درباره کدام آمريكا حرف ميزنيم؟ آمريكاي اوباما يا آمريكاي ترامپ
ساسان کريمي . کارشناس روابط بينالملل
به قدمت تاريخ سياست خارجي و روابط بينالملل، يکي از پرسشهاي حاشيهاي موجود در اذهان اهالي سياست درباره ارتباط بين سياست داخلی و خارجي بوده است. فارغ از آنچه سياستمداران و بهویژه ديپلماتها در کسوت رسمي بيان ميکنند که نوعا فراغت از سياست داخلي و انفکاک از رقابتهاي درونکشوري است، ناگفته پيداست که اين تعارفي ديپلماتيک بيش نيست و واقعيت اين است که اهالي سياست، همه گرايش سياسي خاصي دارند و خود را متعلق به جريان خاصي ميدانند.
عمدتا در درسهای روابط بينالملل، فارغ از نظريه حاکم «دولت»، هرچه باشد، بهعنوان واحد کنشکننده در روابط بينالملل شناخته ميشود. همان که نهتنها دوستان، بلکه دشمنانش هم در غالب موارد آن را به رسميت ميشناسند و هر آنچه مذاکره و طلب و بدهي و محکومکردن است، در قبال اوست که انجام ميدهند. حتي در خلال جنگ نيز نمايندگانش را ميزباني و در سطوح مورد توافق، روابط ديپلماتيک را حفظ ميکنند.
اين رويکرد، يعني دولتمداري در روابط بينالملل، در تناسب حداکثري با آن چيزي است که به نظريه واقعگرايي در روابط بينالملل شهره است. واقعگرايان عمدتا به اين نگاه قائلاند که فارغ از آنچه درون کشورها ميگذرد، بهواسطه کارويژهاي که به دولتها تحميل ميشود، رفتار عمدتا يکساني را ميتوان از آنها انتظار داشت. اين نظر علاوه بر بيتفاوتي ادعايي نسبت به مناسبات داخل حوزه دولتها، بر اين است که دولتها بهمجرد اينکه تحليلشان بر همراستايي باشد، ميتوانند مؤتلف شوند.
در کنار اين نظريه که شايعترين نظريه روابط بينالملل است، نظريات ديگري هم هست که در ميان عمده نگاههاي جريانساز اگر از ايده دولت جهاني کانت عبور کنيم، مهمترينشان همان است که منشعب از نظر گروسيوس هرچند فضاي آنارشيک نظام بينالملل را به رسميت ميشناسد ولي همزمان به آن قائل است که ميتوان نظمي مبتني بر منافع متقابل را در آن ساخت. ايدهاي که با آنچه «صلح ليبرالي» ناميده ميشود، بيشترين قرابت را دارد: صلحي که با مطالعه در تاريخ دو سده اخير ميتوان به آن اذعان کرد که ميان دولتهاي ليبرالدموکراسي که يکديگر را نيز دولتي ليبرالدموکراتيک بدانند، هرچند مناقشات تا سطوح بالا نيز کشيده شده، اما هيچگاه به جنگي تمامعيار مبدل نشده است و اين بهدليل الزام اين دولتها به پاسخگويي مستقيمشان است به افکار عمومي که غالبا هزينه دولتها و جنگها را ميپردازند و بههميندلیل بهراحتي، ديگر نظام ليبرالدموکرات را تهديدي خطرناک تلقي نکرده و به حاکمان منتخب اجازه دستزدن به چنين انتخاب مهلکي را نميدهد. از آنجا که هيچ جرياني در سياست عامدا دست به خودکشي و حذف خود از صحنه نميزند، موضوع منتفي است و جنگ گزينههاي بسياري را پيش
از خود براي حل مناقشه ميبيند.
اگر گامي به عقب برگرديم آن چيزي که به نظر ميرسد مجددا بايد به آن بينديشيم همين است که آيا هنوز ميتوان به قطعيت گفت که واحد کنش در روابط بينالملل دولتها هستند؟ آيا هنوز ميتوان به انفکاک کامل ميان سياست داخلي و خارجي يک دولت معتقد بود؟
واقع امر اينکه هر دولتي و در نظامهاي انتخاباتي هر حزبي که بر مسند قدرت باشد، اظهار و اشعار خود را بر آن مينهد که گويي آنچه ميگويد مورد تأييد بيشرط همه نيروهاي سياسي کشور متبوعش است و در هماورد با رقيب بينالمللياش هيچ رقيب داخليای را در پشت سر و پيشروي خود نمیبیند.
اما دستکم بهدليل تأثيرات واقعي و عملياتي شکستها و پيروزيهايي که براي جريانهاي بر سر قدرت در دوران زمامداريشان پيش ميآيد و در نتيجه باعث شکست و پيروزي در انتخاباتهاي بعدي داخلي ميشود، به نظر ميرسد باید در اين اظهار، تجديدنظر کرد. بهعنوان يک ايده نظري شايد بتوان گفت هرچند تعداد نظامهاي انتخابات-پايه در جهان بيشتر ميشود، واقعيت سياسي از آنچه در نظريه موسوم به واقعگرايي گفته شده، فاصله بيشتري میگیرد و به نظر گروسيوس نزديکتر ميشود و ازهمينرو است که ميتوان در نظر آورد که بازيگران عرصه بينالملل نه دولتها بلکه جريانهاي اصلي داخلي کشورها هستند. حال اگر در کشوري يک جريان اصلي سياسي بيشتر وجود نداشته باشد، به سياق آنچه در واقعگرايي گفته شد، تمام حرف و موضع حضور در صحنه بينالملل، همان است که بيان ميشود و بهواقع صداي ديگري وجود ندارد؛ اما چه کسی ميتواند چشم روي واقعيت امروز نظامهاي انتخابات-پايه ببندد که در آنها همان هنگام که نماينده در حال مذاکره است، رقباي سياسي جريان متبوعش در حال محاسبه حرکتهاي بعديشان براساس همين مذاکره هستند. اين موضوع خيلي دور از ذهن نيست، هرچند دور از مواضع رسمي
باشد. جريانهاي اصلي کشورها مانند همان که در عرصه بينالملل برقرار است، بر سر قدرت با يکديگر -اگر نه نزاع- دستکم در رقابتي دائمی هستند که هر لحظه دست از آن بکشند، نامه حذف خود را توشيح کردهاند.
قول به اين مضمون لاجرم به اين معناست که جريانهاي اصلي کشورهاي مختلف در ضمن داشتن منافع مشترکي با رقباي داخلي خود - نظير تماميت ارضي، منافع سرزميني و... - فقط با جريانها و نه با کشورهاي ديگر ميتوانند به همنظري برسند و منافع خود را همراستا با آنها ببينند: گاه ممکن است گرايشهاي آزاديخواه به مناسبت خاستگاه مشترکشان قرابت منافع بيشتري با يکديگر داشته باشند که دور از تصور نمينمايد. اما آنچه جالب خواهد بود، اینکه در ميان طرفهای مختلف صحنه روابط بينالملل، گرايشهاي راستگرا و محافظهکار با وجود اينکه در ابراز مصداق مواضعشان دو سر طيف سياست به نظر ميآيند، اما در برهمزدن آنچه اوج روابط همکارانه بينالمللي انگاشته ميشود، منافع مشترک دارند و ازهمينرو است که طناب را بهسوي خود ميکشند که اتفاقا اصرار هر دو در جهت خود نتيجه يکساني را به بار خواهد آورد.
به بيان صريحتر بهواسطه در قدرت قرارگرفتن گرايشهايي با خاستگاه مشترک در طرف مقابل، امکان رسيدن گرايش سياسي مشخصي به توفيقات عملي و در نتيجه تعيين سرنوشت سياسي به نفع آن جريان نيز افزايش مييابد و بالعکس، وقتي گروهي به انگيزه رقابت با رقيب داخلي خودشان که احيانا در قدرت است، در مشي و روش ايشان اخلال ایجاد ميکنند، نهتنها به پيروزي خود بهطور مستقيم کمک کردهاند، بلکه بهطور غيرمستقيم به جريان معادل خود در طرف مقابل براي رسيدن به قدرت و پيروزي در رقابت داخلي طرف ديگر ياري رساندهاند. اگر اين ايده را بپذيريم، هم بهعنوان يک ملت و هم بهعنوان سياستورز، تأثير و تأثر عمل خود را منحصر به داخل مرزهاي سياسي خود قلمداد نخواهيم کرد و بدون هيچگونه دخالتي از هيچسوي، تأثيرگذاري توفيق يک جريان بر معادلش بهواسطه سازوکار سيستماتيک نظامهاي انتخاباتي و رقابتي را دنبال خواهيم کرد. متناسب با تحليل فوق درباره آنچه مسئله امروز ماست...
... يعني برجام هم بايد توجه کرد که ما نه با واقعيتي منسجم، يکپارچه و مداوم بهعنوان «آمريكا»، بلکه در هر دورهاي با يک گرايش عمده از آن جامعه سياسي روبهرو هستيم؛ بههميندلیل است که برجام هرچه بود و به هر کيفيتي که نوشته ميشد، بهواسطه سطح افراط و خصومت ترامپ با جريان اوباما، حتما سرنوشت کنوني را پيدا ميکرد و بههمينروي است که برخي معتقد به مذاکره با وجه افراطي و بيشتر ستيزنده در آمريكا هستند و استدلال ميکنند که هيچکس در فرداي سياست از اين جريان افراطيتر نخواهد بود و توافق احتمالي با اين جريان در هر شرايطي دوام خواهد آورد. اما در مقابل بايد توجه کرد که امروز نيز نبردن بازي توسط ترامپ ميتواند در ميانمدت به سود منافع ملي ما تمام شود و بنا بر اين استدلال نباید با مذاکره با او و حتي گرفتن عکسي، به پويش انتخاباتي او در 2020 ياري رساند: بايد با چشم باز منتظر و صبور بود تا فصل حاضر در سياست آمريكا به سر برسد و از اين رهگذر نهتنها خود را بهعنوان عنصر مطلوب در سياست بينالملل به رقبا تحميل کردهايم، بلکه رقيبي را از صحنه سياست داخلي آمريكا بيرون راندهایم که صدر تا ذيل عليه منافع ملي ما خواهد بود.
نگرانيهاي داخلي نيز از پيروزي و شکست برجام از همين جنس بوده و هستند: آن کس که در کاخ سفيد است، بدترين تأثير را بر سرنوشت سياسي ساکنان کنوني خيابان پاستور گذاشت: کسي که اگر نبود نهتنها اشخاص منتسب به دولت تدبير و اميد، بلکه خط اعتدال با جهان به برد استثنائي و امتداد طولانيمدتي دست يافته بود. بر اين منوال هرگاه بخواهيم به آمريكا بينديشيم، باید توجه کنيم که درباره کدام آمريكا سخن ميگوييم؟ آمريكايي که در سطح اروپا و جهان مشروع است، معتدل، قابلپيشبيني و پايبند رفتار ميکند و در نتيجه ميتواند به همراهي شرکايش ائتلافسازي و جريانسازي کند يا آمريكايي که حتي نزديکترين متحدانش هم از او روي برميگردانند و تقريبا نه ايجاد ائتلاف که از برگزاري يک نشست هم عاجز است؟ آمريكاي اوباما يا آمريكاي ترامپ؟ اگر به گذشته بنگريم درخواهيم يافت که اعتدال نوعا خود را به بار آورده و افراط نيز همینگونه است. مگر اینکه ابتکار عمل را به دست بگيريم و مستقيم در درون مرزهايمان و به تبع آن در ديگر سوي کره ارض شرايط را به سود منافع ملي خود که قطعا در گرو آرامش و ثبات است، رقم بزنيم.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.