درباره یک مفهوم مناقشهانگیز
طبقه متوسط و تحلیل طبقاتی
طبقه متوسط مفهومي گنگ و مناقشهانگيز در علوم اجتماعي است. بيشتر گنگي و ابهام موجود حول اين مفهوم به تعريف طبقات مياني در آثار ماركس بازميگردد، يعني زماني كه «طبقه متوسط جديد» هنوز شكل نگرفته بود. اين موضوع باعث تحليلهاي متفاوت و گاه ضدونقيض بهخصوص در مورد نقش عامليت سياسي اين طبقه در تحولات تاريخي شد. مراد ثقفي، روزنامهنگار و پژوهشگر مسائل سياسي، در اولين كتاب خود با عنوان «نه طبقه- نه متوسط» که به تازگی منتشر شده به این موضوع میپردازد. اين كتاب نگاهي انتقادي به مفهوم «تحليل طبقاتي» و برخورد تحقيرآميز جامعهشناسي با مفهوم طبقه متوسط دارد. كتاب در انتشارات شيرازه منتشر شده كه ناشر تخصصي كتب علوم سياسي و اجتماعي است و ثقفي خود مدير آن است. در توضيح ناشر در معرفي اين كتاب آمده است: «کتاب حاضر نقد و ارزیابی روش «تحلیل طبقاتی» است در تبیین فاعلیت جمعی در سیاستهای رهاییبخش. نقد، از طریق مقایسه میان مقام نازلی که پیروان این روش تحلیلی برای گروههای میانی جامعه در تبیین این فاعلیت جمعی قائل بودند، با نقشی که عملا این گروهها در این زمینه ایفا کردند. به عبارت دیگر، از طریق مقایسه میان بینقشی بالقوه آنها
در فلسفه تاریخ مارکسیستی و نقش بالفعل آنها در تاریخ، به آن صورتی که در واقعیت شکل گرفت». عنوان كتاب از جمله رالف دارندورف گرفته شده كه در توصيف لايههاي مياني جامعه گفته «نه طبقه است و نه متوسط». اين توصيف توضيحدهنده اين موضوع است كه چرا مفهوم طبقه متوسط همواره از لاي انگشتان تحليلهاي جامعهشناسي سياسي در ميرود و عموم متفكران سياسي چپ و راست در تحليل انضمامي آن از تحليلهايي كيفي درباره ميزان شغل و درآمد و ايدئولوژي اين طبقه فراتر نرفتهاند.
نويسنده آغازگر و مبدع نظريه تحليل طبقاتي را ماركس ميداند. با وجود اينكه ماركس خود معترف بود كه مقوله مبارزه طبقاتي را اختراع نكرده و ابداع آن را مديون تاريخنگاران سلطنتطلب فرانسوي است اما ترديد نميتوان داشت كه در تاريخ انديشه هم در بعد جامعهشناختي و هم در بعد سياسي، ماركس را مبدع نظريهاي ميدانند كه مبارزه طبقاتي را سرمنشأ تحولات تاريخي بشر و سمتوسويي میداند كه اين تاريخ اختيار كرده و خواهد كرد. نويسنده بررسي خود از طبقه متوسط را با ارجاعات محدود ماركس و انگلس در «مانيفست كمونيسم» آغاز ميكند. البته ماركس خود هيچگاه تعريفي سادهسازيشده از طبقه ارائه نداد. «مدل دوطبقهاي» كه مدتها بر تفكر چپ ارتدوكس حاكم بود با توجه به تجربههاي تاريخي در قرن بيستم (بهويژه بعد از جنگ دوم) و همچنين تغيير سازماندهي اجتماعي و تكثر شگرف در تقسيم كار اجتماعي و شيوه توليد در اين قرن متحول شد و به دنبال خود نظريههاي جديدي را در بين متفكران علوم اجتماعي و سياسي در تلاش براي تبيين وضعيت طبقه متوسط به همراه آورد. مثلا كتاب مهم نيكوس پولانزاس با نام «طبقه در سرمايهداري معاصر» و كار اريك اولين رايت در كتاب «رویکردهایی
به تحلیل طبقاتی» از نمونههاي ارزشمند اين نوع نگاه به نقش طبقه متوسط بهخصوص طبقه متوسط جديد در تحولات سياسي دوران معاصر محسوب ميشوند. ثقفي نيز بر اين بستر تلاش كرده برخي ابهامات حول اين مفهوم، بهويژه ناديده گرفتهشدن و حذف آنها در «تاريخ» را در اثر خود روشن كند. آنگونه كه او در مقدمه توضيح ميدهد اين كتاب درباره «بينامونشانهاي تاريخ» است: «جماعتي كه اكثريت قاطع اين كره خاكي را تشكيل ميدهند اما هنوز نامي از آن خود ندارند و گروهي هستند بين «اينها» و «آنها»، جايي در آن وسطها: طبقه متوسط. حتي در همين شيوه مخاطب قراردادنشان نيز تفرعني و سركوفتي نهفته است. متوسط مثل متوسطالحال، چيزي به سبكوسياق ميانمايه. چه رسد به نام ديگري كه به لطف چپ ارتدوكس براي وي به ماندگار مانده و نشان خواهم داد كه هنوز بسيار مورد استفاده است: «خردهبورژوازي»». (ص 14) تلاش ثقفي در سراسر كتاب نشاندادن این نکته است که برخورد حقارتآميز با اين گروه در تاريخ مدرن اشتباهي بزرگ بوده كه متن را در حاشيه قرار داده است. به نظر او، گروههاي مياني جامعه نهتنها از مهمترين گروههاي اجتماعي در پيشبرد تحولات تمدني غرب مدرن بودند بلكه
درواقع مهمترين نيروي پيشبرد تمامي آن ويژگيهايي بودند كه امروزه در زمره دستاوردهاي اين تمدن به شمار ميرود.
او براي تكميل بررسي خود در چند فصل كتاب به نمونههايي از كنش طبقات مياني در كشورهاي اروپايي در دوران مدرن، پس از تولد بورژوازي و طبقه كارگر ميپردازد. همچنين اين ادعا را طرح ميكند كه «همانطور كه خواهيم ديد، بار عمده تمامي پروژههاي رهاييبخش كه همگي نيز با نام سوسياليسم شناخته شدند بر دوش اين گروه اجتماعي بوده است». و براي اثبات اين ادعا دستاوردهايي چون كاهش ساعت كار و برقراري تأمين اجتماعي را نيز كه به زعم اكثر تاريخنگاران مشخصا از دستاوردهاي طبقه كارگر است به پاي طبقات مياني مينويسد يا بدون همراهي آنها ناممكن ميداند. ثقفي توضيح ميدهد كه در آغاز قرن بيستم اين جامعهشناسان بودند كه با نفي تلاشهاي طبقات مياني در راستاي سياست رهاييبخش، آنها را بار ديگر در جايگاه «فرومايهاي» كه ماركس و انگلس براي آنها تعيين كرده بودند نشاندند.
كتاب «نه طبقه - نه متوسط» علاوه بر مقدمه از شش فصل و يك مؤخره تشكيل شده است. نويسنده در فصل اول به تبيين وضعيت طبقه متوسط نزد ماركس و انگلس آنگونه كه در «مانيفست كمونيسم» آمده است، ميپردازد. سپس مرور كوتاهي بر آرای ساير انديشمنداني میکند كه ذيل عنوان سوسياليسم در تلاش براي يافتن راهحلي برآمدند براي نابرابريهايي كه با جهان صنعتي آشكارا رخ نموده است. فصلهاي دوم، سوم و چهارم به تاريخ سوسياليسم - آنچنان كه حقيقتا به وقوع پيوست- اختصاص دارند. در اين راستا، سه زمينه متفاوت اجتماعي- سياسي و هر بار رويكردهاي مختلف سوسياليستها همراه با انتقادات ماركس به آنها بررسي خواهد شد. نويسنده نشان ميدهد چگونه در هر سه مورد نيروهاي سوسياليست ترجيح دادند براي بهثمررساندن اهداف عدالتطلبانه و آزاديخواهانهشان از خير نصايح و رهنمودهاي ماركس و انگلس و فلسفه تاريخشان بگذرند و در ائتلافي با گروههاي مياني جامعه اهداف خويش را عملي کنند. اين سه زمينه عبارتاند از: 1) زمينه انقلابي فرانسه؛ 2) مبارزه براي حق رأي در انگلستان؛ 3) تلاش براي ملتسازي در آلمان.
فصل پنجم مروري بر فراز و فرود اصطلاح، مفهوم يا مقوله «طبقه» در علوم انساني است. نويسنده استدلال ميكند اين اصطلاح از همان آغاز كار گنگ و نامفهوم بود؛ مفهومي به عاريت گرفتهشده از علوم طبيعي در هنگامه تلاش علوم انساني براي بركشيدن خود به مقام يك علم. او به اين نكته میپردازد چگونه مقولهاي كه حكم ابزار تحقيق و تفحص را داشت و بيشتر براي توصيف و دستهبندي به كار گرفته ميشد، بهناگاه در جايگاه مفهومي توضيحدهنده به حوزه سياسي وارد شد و چگونه مورد استفاده و سوءاستفاده قرار گرفت. او در فصل ششم نشان ميدهد چگونه حضور هر روز پررنگتر طبقات مياني جامعه در مقام فاعل سياسي جامعهشناسان چپ را وادار به تجديدنظر در نگاهشان نسبت به اين گروه كرد؛ تجديدنظر نه در شكل اعاده حيثيت از اين گروهها و شيوههاي مبارزهشان، بلكه تجديدنظر به معناي تعميم اتهامي كه به آنها زده ميشد - يعني فاعليت سياسي - به كل جامعه. اگر اين اعاده حيثيت در شكل شناسايي فاعليت سياسي اين گروهها صورت ميگرفت، ميشد به تاريخ مبارزات آنها بازگشت، موفقيتها و شكستها را نقد و بررسي كرد و سياست رهاييبخش جديدي تدوين کرد. اما به گمان نويسنده، اكنون كه
همه گروههاي اجتماعي به جايگاه پست گروههاي مياني تنزل داده شدند، سياست رهاييبخش، به سطح شورشهاي - علمي و نظري - بيحاصل (هرچند هر روز راديكالتر) فروكاسته شد و خود امر رهايي منوط شد به واقعه يا وقايعي كه در آنها فاعلان سياسي رهايي و سياست رهاييبخش بسان معجزهاي رخ دهند. برآمدن جنبشهاي اجتماعي در اوايل دهه 1960 ميلادي در آمريكا و اروپا زنگ خطري بود براي سياست رهاييبخشي كه همچنان بر تحليل طبقاتي تكيه ميكرد؛ زنگ خطري كه هر چند برخي از متفكران و نظريهپردازان را به بازبيني تبيين فاعليت سياسي به نحوي پيشيني سوق داد، اما در عين حال، از آنجا كه نقطه پاياني به عادتي ديرينه در سياستورزي رهاييبخش گذاشت، به سردرگمي نظريهپردازان و فعالان سياسي اين گرايش منجر شد.
فصل پاياني كتاب نيز تلاشي است براي نتيجهگيری كلي از همه آنچه در فصول پيشين گفته شده است. نويسنده در اين بخش توضيح ميدهد چگونه گروهي كه در عمل نه طبقه بود و نه متوسط، نه تنها از صحنه تاريخ محو نشد، بلكه در همه برهههاي مبارزات تاريخي واقعي جهان مدرن و جنبشهاي مردمي عظيم، خواه مبارزه و تلاش براي تبديلشدن به يك ملت بوده باشد و خواه مبارزه براي بهدستآوردن حق رأي و مبارزات عدالتطلبانه، همواره حضوري پررنگ داشت. او مشكل را نه بر سر عينيت وجود اين طبقه ميداند و نه فاعليت و نه اميال و خواستههايش. از نظر او، مشكل به دو نوع نگاه تحليلي متفاوت برميگردد كه به طور ضمني در كنار يكديگر تلاش ميكنند تبييني ارائه دهند كه قاعدتا نميتواند قوام منطقي داشته باشد. يكي نگاهي تحليلي است كه با پيشفرضگرفتن وجود يك پيوستار اجتماعي در جستوجوي درك چگونگي اين پيوستگي است، يعني در جستوجوي خط فاصلي كه طبقه بالا را به طبقه پايين متصل ميکند. نگاه تحليلي دوم برعكس، با پيشفرض تقسيمشدن جامعه به دو گروه متنازع يا متخاصم كه هر يك از پيش داراي فاعليت سياسي مفروضي هستند، در تلاش است ببيند اين گروهي كه در وسط ايستاده است،
عاقبت يعني در تحليل نهايي به كدام سو ميغلتد و رخت كدام فاعليت را به تن خواهد كرد: «در يكسو جامعه را داريم و پيوستارش را و در سوي ديگر سياست را داريم و شكافش را: انطباق اين دو بر يكديگر غيرممكن است». با اين همه، به اعتقاد نویسنده، مطالعه درباره طبقات متوسط و نقش سياسي احتمالي آنها را تبعات مثبتي هم براي آن رشته از علوم انساني كه هنوز سوداي تغيير نظم موجود را رها نكرده بود، به همراه داشت. مطالعه طبقات متوسط از منظر تحرك اجتماعي و پيوندهاي ثانوي كه به بركشيدهشدن مفاهيم «خودمختاري سياسي» و «هويت» همچون ويژگياي برساختي انجاميدند، از يكسو و مطالعات در باب چگونگي شكلگيري فاعلان سياسي در جنبشهاي اجتماعي- كه اكنون پذيرفته شده بود كه مرزهاي طبقاتي را درمينورديدند - از سوي ديگر، دستاوردهاي سياسي مهمي براي تبیين سياستهاي رهاييبخش به همراه داشت. سياستي كه اكنون از فلسفه تاريخ تهي شده بود، ناچار بايد بر پايه بازخواني تاریخي واقعي خويش و بازبيني پيروزيها و شكستهايش تبیين ميشد.