|

سخنرانی بابك احمدی درباره «زمان و حکایت» ریکور

عقربه‌ ريكور به طرف چپ مي‌چرخيد

گروه اندیشه: دوشنبه هفته گذشته نخستین نشست رونمایی و معرفی کتاب نشر نی برگزار شد. این نشست به بررسی کتاب «زمان و حکایت» نوشته پل ریکور اختصاص داشت و با حضور مهشید نونهالی، مترجم کتاب، محمدرضا قربانی و بابک احمدی برگزار شد. در ابتدا نونهالی اطلاعاتی درباره زمینه و زمانه ریکور ارائه کرد و درباره ترجمه «زمان و حکایت» گفت: «سال‌ها پیش به پیشنهاد مدیر انتشارات گام نو و ترغیب زنده‌یاد سیدحسینی شروع به ترجمه کتاب کردم و در سال 83 جلد اول کتاب و در سال 84 جلد دوم آن منتشر شد. اکنون بعد از بیش از 10 سال نشر نی جلد سوم را به‌همراه بازبینی اساسی در دو جلد نخست منتشر کرده است». پس از او بابک احمدی سخنرانی کرد که متن کامل آن در ادامه می‌آید. سخنران پایانی، محمدرضا قربانی نیز به محوریت معنا در آثار ریکور پرداخت و گفت: «اگر بخواهیم آثار ریکور را در یک کلیت معنادار بفهمیم، آن کلیت امید است. ریکور فیلسوف امید است و آن را در حیطه اگزیستانس می‌فهمد. متن برای ریکور شور و شوق هستی است و امید روایی می‌تواند توسط قوه خلاق خیال، زمان و زمان‌بندی را بیان کند. ریکور معتقد است حکایت سازماندهی زمان در یک کل معنادار است. او حکایتگری را ممکن می‌کند و شأن تأویل‌پذیر به متن می‌دهد».

در 10، 15 سال اخیر سه ترجمه از متون مهم فلسفی به زبان فارسی منتشر شده است. اول، ترجمه عبدالکریم رشیدیان از کتاب «هستی و زمان» هایدگر که به نظر من بزرگ و درخشان است؛ دوم «دیرینه‌شناسی دانش» فوکو با ترجمه نیکو سرخوش و افشین جهاندیده؛ و سومی «زمان و حکایت» ریکور با ترجمه مهشید نونهالی. البته مقصودم این نیست که ترجمه مهم ديگري در این سال‌ها وجود نداشته، بلکه به گمانم این سه اثر سه نقطه مهم و بزرگ در کار ترجمه‌اند و کمك زیادي به خوانندگان فارسی‌زبان در متون فلسفی کرده‌اند. هر سه اثر را نشر نی به چاپ رسانده و من به سهم خود از اين انتشارات به‌خاطر كتاب‌هاي مهم و زيبايي كه با ويراستاري و دقت منتشر كرده تشكر مي‌كنم. پل ریکور از بزرگ‌ترین فیلسوفان قرن بیستم است كه هر سال کتاب‌هاي مختلفی درباره او به زبان‌هاي گوناگون منتشر می‌شود. با نگاهی به گذشته فكري او درمی‌یابیم در يك دوره نسبتا طولاني هيچ شهرتي نداشت و به‌تدريج در اواخر دهه 1960 شناخته شد. تا آن زمان در آثار ديگر فيلسوفان فرانسوي اشاره‌اي به او نيست، در‌حالي‌كه او توجه زيادي به مسائل فلسفي دوران خویش داشت و همه را جدي مي‌گرفت. پرسش این است که چرا چنين غول متفكري دير شناخته شد؟ البته از وقتي شناخته شد ديگر به‌عنوان يكي از اعاظم تاريخ فلسفه قرن بيستم مطرح شد. دلیل اول این است که او بسيار سخت‌نویس بود. کتاب «زمان و حکایت» در بین آثار او نمونه بارز دشوارنویسی است. او حتی در سخنرانی‌هاي دانشگاهی‌اش نقل‌قول‌هایی از دیگر فیلسوفان به زبان اصلی‌شان می‌آورد. خواندن آثارش نیز بسيار سخت است. متونی كه در ابتدا از ترجمه‌هاي عالی آنها گفتم هر سه مشكل‌اند. «هستی و زمان» هايدگر مشهورترين متن دشوار فلسفی است. به طنز گفته‌اند خواندن آن به شناكردن در شن‌هاي داغ می‌ماند. «ديرينه‌شناسي دانش» هم سخت‌ترين كتاب فوكوست، هرچند فوكو به نسبت آسان‌نويس‌تر بود به‌خصوص در آثار متأخرش. ريكور هم سخت‌نويس بود. اين سخت‌نويسي به سنت فلسفه آلمانی نزديك بود. سنت فلسفه فرانسوي از قرن نوزدهم، شايد تحت تأثير پوزيتيويسم و اگوست كنت، می‌کوشید متن‌هاي ساده تولید کند. ولي فلسفه فرانسوی هم مثل خود ملت فرانسه پرحرف است و وقت زيادي صرف مباحثي مي‌شود كه مي‌توان به‌آسانی و به‌صورت استدلالي خواننده را قانع کرد. «نقد خرد ديالكتيكی» سارتر، سخت‌ترين اثر او، يك نمونه آشكار است. اين دشوار‌نويسي كه به‌نوعي يادآور سنت مابعد هگل است تا حدودي فهم آثار ريكور را دشوار مي‌كرد. دلیل دوم دشواربودن متون، ريكور اشارات زیاد او به انديشه دیگران است. ریکور رابطه‌ای بينا‌متني ايجاد مي‌كرد با متون گذشته تاريخ فلسفه، تا‌جايي‌كه اگر آنها را نشناسيم، مطلب را گم مي‌كنيم. خوشبختانه در «زمان و حکایت» این موضوع کمتر است، اما در جلد سوم به‌خصوص براي خواننده غیرتخصصي به چشم مي‌آيد. ریکور عموما آثار فلسفی‌اش را براي عامه نمی‌نوشت. البته برخي آثارش مثل گفت‌وگو‌ها و خودزندگی‌نامه‌نوشت براي همگان است، ولي آثار فلسفي او واقعا دشوار است و نیازمند صرف وقت بیشتری است. نكته ديگري كه دشواری متون او را مضاعف می‌کند، ارجاع او به فلاسفه بزرگ، به‌‌ویژه ارسطو است. ارسطو در تمام آثار او زنده است. «زمان و حكايت» از اول با ارسطو آغاز مي‌شود. ریکور در میان فيلسوفان دوره خود گابریل مارسل، معلم خودش را، دوست داشت. اولين كتابش راجع به ياسپرس بود. سپس هايدگر و به تبع آن گادامر و فلسفه آلماني قرار داشت. حضور برخي فيلسوفان در آثار او كم‌رنگ است. شوپنهاور و نيچه تقريبا نيستند. براي فرويد هم احترام و عظمت زيادي قائل بود. كتاب مهمي درباره او نوشت با عنوان «درباره تأويل» كه در انگليسي به «فرويد و فلسفه» معروف است. خواننده آثار ریکور، اگر این افراد را نشناسد و آثارشان را نخوانده باشد، نمی‌تواند ارتباط چندانی با نوشته‌هاي او برقرار کند. او نویسنده‌ای آکادمیك است که چندان در پی جذب مخاطب نیست. همه اينها سبب مي‌شد ريكور به‌عنوان يك نویسنده سخت‌نویس سخت‌اندیش که به خواننده رحم ندارد، شناخته شود و طبيعتا مهجور بماند. دلیل سوم و به‌گمانم مهم‌ترین دلیل نا‌شناخته‌ماندن ریکور در میان هم‌عصرانش مذهبی بودن او بود. فلسفه فرانسوي قرن بيستم آشكارا از دین جدا و حتی ضد آن بود. اکثر متفكران فرانسوي و نام‌آوران آن ميانه‌اي با خدا و كتاب خدا نداشتند، ولي ريكور مذهبي و پروتستان بود. در فيلمي كه از دو سال قبل از مرگش وجود دارد، به ديدار پاپ رفته است. با كاتوليك‌ها خيلي نزديك بود. با يهوديت نیز آشنا بود و كتاب‌هاي مهمي در زمينه كتاب مقدس نوشته بود. ولي اديان ديگر را كم مي‌شناخت. به‌طور خاص در آثارش اشاراتي اندك و معدود و بعضا اشتباه درباره اسلام وجود دارد. مذهبي‌بودن او و وجود هميشگي خدا در زبان فلسفي‌اش از جذابیت بحث برای خوانندگان عمدتا راديكال و مبارز و درگير خيابان و مبارزات می‌کاست. ژيل دلوز، يكي از بزرگ‌ترين متفكران قرن بيستم، بر ریکور چنین ایراد می‌گیرد كه اگر خدا وجود داشته باشد، آن‌سان كه ريكور مي‌گويد، همه مسائل فلسفه حل مي‌شود و بحثي باقي نمي‌ماند. بنا به قول مشهور فوكو، در كلاس فلسفه ما خدا را از كلاس بيرون مي‌گذاريم چون اگر باشد همه‌چيز را حل مي‌كند. حل‌المسائل را كنار مي‌گذاريم تا دریابیم ما انسان‌ها چگونه مي‌توانيم مسائل را حل كنيم. در یک‌چنين فضای فكري يك فيلسوف مذهبي كه تقريبا يك‌پنجم آثارش درباره دين است و در چهارپنجم دیگر نیز -مخصوصا در آثار دوره اولش- دين به شكل‌هاي متنوعي مطرح مي‌شود، ريكور فيلسوفي ازمدافتاده محسوب می‌شود. از طرف ديگر، ریکور چپ‌گرا نبود، آن‌هم در دورانی که چپ‌گرايي مد روز بود. از زمان جبهه خلق بين دو جنگ در فرانسه تا بعد از جنگ، دوران جنگ سرد، دوران حاكميت سارتر بر انديشه فرانسوي، و دوران مرلوپونتي چپ‌نبودن جذاب نبود. ريكور راست افراطي هم نبود، میانه‌رویی بود که تا حدودی به چپ گرایش داشت، ولي چپي كه به جان رالز نزديك بود. او يكي از مفسران رالز و اولين كسي بود كه در زبان فرانسوي راجع به كتاب «نظريه عدالت» رالز مقاله نوشت و کوشید عقايد او را معرفي كند. با نشريه اسپري كار مي‌كرد كه نشريه‌اي است ميانه‌رو، هم در فلسفه سياسي و هم به خاطر نفوذ عظيم رمون آرون. از همين‌رو او هم مثل آرون انگ مخالف خلق خورده بود. انديشه فرانسوي حتي در دوره پساساختارگرايي نزديكي‌اش را به گفتار چپ حفظ كرد، بزرگ‌ترين‌شان فوكو، دريدا، دلوز، و ليوتار بودند؛ دلیل دیگری بر ناشناس‌ماندن ریکور. ریکور نسبت‌به فلسفه دوران، مثلا كارهاي بزرگ مرلوپونتي، تا حدودی بي‌اطلاع بود. در مجموع آثار ريكور در جلد دوم «خوانش‌ها» چيزي حدود 20 صفحه درباره آن متفكر بزرگ نوشته است. درباره سارتر نوشته است. در «درس‌هاي ايدئولوژي و اتوپيا» نیز آلتوسر و ماركس دو متفکری هستند كه او تدريس كرده و بسيار متن درخشاني است. بخش ماركس اين كتاب بي‌همتاست، بدون هيچ نيش و انتقادي با قبول عظمت فكر ماركس. بنا به همه اين دلایل، او از زمينه اصلي بحث فلسفه دور شد. متأسفانه واكنش به او هم چنين بود. در فلسفه فرانسوي هیچ نوشته جدي از متفکرانی كه نام بردم درباره ريكور نيست. آنچه درباره ريكور ميان فرانسويان منتشر شده از 1970 به بعد است و كتاب‌ها و مقالات و سخنراني‌ها و فهم عظمت كار فكري او به بحث گذاشته شده است. از آنجا كه بعد از جنگ بخشی از كارش را به آمريكا منتقل كرده بود و در دو دانشگاه آمريكا تدريس مي‌كرد، چندان درگير زندگي روزمره و فكري نبود. ولی همه اينها موجب نشد به آزادي‌خواهي‌اش لطمه بخورد. او كسي بود كه در سال 1968 به‌دلیل حضور پلیس در دانشگاه استعفا داد. همواره در زندگي‌اش از عدالت به عنوان يكي از مهم‌ترين و كليدي‌ترين مفاهيم فلسفه سياسي ياد كرد و درباره آن كتاب نوشت. نكته مهم دیگر درباره ريكور اين بود كه او فلسفه تحلیلی را جدي گرفت، در‌حالي‌كه بزرگان فلسفه فرانسه و آلمان به‌ندرت چنين كردند. او سنت آنگلوساكسون را در زمينه فلسفه اخلاق، فلسفه زبان و فلسفه سياست جدي گرفت و کوشید بين اين دو سنت ديالوگ برقرار کند. چنانکه گفتم جان رالز را دوست داشت، ولي در ‌زمينه فلسفه زبان كار او اتفاقا خيلي بيشتر به تحليلي‌ها نزديك بود تا به فلسفه سنتي زبان. همه اين موارد در پس‌زمینه يك راهنماي فكري به نام هرمنوتيك بود كه به‌هيچ‌وجه نمي‌توان آن را مكتب فلسفي دانست، بلكه‌ نوعي نگاه به فلسفه و خوانش متون فلسفي و پيشنهاد براي فهم متون فلسفي است. در اين زمينه ریکور در کنار هایدگر و گادامر یکی از سه متفکر بزرگ هرمنوتیك است. اختلاف‌هاي او با گادامر در گفت‌و‌گویی با او مطرح شده كه من آن را در «زندگي در دنياي متن» ترجمه كرده‌ام. آنجا مي‌فهميم اين دو متفکر كجا از هم جدا مي‌شوند. به يقين ريكور يكي از برجسته‌ترين متفكران هرمنوتيك است و بيش از دو متفكر ديگر كوشيد هرمنوتيك را همه‌فهم كند. در اينجا او با سنت قديمي نگارشش در زمينه‌هاي مختلف فلسفه وداع كرد و با همه توان کوشید به ما بفهماند مقصود از تأويل، افق مكالمه متون، و بينامتني چيست. همه مضمون‌های معروفي را که امروز در هرمنوتیك مدرن می‌شناسیم یا او پایه گذاشت یا در فهم عمومي آن کمك اساسی كرد. آثار ریکور به‌دلیل نوآوري فکر و قدرت استدلال و اصولی كه پيش مي‌كشد و ما مي‌توانيم با آنها كار فلسفي كنيم بسيار بحث‌انگيزند. از همین‌روست كه ما امروزه او را به عنوان يكي از بزرگ‌ترين فيلسوفان قرن بيستم مي‌شناسيم. هم کسانی که در فلسفه قاره‌اي و هم آنها كه در فضاي تحليلي پرورش یافته‌اند مي‌دانند كه ريكور بيش از هر كس ديگري كوشيد يك پل فكري میان اين دو شاخه مهم فلسفه قرن بيستم ايجاد كند. آثار ریکور را می‌توان به چند دسته تقسیم کرد. شروع كارش با فلسفه اخلاق بود. كتاب «فلسفه اراده» در سال 1950 و جلد دوم آن در سال 1960 منتشر شد. به‌ويژه بخش دوم جلد دوم با عنوان «نمادگرايي شر»، در توضيح اينكه شر چيست، با توجه به سال انتشار آن (1960) وقتي به زندگي اجتماعي می‌پردازد يك شاهكار است. بعدها در مباحث مربوط به شر در فلسفه اخلاق اين بخش از كتاب ريكور همواره يك مرجع اصلي به شمار می‌رود. ايده كتاب اين است كه حداقل در سطح زندگي اجتماعي و سياسي شر يعني نبودن عدالت. اين ايده كليدي به‌خوبي نشان مي‌دهد كه ريكور با اينكه ميانه‌رو بود ولي عقربه‌اش كمي به طرف چپ مي‌چرخيد. او درك خود را از عدالت بعدها از طريق جان رالز تقويت كرد. كتاب ديگري دارد با عنوان «خويشتن چون ديگري» (1990). او در اين كتاب يكي از نكات كليدي هرمنوتيك را پيش كشيد: چگونه مي‌توانيم خود را چون ديگران ببينيم. این امر مستلزم آن است كه ديگران را چون خود ببينيم و در نتيجه نوعي از برابري دموكراتيك در رويارويي تأويل‌ها با يكديگر ضروري مي‌شود. كتاب دیگری دارد با عنوان «مسيحاي بازشناسي» (2004) كه بيشتر به نحوه شناخت انسان‌ها مي‌پردازد. از نظر او، شناخت به‌هيچ‌وجه نمي‌تواند فردي باشد و شناخت جمعي متکی است به منطق گفتگو كه در آثار گادامر و هايدگر مشاهده می‌شود. ریکور يك رشته گفتگو دارد درباره اخلاق با عنوان «فلسفه اخلاق و سياست» كه در آنها نظرياتش را ساده‌تر توضيح داده. سلسله‌درسگفتارهایی هم در استراسبورگ (1955) دارد با عنوان «هستي و جوهر در انديشه افلاطون و ارسطو». این کتاب فلسفي‌ترين و توضيحي‌ترين كتابي است كه از ريكور پس از مرگش و در سال 2015 منتشر شده. در اين كتاب با ريكوري روبروييم كه فلسفه ارسطو را از «اخلاق نيكوماخوس» شروع مي‌كند. البته در اين زمينه هايدگر پيشرو اوست، چون پايه اول درك ارسطويي را معرفت عملي گذاشته. اين بحث مهمي است چون شناخت را وابسته به درگيري در كنش مي‌كند. در كتابي كه به طور خاص درباره كنش است اين نكته را بهتر توضيح می‌دهد. دسته دوم آثار او به هرمنوتیك، فلسفه زبان و ربط میان این دو می‌پردازد. مهم‌ترين اثر در این دسته «اختلاف تاويل‌ها» (1974) است، مجموعه‌اي از مقالات كه شروع بحث هرمنوتيك جديد است و ريكور پايه‌گذار آن است. سپس كتاب «از متن تا كنش» كه در آن به خوبي نشان مي‌دهد كه چرا كنش تأويل‌پذير است و تأويل‌پذيري فقط مختص متن نيست بلکه گفتمان نیز تاويل‌پذير است. كتاب «درباره تاويل» مشخصا درباره فرويد است. به زعم بسیاری، این مهم‌ترين كتابي است كه يك فيلسوف با دانش وسيع و عظيم در روانكاوي فرويد و قبول آن نوشته است. چنانكه گفتم این کتاب در انگليسي با عنوان «فرويد و فلسفه» ترجمه شده است. كتاب بعدي «استعاره زنده» (1975) است كه در زمينه فلسفه زبان و اهميت زبان استعاري است. او در اینجا تعريف تازه‌اي از استعاره داده كه جلوتر از «فن شعر» ارسطو باشد. در خوانش‌هاي جلد دوم هم بسياري از بحث‌ها درباره فلسفه زبان است. ریکور دو كتاب مهم درباره فلسفه تاريخ دارد: مجموعه مقالات «تاريخ و حقيقت» (1955). اين كتاب شروع بحثی است دراین‌باره كه نسبت بين روايت تاريخي و حكايت تاريخي چيست، كجا گزارش‌هايي كه ما از تاريخ مي‌شنويم به قصه‌هايي تبديل مي‌شود، چرا تاريخ را مي‌توان به شيوه‌اي تازه خواند. اين كتاب پیش از كتاب بزرگ و مشهور نويسنده آمريكايي هايدن وايت منتشر شد كه به‌عنوان باني اين بحث شناخته مي‌شود. كتاب ديگري دارد با عنوان «خاطره، تاريخ و فراموشي» (2000). موضوع آن اين است كه فراموشي چگونه در مقابل روايت زندگي ما قرار مي‌گيرد و تاريخ چه نقشي دارد. كتاب «استعاره زنده» به ادبيات مي‌پردازد و كتاب مهم ديگر درباره ادبيات «زمان و حكايت» است. درباره فلسفه دين، رساله‌هاي «تاويل كتاب مقدس» ابتدا در سال 1980 به انگليسي منتشر شد. حجم مفصل‌تري از كتاب با مقاله‌هاي مفصل‌تر در سال 2000 به زبان فرانسه منتشر شد. جلد سوم «خوانش‌ها» هم كه در سال 1994 در زمان حياتش با عنوان «مرزهاي فلسفه» منتشر شد دو‌سوم كتاب درباره فلسفه دين است. شاخه ديگر آثار او فلسفه سياست است. «درس‌هاي ايدئولوژي و اوتوپيا» درباره ماركس و آلتوسر و ديگران است كه در سال 1986 به انگلیسی و در سال 2001 به فرانسه منتشر شد. دو جلد كتاب نیز با عنوان « just» دارد که هم مي‌توان به «عدالت» ترجمه کرد و هم به «امر درست». چون از نظر ريكور براي فيلسوف اين دو مفهوم يكي است. اين دو كتاب پس از رالز بحث جديدي درباره عدالت راه انداختند و در علوم سياسي فرانسوي كتاب‌هاي منحصر‌به‌فردی‌اند. ترجمه كتاب «زمان و حکایت» به فارسي يك حادثه بزرگ است. جلد اول آن دو بخش است: حلقه بين روايت و زمان‌مندي و تاريخ و حكايت. جلد دوم پيكربندي حكايت داستاني است و به‌خصوص پايان آن اشاره به سه رمان دارد كه «زمان» قهرمان آنهاست: «كوه جادو»ي توماس مان، «در جستجوي زمان از‌دست‌رفته» مارسل پروست و «خانم دالووی» ويرجينا ولف كه خوشبختانه از هر سه ترجمه‌هاي خوبی به فارسي موجود است. جلد سوم، «زمان نقل‌شده»، سخت‌ترين و فلسفي‌ترين بخش كتاب است. ترجمه عنوان كتاب به «زمان و حکایت» به‌جای «زمان و روایت» دقیق است. من در كتاب «ساختار و تاويل متن» كه 30 سال پيش منتشر شد و اولين‌باري بود که درباره ريكور متني به فارسي نوشته مي‌شد از واژه «گزارش» استفاده كردم. در كارهاي ديگرم درباره ریکور نیز همچون «طبيعت و قاعده» كه با دكتر نجل‌رحيم ترجمه كرديم از همین واژه استفاده کردیم، چون ما گزارش تاريخي داريم مثلا گزارش انقلاب مشروطه. حکایت به‌هیچ‌وجه اشتباه نیست ولي گزارش هم تاريخي است و هم داستاني اما حكايت معمولا داستاني است و تاريخي نيست. ولي چون ریکور در کتاب ما را قانع می‌کند که تاریخ حکایت است پس در مورد تاريخ هم مي‌تواند به كار رود. از سوي دیگر در متونی همچون تاریخ بیهقی حکایت به معنی گزارش تاریخی آمده. پس واژه «حكايت» در ادبيات كلاسيك ما براي تاريخ به كار مي‌رفت ولي حالا نمي‌رود. اما به‌هرحال عنوان «زمان و حکایت» عنوان دقیقی است.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.