|

گفت‌و‌گوی رضا درستکار با عزیزالله حمیدنژاد

حریم بانو کجا و عمارت سلطان کجا؟

گروه هنر: «بانوی عمارت»، به کارگردانی عزیزالله حمیدنژاد ازجمله سریال‌های پربیننده سال‌های اخیر تلویزیون معرفی شد؛ مجموعه‌ای که در بستری تاریخی روایتی از داستانی عاشقانه ارائه داد. در روزهای پایانی پخش سریال بانوی عمارت، رضا درستکار، منتقد و عزیزالله حمیدنژاد درباره چگونگی نگاه به تاریخ قاجار و حواشی سریال تا نحوه انتخاب بازیگران و چرایی استقبال تماشاگران گفت‌وگویی داشتند که شما را به خواندن آن دعوت می‌کنیم.

رضا درستکار (منتقد): بعد از مدت‌ها غیبت، سرگرم ساخت سریال شدید، هرچند که پیش از این هم سریال‌سازی برای تلویزیون را تجربه کرده بودید، چه شد که رفتید سراغ «بانوی عمارت»؟ عزیزالله حمیدنژاد (کارگردان): پیش از این، تجربه سریال‌سازی؛ «چرخ فلک» را که اپیزودیک هم بود، داشتم. از حدود 26 اپیزود، من 13 اپیزود را کارگردانی کرده بودم و همه این اپیزودها ارتباطی غیرمستقیم هم با هم داشتند، موضوعات اجتماعی «چرخ فلک» برایم جذاب بود و انگیزه من را برای کار در تلویزیون بیشتر کرد، به‌ویژه که «چرخ فلک» ازجمله کارهایی بود که مخاطب هم داشت. ‌ داستان «بانوی عمارت» ارتباطی پررنگ با مطابقت‌های تاریخی ندارد، هرچند به‌هرحال شما آن فضا را در آن دوره تاریخی نشان می‌دهید. این مجموعه لابد یک ویژگی منحصربه‌فرد برای شما داشته است که بعد از یک تجربه سریال اجتماعی، به سراغش رفته‌اید!؟ راستش! بعد از «چرخ فلک» فیلم‌نامه‌های زیادی برای ساخت به من پیشنهاد شد که هیچ‌کدام برایم جذاب نبودند. وقتی فیلم‌نامه اول «بانوی عمارت» را خواندم؛ هرچند که قصه هنوز خیلی پخته نبود و اشکالاتی داشت و برآورد بودجه ساخت هم بسیار کم بود، اما دوستش داشتم و به شرط تکمیل قصه و تأمین هزینه‌های لازم برای ساخت، موافقت خود را اعلام کردم. بعد از یک سال، آقای مولایی، تهیه‌کننده، فیلم‌نامه بازنویسی‌شده را دوباره ارائه داد و من هم با اعلام نظرات و حک و اصلاح از زاویه دید کارگردانی، فیلم‌نامه را به ذهنیت‌هایم نزدیک‌تر کردم و در همان ابتدا، حدود 20 قسمت آماده داشتیم که پیش‌تولید را آغاز کردیم و در نهایت هم به یک مجموعه 34 قسمتی رسیدیم. ‌ حساسیت‌های خاصی مدنظرتان بود؟ بله! فیلم‌نامه فضاهایی داشت که معلوم نبود بتوان آن فضاها را با چنین بودجه‌ای محدود ساخت و به شکلی باورپذیر به مخاطب انتقال داد؛ مثلا از همان ابتدا اعلام کردم که اگر لوکیشن‌های اصلی سریال پیدا نشود، کار را شروع نخواهم کرد. برای همین به تبریز و دیدن ساختمان‌های دوره قاجار و موزه‌ها رفتیم و نتیجه‌ای که مدنظرم بود حاصل نشد! بعد هم سر از قزوین و کاشان درآوردیم و نهایتا در کاشان بود که عمارت اصلی شازده انتخاب شد؛ خانه طباطبایی‌ها که معماری بسیار جذاب و جالبی داشت و به نظرم مناسباتی که دوره قاجار در معماری رعایت می‌کردند، در آن ساختمان تماما وجود داشت. بعد از این انتخاب بود که به‌طور رسمی ساخت سریال را جدی گرفتم و اولین کار، نزدیک‌کردن خانه طباطبایی‌ها به فضای فیلم‌نامه بود تا به یک شکل منطقی اجرائی برسیم که رسیدیم و فضای خانه و رویدادها در عمارت شکل گرفت و بعد هم کستینگ و طراحی و ... البته این سریالی بود که حداقل باید شش، هفت ماه پیش‌تولید را پشت‌سر می‌گذاشت و کمبود بودجه هم راهی برایمان باقی نگذاشته بود، برای همین کمی کمربندها را سفت‌تر بستیم و... . ‌ آن نقطه کشش اصلی در فیلم‌نامه چه بود که وسوسه‌ و ترغیبتان می‌کرد به ساخت؟ خب من حدود 10-15 سالی بود که به فکر ساخت اثری تاریخی بودم، اما دیدم در شرایط سیاسی و اجتماعی این روزگار نمی‌توان به سراغ تاریخ رفت! پس فراموشش کردم. تاریخ ایران جذابیت‌های زیادی برای یک فیلم‌ساز دارد، اما باید شرایط حداقلی هم مهیا باشد. خواندن فیلم‌نامه «بانوی عمارت» دوباره اشتیاقم را تحریک کرد، فیلم‌نامه روی‌هم‌رفته دیالوگ‌های خوبی داشت، مشخص بود که نویسنده، حسی و دلی با شخصیت‌ها ارتباط برقرار کرده و متن را نوشته است. همین می‌توانست برایم یک انگیزه قوی باشد و آن نقطه آنتریک بین قومیت را هم دوست داشتم که در فیلم‌نامه شاخص شده بود؛ یک چیزی مثل فیلم «اشک و سرما» بود؛ این‌بار اما روایت داستان قوانلوها و شالچی‌ها در یک زمینه تاریخی کمتر پرداخته‌شده. فیلم‌نامه‌ای بود با سختی‌های خودش و بودجه‌ای اندک، اما دوست‌داشتنی؛ پس کار را شروع کردیم و در رج‌زدن (فیلم‌برداری همه پلان‌هایی که در یک لوکیشن اتفاق می‌افتد) بیشتر دقت کردیم تا بتوانیم، کار را به پایان برسانیم. ‌ یعنی برای 34 قسمت، رج زدید؟ امکان ندارد بدون رج‌زدن شما بتوانید روزی پنج، شش دقیقه مفید فیلم‌برداری کنید؛ یعنی تمام سکانس‌های اتاق فخری، افسر، کتابخانه شازده و... در سکانس‌های مختلف، همه یکجا در لوکیشن مربوطه گرفته می‌شد. طبعا کار سختی است، چراکه وقتی تمام پلان‌های اتاق افسر که قسمت هشتم، پانزدهم، بیستم و... است یکجا گرفته می‌شود، باید متوجه تغییرات روحی آنها در طول سریال بود که هرکدام در چه مرحله‌ای هستند. ‌ بازیگران سینما با شکل و اجرای رج‌زدن آشنایی دارند، اما اغلب بازیگران تئاتر معمولا بازی‌شان پیوسته است و رفته‌رفته، شخصیت را می‌سازند؛ کار با بازیگرانی از هر دو طیف و ترکیبشان چطور بود؟ من با بازیگرانم دائم کار می‌کنم، اگر دقت کنید در همه فیلم‌هایم نابازیگران حضور داشته‌اند و من به عنوان کارگردان باید ریزه‌کاری‌های نقش را با آنها تمرین کنم، طبعا آنها اشرافی روی نقش ندارند و این وظیفه من کارگردان است که بازی خوبی از ایشان بگیرم. وقتی رج می‌زنم نیازی نیست بازیگر از اول تا آخر حس شخصیت را بداند، خواه بازیگر سینما باشد یا تئاتر. وظیفه من این است که تمام موارد بازی و صحنه را برای بازیگر توضیح بدهم، حتی مثال‌هایی برای بازی‌اش بزنم که اصلا در فیلم‌نامه نیست. ‌ قطعا در رج‌زدن این نکته وجود دارد که مثلا در روزهای ابتدایی فیلم‌برداری، ناچارید قسمت بیست‌وپنجم را هم فیلم‌برداری کنید که از قضا، اکثر شخصیت‌ها پخته و کامل شد‌ه‌اند و مثلا برون‌ریزی زیادی دارند یا اینکه پریشان‌احوالی باید در بازی‌شان دیده شود و شما مدام دارید به ایشان کنسه خودتان را می‌دهید! این نحوه کارگردانی شما با ریزه‌کاری‌هایی که اشاره کردید، آیا نوعی دیکتاتوری در کارگردانی نیست؟ آیا فضای خلاقه بازیگر را نمی‌کشد؟ به نظر من که خیر. تجربه نشان داده که اتفاقا این روش، بازیگر را پویاتر هم می‌کند؛ در حقیقت باید بگویم که این روش من است. من همیشه پیش از ساخت، یک‌بار فیلم را در ذهنم می‌سازم، بنابراین بر همه‌چیز آن اشراف لازم را دارم. حال اینکه حس و حال و حرکت‌ها در چه طیفی است، این منم که باید تشخیص دهم بازی‌ها درست است یا نه. من معتقدم اگر ذهنیتی برای بازیگر، پیش از ساخت، شکل نگرفته باشد، همه‌چیز خیلی راحت‌تر پیش می‌رود. البته گفت‌و‌گو هم داریم تا به یک نقطه متعادل برسیم و ذهنیت کارگردان و بازیگر را به تفاهم نهایی برسانیم. ‌ من از نحوه بازی مریم مؤمن در نقش فخرالزمان، به‌عنوان یک بازیگر تازه‌کار که به اجرائی باورپذیر از نقش رسیده، رضایت دارم و درباره حسام منظور در نقش شازده هم او را یک کشف و اثبات می‌دانم، شما سهم خودتان را در هدایت و رسیدن به این درجه از مقبولیت بازی‌ها چقدر می‌دانید؟ به نظرم کارگردانی از مرحله انتخاب بازیگر آغاز می‌شود، باید تشخیص بدهی که این فیزیک مناسب نقش هست یا نه؟ طی صحبت با فردی که نامزد بازی است از لحن و بیانش، باید توانایی در نوع ایفای نقش را متوجه شد. مریم مؤمن پیش از این تجربه جدی بازی نداشت، اما از نظر فیزیکی، مناسب نقش فخرالزمان بود، وظیفه من است که با تمرین، او را به نقش نزدیک کنم تا خودش را به سطح بازیگران حرفه‌ای برساند، به همین دلیل حدود 50 روز پیش از آغاز کار، با خانم مؤمن تمرین کردم؛ غیر از تمرین سکانس‌ها، اینکه چطور حرکت کند یا ریزه‌کاری‌هایی که در بازیگری باید یاد می‌گرفت مثل صداسازی، لحن و... . معتقدم همه آدم‌ها می‌توانند بازیگر شوند، ممکن است فردی در یک هفته با تمرین بازیگر شود و دیگری شش ماه و... کسی مثل حسام منظور که تجربه حضور روی صحنه تئاتر را دارد و ترس از مخاطب ندارد، ویژگی‌های خوبی برای ایفای نقش شازده داشت، تلاش من، تطبیق بازی او با معیارهای تصویر بود؛ مثل شناخت لنز و حرکت و سایر مناسباتی که در سینما و تلویزیون حاکم است؛ در واقع ایدئال من این بود که مریم مؤمن در کنار پانته‌آ پناهی‌ها درست ظاهر شود و اختلاف بازی این دو زیاد نباشد. من 90 درصد کسانی را که در این سریال بازی کردند، از قبل نمی‌شناختم. معیارم برای انتخاب بازیگر در این سریال فیزیک مناسب بود. اینکه مثلا حضرت والا چه شخصیتی باشد، خطوط صورتش اجازه گریم بدهد و...؛ این نگاه در مورد باقی شخصیت‌ها هم صدق می‌کرد. ‌ به نظر من حسام منظور و مریم مؤمن هر دو در کار شما، تولد رسمی‌شان را در حوزه تصویر تجربه کردند و هر دو موفق بودند. قطعا این یک امتیاز بزرگ است برای تلویزیون ایران؛ آن‌هم تلویزیونی که اکنون به شکلی غریب اضمحلال پیدا کرده است زیرا غالب آثاری که از تلویزیون پخش می‌شود، از فرط لاغری هنری و نبود تفکر و اصرار بر کلیشه و استفاده از عوامل و بازیگران کارکردی و در اختیار، رغبتی در مخاطب برای تماشا ایجاد نمی‌کند. اتفاقا به نظرم در این شرایط، «بانوی عمارت» ضرر هم کرده است، چراکه در فضای بی‌اعتمادی و دوری مردم از این دستگاه، سریال شما پخش شده و سخت است که دوباره اعتمادها را جلب کرد. همراه‌شدن دوباره مردم با این رسانه، نیاز به زمان دارد و شما با بانوی عمارت توانستید عده زیادی را به سمت تلویزیون بکشانید. بله من هم می‌خواستم و سعی کردم که بازیگرانی انتخاب کنم که کمتر در سریال‌ها تکرار می‌شوند. ‌ آقای حمیدنژاد! تکرار، قطعا دلزدگی و ملال به همراه دارد مثل زمانی که برای برنامه‌های اعیاد از بازیگران دم‌دست و تکراری در برنامه‌های ترکیبی دعوت می‌کنند و هیچ انتقالی جز ملال رخ نمی‌دهد. تلویزیون ما، آن‌قدر در این روش‌ها غرق است که دیگر حتی حس نمی‌کند که مردم ذره‌ای رغبت به دیدن این برنامه‌ها و انبوه آن سؤال‌های تکراری ندارند! جالب است که در مدت پخش سریال با نظرات زیادی از سمت مردم روبه‌رو شدم و یکی از مهم‌ترین آنها که به کرات گفته می‌شد، این بود که ما تلویزیون نگاه نمی‌کردیم، اتفاقی یک قسمت از این سریال را دیدیم و بیننده آن شدیم. قطعا این موضوع اصلا برای سازمان عریض و طویلی مثل صداوسیما خوب نیست که مردم از آن فاصله بگیرند. دومین نکته هم در نظرات مردم این بود که چه خوب شد از چهره‌های تکراری و سوپراستار استفاده نکردید. ‌ مردم همیشه حرف اصلی و نهایی را می‌زنند، اما کو گوش شنوا!؟ بگذریم. ما یک فیلم تاریخی درباره دوره قاجار داریم؛ «شازده احتجاب» که ساخته بهمن فرمان‌آرا است. من جمله‌ای از هوشنگ گلشیری نویسنده اصلی در یادم هست که گفته بود: «در نگارش آن، می‌خواستم تصویر شاهی را ارائه دهم که بار همه جنایت‌های تاریخ روی دوشش است و فرقی نمی‌کند که کدام پادشاه است». نگاه تاریک و نقادانه این فیلم به دوره قاجار را می‌توانیم در مقابل نگاه روشن و عارفانه علی حاتمی در سریال «سلطان صاحبقران» قرار دهیم. اکنون سؤال من این است که بانوی عمارت شما در کجای این جغرافیا قرار می‌گیرد؟ رودررویی دو طایفه‌ای که در این سریال روبه‌روی هم و مخالف هم هستند و به هم‌خون‌بودن، اهمیت می‌دهند، نقطه درام و آغاز تمام ماجراهاست. اینجا ما ناخودآگاه با دو طرز فکر از دو خانواده مواجه می‌شویم و کسانی (فخری و شازده) که قصد دارند خارج از سنت، اعتقادات و مناسبات طایفه‌ای وصلت کنند. همین بهانه‌ای است که به ذهن آنها نفوذ کرده و آن را به بیننده منتقل می‌کنیم. ضمنا زن‌ستیزی و مردسالاری هم هست و در کنارش مقاومت‌های زنانه و تلاش برای بقا و پیشرفت یا آهویی که برای فراگرفتن سواد، خودش را به آب و آتش می‌زند و...؛ بهانه همه اینها چیست؟ ماجرای عشق شازده به فخری؛ که اگر چنین عشقی به وجود نمی‌آمد، قصه شخصیت‌ها و آد‌م‌هایی چون آهو، میرزا اسد، افسر و دیگران هم مطرح نمی‌شد. ‌ پرداختن به مرزها و چندگانگی اقوام در ایران در فیلم «اشک سرما» هم وجود داشت، انگار در آثار شما، در نهایت تفاهمی در کار نیست! نه اتفاقا در نهایت به تفاهم می‌رسند. چون نماینده این دو طایفه، شازده و فخری هستند و اینها در نهایت به تفاهم می‌رسند و تازه افسر هم کوتاه می‌آید و می‌پذیرد که فخری و شازده با هم زندگی کنند. ‌ غیر از شازده احتجاب، فیلم دیگری هم در خوانش فرهنگ و خصایص خون و دوره قاجار هم داریم؛ شطرنج باد ساخته محمدرضا اصلانی. این فیلم را دیده‌اید؟ «شازده احتجاب» را قبل از انقلاب دیدم، اما «شطرنج باد» را ندیده‌ام. ‌ شطرنج باد هم ماجرای جنایت در یک خانواده قجری را روایت می‌کند. چیزی که فیلم را شاخص کرده، پایان‌بندی درخشان آن است؛ دوربین در پایان، از روابط و محیط جنایت‌بار آن خانه قجری بالا می‌کشد، صدای اذان موذن‌زاده می‌آید و در یک لانگ‌شات می‌بینیم که دوران، دوران معاصر (میانه دهه 1350) است، انگار که ترتیبی از زمان بر آنها نگذشته و شهر پر است از جنایت‌های خفته و... . نگاه دیگر به دوران قاجار را در سریال شادروان علی حاتمی (سلطان صاحبقران) می‌بینیم، نگاه و تصویر حاتمی از آن دوران، نگاهی مبتنی بر عارف‌مسلکی و شاعرانگی است که حاتمی طعم و عطر خودش را در آن دمیده و موضوع را در هویت‌دادن تصویری به تاریخ خلاصه کرده و چندان به زوایای منتقدانه از آن دوره ورود نکرده است. به نظر من، شما با ساخت بانوی عمارت در میانه این دو فضا حرکت کرده‌اید؛ یعنی هم یک تصویر شیرین و نسبتا جذاب و عشقی از آن روزگار به دست داده‌اید و هم به معادلات و مناسبات چرک و تیره نزدیک شده و اشاراتی کرده‌اید، انگار که تعمدا بخواهید راهی میانه در آن وسط پیدا کنید. همان‌طور که اشاره کردید زنده‌یاد علی حاتمی زاویه نگاه خودش را داشت و به نوعی کارهایش شناسنامه‌دار بود و آثارش بسیار محترم و جذاب است. کارگردانی که مؤلفه نداشته باشد، دیگر هنرمند به حساب نمی‌آید. اگر نام علی حاتمی را از تیتراژ فیلم‌هایش حذف کنید و همه را برای یک غیرایرانی به نمایش بگذارید، قطعا تشخیص می‌دهد که همه این فیلم‌ها را یک نفر کارگردانی کرده است. ادامه مصاحبه را در شماره آینده بخوانید

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.