|

ریموند ویلیامز: فرهنگ و جامعه 1780-1950

اولیور بنت . ترجمه: امیررضا گلابی

ریموند ویلیامز در کتاب «فرهنگ و جامعه» راوی روایتی تاریخی است: بسط ایده فرهنگ در انگلستان از دهه‌های پایانی قرن هجدهم تا اواسط قرن بیستم. او با بررسی کارهای بیش از 40 نویسنده، از جمله برک، کولریج، جان استوارت میل، ماتیو آرنولد، مارکس، ویلیام موریس، اسکار وایلد و تی. اس. الیوت، سنتی از تفکر در باب فرهنگ را کشف کرد که در پاسخ به تغییرات شرایط اقتصادی و اجتماعی ناشی از رشد صنعتی‌شدن به وجود آمده بود. ایده فرهنگ، در هر دو صورت محافظه‌کار یا رادیکالش، به عرصه آمد تا مجموعه‌ای جایگزین از ارزش‌هایی ارائه کند که در مقابل ارزش‌های جامعه جدید نوظهور قرار می‌گرفت. به‌این‌ترتیب فرهنگ نقشی مخالف‌خوان به خود گرفت. به تعبیر ویلیامز، تبدیل شد به «دادگاه استیناف بشری» که توسط آن ارزش‌های غالب سرمایه‌داری صنعتی مورد داوری قرار گرفته و رد می‌شدند. این ارزش‌ها علاوه‌بر سایر چیزها با تقلیل‌گرایی اقتصادی، نحوه مکانیکی تفکر، فردگرایی ستیزه‌جو و تخریب جامعه پیوند داشتند. برای کسانی که از منظری ایده‌آلیستی می‌نوشتند، یعنی افرادی مثل کولریج، شلی و آرنولد، فرهنگ واجد قدرتی انسانی و دگرگون‌کننده است؛ اما برای ویلیامز به یمن دستاورد مهم مارکس، فرهنگ نمی‌تواند چنین نقشی بازی کند مگر اینکه به همراهش تغییراتی بنیادین در روابط اقتصادی رخ دهد. ویلیامز می‌نویسد «درس مهمی که قرن نوزدهم باید می‌آموخت این بود که سازماندهی بنیادین اقتصادی را نمی‌توان از روابط اخلاقی و فکری‌اش جدا کرد». دلایل بسیاری وجود دارد که ما هنوز هم باید این کتاب بزرگ را بخوانیم. اولا، این کتاب با برخی از بزرگترین روشنفکران قرن نوزدهم و بیستم درگیر می‌شود و با مشکلاتی دست‌وپنجه نرم می‌کند که هنوز هم به روشنی مشکلات امروزی ماست. بحث فقط بر سر معضلات آشنای سیاست‌های فرهنگی مشخص نیست (مشکلاتی نظیر ابزاری‌شدن، خلاقیت، نخبه‌گرایی، تنوع، پوپولیسم، بازاری‌شدن و...) بلکه پای سؤال‌های بزرگ‌تری هم در میان است از جمله اینکه چگونه باید در دموکراسی‌های سرمایه‌دارانه زندگی کنیم و به زندگی‌مان معنا ببخشیم. البته شرایط سیاسی و اقتصادی قرن نوزدهم با قرن بیست‌و‌یکم یکی نیست؛ اما به‌هرحال در بنیان کار نوعی پیوستگی وجود دارد. هرچند ممکن است آنقدر به این پیوستگی‌ها (و به هنجارهایی که به وجود می‌آورند) عادت کنیم که تقریباً به چشممان نیاید. اما «فرهنگ و جامعه» از خلال نوشته‌هایی که بررسی می‌کند، حس شگفت‌آور نخستین مواجهه را در ما به وجود می‌آورد. نکته برجسته دیگر در رهیافت ویلیامز تلاشی مستمر در پیوند‌دادن تاریخ ایده‌ها به تاریخ تجربه زیسته انسان‌هاست. او به ما یادآور می‌شود که «تاریخ ایده‌ها، اگر صرفاً مبتنی‌بر تأثیرات انتزاعی باشد، یک تاریخ مرده است». بنابراین، مثلاً اگرچه می‌توان رمانتیسم انگلیسی را به مجموعه‌ای بزرگ‌تر از اندیشه‌های اروپایی مرتبط دانست و درواقع ردپای آن را تا افلاطون هم دنبال کرد، اما برای ویلیامز تنها راه فهم واقعی رمانتیسم این است که نسبت آن را با تجربه‌های خاص صنعتی‌شدن درک کنیم. به دلیل بی‌توجهی به همین تجربه‌هاست که ویلیامز به نقد جان استوارت میل می‌پردازد، یعنی کسی که ایراد مقالاتش در باب بنتام و کولریج همین انتزاعی‌بودن و بی‌توجهی به واقعیت زیسته است، مقالاتی که به‌جز این ایراد درواقع مقالاتی درخشانند. از سوی دیگر، نکته ارزشمند در افکار کارلایل یا دی. اچ. لارنس کیفیت واکنش‌های سرراست آنهاست. درواقع، در تحقیق ویلیامز، این «کیفیت واکنش» است که در سراسر سنت فکرکردن به فرهنگ جریان دارد. او شرح می‌دهد که چرا شاعران، رمان‌نویسان و منتقدان ادبی، که کارشان توجه به ظرایف احساس است، نقش مهمی در شکل‌گیری این سنت داشتند. طبق مشاهدات ویلیامز، اینکه در ابتدای قرن نوزدهم می‌شد هم شاعر بود و هم جامعه‌شناس اما در انتهای این قرن این امور از هم جدا شدند جای تأسف بسیار دارد. هنوز هم چیزهای زیادی می‌توان از روش ویلیامز آموخت که در کنار ارزش‌هایی که به بررسی آنها می‌پردازد اهمیتی فراتر از پرداختن صرف به تاریخ اندیشه انگلیسی دارد. ویژگی برجسته روش ویلیامز ضمنا این است که نسبت به کسانی که از منظر اکنون ممکن است بتوان گفت به خطا رفته‌اند برخوردی بلندنظرانه دارد، به‌خصوص نسبت به کسانی که ممکن است از نظر فکری با آنها همدلی نداشته باشد. بنابراین وقتی به توهمات «پروژه» رمانتیک فکر می‌کنیم باید به «شجاعت زیادش» نیز اذعان کنیم و نباید «به دام تندخویی» بیفتیم. امروزه کم‌وکاستی‌های کار ماتیو آرنولد برای ما عیان شده، اما او هنوز هم چهره‌ای بزرگ در فضای فکری قرن نوزدهم است. کسانی که امروزه از نظر سیاسی با الیوت تفاوت دارند یا باید پاسخی برای او داشته باشند یا «میدان را خالی کنند». همانطور که استوارت میل گفته، فلسفه محافظه‌کار ممکن است بی‌معنا باشد اما «آنقدر حساب‌شده هست که بتواند هزاران چیز بی‌معناتر از خودش را از میدان به‌در کند». ویلیامز بارها و بارها از ما می‌خواهد بکوشیم «تنش‌ها و تب‌وتاب کل یک وضعیت» را درک کنیم، چون تنها از این طریق است که درمی‌یابیم چگونه «یک سنت عظیم و انسانی گاه ممکن است فرو بپاشد، پخش‌وپلا شود و به ذرات غبار بدل شود». در فصل پایانی «فرهنگ و جامعه» این امید پرورانده می‌شود که به فرهنگی مشترک برسیم، فرهنگی که از نظر ویلیامز شبیه به فرایند رشد طبیعی است با همه پیچیدگی‌ها و تنوعش، فرهنگی که باید محتاطانه از آن «مراقبت کرد» و به آن شکل داد. پایه‌های دموکراتیک این فرهنگ جایگزین «میل به سلطه» خواهد شد و مشخصه آن دیگر نه فردگرایی رمانتیک است و نه همبستگی تدافعی. اگر این تلقی از فرهنگ شبیه نوعی «راه سوم» است، باید به یاد داشته باشیم که ویلیامز تندترین نقدش را نصیب «روایت نردبانی از جامعه» کرده، روایتی که در آن پیشرفت فردی با زیرپاگذاشتن اصل بهبود عمومی به دست می‌آید. طنز قضیه اینجاست که دیدگاه او درباره آینده، یعنی دیدگاهی که در سال 1958 نوشت، نه‌تنها از برخی جهات به نظر امروزه دست‌نیافتنی‌تر از زمان خودش به نظر می‌رسد، بلکه حتی از برخی تصورات فرهنگی قرن نوزدهم که او نقدشان کرده هم دست‌نیافتنی‌تر است. او شاید آخرین چهره از سنتی فکری باشد که خودش اولین کاشفش بود (هرچند البته باید حواسمان به چنین اظهار‌نظرهایی باشد).

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.