موفق باشيم؛ يعني قادر باشيم با يك تركيب منطقي آن را به نظام حقوقي منسوب نماييم (مصاحبه با محمدحسين ساكت؛ ارديبهشت ۱۳۸۴). استاد محمدعلي موحد در مقدمه کتاب مستطاب در هواي حق و عدالت تعبير ميكنند که به هواي آن يک جفت پري- که حق و عدالت نام دارند- بايد چشم در سرادق جلال فلسفه و حقوق بدوزيم... آري! ما به عشق عدالت زندهايم. به عشق و به عدالت زندهايم. اما در اين ميان اين عشق است که فروغ بيشتري دارد. عدالت پاسداشتن مرزهاست. قانعشدن به حق خويش و تجاوزنکردن به حق ديگري است. عشق گذشتن از خويش و ايثار به ديگري است. اگر آدمها عاشق بودند نيازي به عدالت نداشتند. (کتاب در هواي حق و عدالت؛ صفحه 31 و 32) با اين اوصاف يک حقوقدان و حقوقخوان بايد وارستگي و آزادگي را در وجود خود ملکه کند تا ثمره آزاديخواهي عدالتجويي و حقگرايي باشد و بتواند براي اين خصال والاي ارزنده هزينه داده و مايه بگذارد. بهقول مولانا شاهکليد خزانه ايمان، اسطرلاب عشق به حق است و به يقين عدالت آزادي محبوب حقپرستان است که: دل و جان به آب حکمت، ز غبارها بشوييد؛ هله تا دو چشم حسرت سوي خاکدان نماند.