نراقی جامعهشناس
طی ماههای گذشته مجموعه نشستهایی در نقد و بررسی آثار احسان نراقی در انجمن جامعهشناسی برگزار شد. در آخرین جلسه از این نشستها حسن محدثی کتاب «علوم اجتماعی و سیر تکوینی آن» از احسان نراقی را بررسی کرد. در ادامه خلاصهای از این جلسه به نقل از ایبنا میآید:
نراقی در انتهای کتاب «علوم اجتماعی و سیر تکوینی آن» فصلی دارد با عنوان «نیاز دنیای کنونی به علوم اجتماعی». در این بخش نکتهای میگوید که درباره خودش نیز صادق است: «مواظب باشیم علوم اجتماعی به ابزاری برای حکومتها و سازمانها علیه جامعه بدل نشود». بنابراین اهل علوم اجتماعی باید شأن خود را حفظ کند و این نکته مهمی است که بر آن تکیه و بحث دارد. او تلاش کرده در زندگی خودش این حرف را رعایت کند و تا حد کارمند صرف سقوط نکند. قصد من این بود که ببینم یک جامعهشناس ایرانی که در خارج زندگی کرده چه نگاهی به جامعهشناسی و تحول آن دارد. او جایگاه بسیار معتبری داشته و در ابتدای این کتاب نوشته در برنامه سال 1960 یونسکو تالیف دو کتاب درباره علوم اجتماعی در دستور قرار گرفته بود و این اثر به سفارش این سازمان نوشته شده. کار دوم نیز از باتامور است که برای یونسکو نگارش شده است. یک راه برای ما این است که کتاب او را با کتاب باتامور مقایسه کنیم که در این حالت میبینیم به دلایل مختلف کار نراقی بسیار ضعیفتر از باتامور است. از جمله مشکلات این کتاب این است که انبوهی از معادلسازیهای غیرقابلفهم در کتاب هست و اگر معادلهای انگلیسی بیان نمیشد مخاطب نمیتوانست بفهمد منظور چیست. مطالعه این کتاب برای آنها که با علوم اجتماعی ناآشنایند سخت است چون واژههای آن نامانوس و حتی منسوخ است. مثلا اومانیسم به «آدابدانی» و ایدهآلیسم به «دیدارنگاری» ترجمه شده است. درحالیکه اکنون واژههای بهتری وجود دارد. انتظارم این بود که کتاب روند تحول تفکر اجتماعی را از گذشته تاکنون توضیح دهد. مثلا وقتی از افلاطون، کانت و... صحبت میکند به ما نشان دهد که اندیشه اجتماعی چه تحولی را طی کرده و توضیح دهد چگونه باید دورههای مختلف اندیشههای اجتماعی را متمایز کرد. اما این اثر نتوانسته به این هدف دست یابد. البته نراقی میداند که اندیشه ارسطو با کانت یکی نیست و این از مزیتهای کتاب است چون برخی از متفکران ما حتی نتوانستند این تمایزها را بفهمند. اما به صورت کلی در کتاب نراقی باید این استنباطها را خودمان کشف کنیم. کتاب طرح مشخصی ندارد درحالیکه این طرح باید از ابتدا تا انتها پیاده شود. البته من فکر میکنم در اندیشه ایشان طرحی وجود داشته ولی ما باید خودمان آن را از کتاب استنباط کنیم. نراقی حتی به ما نمیگوید این اندیشهها چگونه از یکدیگر زاده شدهاند. عمده چیزی که در این کتاب میبینیم انبوهی از دانشهاست و درباره یکایک دانشها به بحث از متفکران میپردازد و مثل یک کشکول افراد متعدد را ارزیابی میکند و دانش کمی را درباره هر یک از این افراد به مخاطب انتقال میدهد. با اینکه کتاب به برخی شخصیتهایی میپردازد که من برای نخستینبار در این کتاب با آنها آشنا شدم، فاقد یک طرح کلی است. یک دانشجوی علوم اجتماعی نیازمند بینش است نه انبوهی از دانشها. تنها جایی که بحث بینشی میبینیم انتهای کتاب است. البته در آن دوره اغلب کتابها اینگونه نگاشته میشدند اما ما در دورهای زندگی میکنیم که انبوهی از آثار نوشته یا ترجمه شدهاند. امروز وقتی اساتید ما از تحول علوم اجتماعی حرف میزنند میتوانند معیارها و ملاکهایی مرتبط با آن ارائه کنند. پس این جنس از کار متعلق به همان دورهای است که کتابها دایرهالمعارفی است. باوجوداین، در همان دوره و در مقایسه با آثار همدوره آن کتاب کمنظیری است. این کتاب روشنفکری و اصلاحگرایانه نیست و سعی کرده تمام تاریخ علوم اجتماعی را در مناطق مختلف نشان دهد. گاه حتی جزئیتر میشود و از برخی بیشتر بحث میکند و از برخی به اجمال میگذرد. مشکل دیگر این اثر این است که هیچگونه ارجاعی در متن خود ندارد، گویی مخاطب با دانای کلی مواجه است که مینویسد و میاندیشد. به همین دلیل در برخی از بخشها احساس میکنیم فهم ایشان اشتباه است. مثلا جایی که درباره دین سخن گفته، بین دین و اسطوره تمایزی قائل نشده و آنها را یکی گرفته است. نراقی در برخی موارد وقتی روند تحول علوم اجتماعی دوره رنسانس را شرح میدهد اطلاعات خوبی در اختیار ما قرار میدهد. همچنین او بین تحولات اجتماعی، قشرها و طبقات نسبت برقرار میکند. نراقی در کتاب نشان میدهد متافیزیک در علوم جدید رو به کاهش است و متاسفانه اکنون هنوز علمای ما این نکته را درنیافتهاند که اندیشههای متافیزیکی مسموع واقع نمیشوند.