شاعر نمیتواند بیطرف باشد
«بیم ققنوس» و «کتاب مخلوقات یا ماینکامپف» دو کتاب تازهاند از امیرهوشنگ افتخاریراد که در نشر پیدایش منتشر شدهاند. «بیم ققنوس» شامل دو دفتر شعر است و «کتاب مخلوقات یا ماینکامپف» مجموعه قطعاتی است داستانگونه. آنچه میخوانید گفتوگویی است با امیرهوشنگ افتخاریراد درباره این دو کتابِ تازهاش.
در شعرهای «بیم ققنوس» یکی از چیزهایی که توجهم را جلب کرد تکرارها و تأکیدها بر برخی عبارات و کلمات و وضعیتهاست؛ مثلا سطرهایی در شعرهای مختلف، حالا البته گاهی با تفاوتهای جزئی، تکرار میشوند. یا مثلا تاریکی، اشارههایی به مقوله زمان و مرگ و مانند اینها. این تکرارها معلوم است که تعمدی بوده. البته هر شاعری زبان مشخص خود را دارد که به نوعی امضای اوست و این طبیعی است؛ اما در مورد شعرهای تو منظور من چیزی متفاوت با این امضا است. منظورم این است که خواننده گاهی ممکن است حس کند با تعداد محدودی واژه و ترکیب سر و کار دارد که مدام سر و کلهشان پیدا میشود... شاید هر شاعری چندان دوست نداشته باشد که شگردها و فوت و فنهای خودش را تشریح و تفسیر کند، اما گاهی لاجرم ضروریست. باید بتوان درباره شگردها و توجیهات نظری یک اثر صحبت کرد. برای پاسخ به سوالت باید برگردم به گذشتهای که آن شعرها نوشته شدند، شعرهایی که اکنون حَیوحاضرند پیش ما. طی سالهای 88 تا 89، تعدادی شعر نوشتم که در قالب سه مجموعه شکل گرفت: «هوا از جسمام عبور میکند اما تو عبور نمیکنی یا چگونه آگاهی خون داد»؛ «راهرفتن مرد مرده در دقایق ثانویه یا حرفه: رستگاری» و دفتر اول «بیم ققنوس». بهواقع اسم راستین این مجموعهشعرها، منظومه است در معنای وسیع کلمه. هر شاعری در نوشتن شعر، تجربیاتی دارد. گاهی بدون اعلام قبلی شعری خود را تحمیل میکند و تو مینویسی. فاصله زمانی این نوع شعرنوشتن از هیچ نظم و قاعدهای پیروی نمیکند، گاه نزدیک بههم است و گاه تا مدتها هیچ خط و خبری نیست. گاهی شاعر احساس میکند نوشتن شعر تداوم دارد و با یک، دو قطعه کار تمام شدنی نیست و دچار فوران کلمات میشوی. گاهی هم خاری در روحت میخلد اما نمیدانی دقیقا چیست و کجاست و کلمات بازیگوش یا بدقلق میشوند؛ کجخلق و کلافه میشوی، اما مادیان پرغرور رام نمیشود و بیشتر دوست دارد در دوردست عشوهای ساز کند و تو را در حسرت و کلنجار با خود نگه دارد. در این مواقع گاهی مادیان بهتاخت از منظر دور میشود و تو هم خسته به کنجات بازمیگردی، شاید بنشینی پشت میز و با کلمات وَر بروی یا شروع کنی کتابهای مورد علاقهات را ورق بزنی، مثلا حافظ یا نرودا را. شاید آن کلمه اول یا سطر اول پدیدار شود. در خصوص آن سه مجموعه، باید بگویم چیزی از نوع دوم بود. در شرایطی خاص، زندگی روی پیشبینیناپذیری از خود به تو نشان میدهد که تو در یک وضعیت «خشمندوه» پرتاب میشوی. احساس استیصال و در عین حال روحیه جنگندگی برای ادامهدادن پیدا میکنی. این شعرها مرتب خودشان را در این وضعیت به من تحمیل کردند. اولین سطر را که نوشتم هیچ ایدهای نداشتم که آیا ادامه پیدا خواهد کرد. یادم هست صبحی از خانه راه افتادم، و در مسیر محل کار شروع شد و بهمحض رسیدن به اتاقم در تحریریه روزنامه تا ماهها ادامه یافت. من هیچ قالب پیشینی برای آنها در نظر نداشتم. بعدها دریافتم لحنی در شعرها شکل گرفته بود و مرا به یکی از سرچشمههای خود میکشاند؛ آن حالت تکراری و به نظر خودم دواری و مارپیچی ماحصل شرایط خاص تاریخی و نیز محصول زندگی خودم؛ اندوه و خشمی که در مرثیهها باید سراغ گرفت. انسان به سوگ نشسته از خودبیخود میشود، در سوگواری به همه چیز چنگ میاندازد، مرتب کلمات را تکرار میکند. این حالات را حتما در سوگواری آدمها دیدهای! اگر دقت کرده باشی، یکسری کارها و کلمات را مرتب ادا میکنند. این چیزی نیست که آگاهانه یا عامدانه از خودم درآورده باشم. به مرثیهها نگاه کن، به وقتهایی که از شدت اندوه مستأصل هستی، کلمات را تکرار میکنی، حرکتهای آدمی تکراری میشود، شاید مثل قوافی. یا مثل وقتی که میخواهی درسی را از حفظ کنی خودت را تکان تکان میدهی. در زندگی روزمره تکاندادن پا پشت میز در حالیکه درگیر مسئلهای هستی، از جنس این حرکات تکراری بدن است. این تجربه بدنی و آرمونی آن با کلمات است. فکر میکنم خیلیها تجربه کردهاند. مایاکوفسکی هم در «شعر چگونه ساخته میشود» اشارهای به ریتم و ضربآهنگ کلمات و بدن کرده است. این ضربآهنگ بدن و کلمات ماحصل آن شرایط است و گفتوگو ندارد که ماحصل رسوب و تهنشینشدنِ تجربه زندگی، کلمات و خواندنهایی است که سرانجام مانند آتشفشانی فعال میشود و سرریز میکند. این تکرار ادعایی تو جزوی از من بوده است، در من بدل به دُرد شده؛ البته در این مجموعهها که نام بردم. کمکم دریافتم که لحن آنها به لحن كتابهاي مقدس نزدیک است. کتابهای مقدس، ازلحاظ زیباشناسیک و نوع روایتشان که برخی جاها بینظیر است. این بود که بعد از شکلگیری اولیه لحن شعرها، در زمانی که شعر نمینوشتم، اين كتابها را ورق میزدم، حافظ را یا شاعران یا نثرهایی که دوست داشتم. نیاز بهنوعی یادآوری داشتم. دایره واژگانی داشت بیدار میشد. این شعرها یک منظومه بودند با ستارگان و سیارکهای خودش، با کانونهای خودش. روزگار بس سخت بود و بیرحم و بیمروّت. بیاغراق نوشتن شعرها مرا به زندگی متصل میکرد. اگر بگویم نوعی بهتأخیرانداختن شهرزادی، اغراق نکردهام. میخواستم ببینم صبح که برمیخیزم چه شعر و کدام شعر است که باید بنویسم. اگر از منظر دیگری به سوالت جواب بدهم، چیزی میشود در این حدود: تو خودت رماننویس هستی، میدانی که چیزی یا چیزهایی هست که باید انسجام رمانت را (خواه در معنای سنتی خواه مدرنش) نگه دارد، نشان و نشانههایی باید باشد وگرنه در طول رمان خوانندهات سردرگم میشود. منظومه در شعر همین کارکرد را دارد. متوجه شدم که این شعرها، پایانناپذیرند و مرتب حول کانونهایی میگردند. بهطوری که تبدیل شدند به یک شعر بلندِ بلند بهصورت تریلوژی. در غیر این صورت میشد، مثل هر مجموعه شعر مستقلی که شاعری هر چند سال جمعآوری و چاپ میکند. البته که این تریلوژی باید با هم چاپ میشد اما این دیگر به سازوکار مجوز در مملکت ما برمیگردد که همیشه بر یک پاشنه چرخیده است. بنابراین، بله، این شعر-رمان واجد واژگانی است که مرتب یادآوری همدیگر است، پنج شعر آنطرفتر برمیگردد و «تذکر» میدهد. این شگرد کلی این شعرهاست، حلقوی است، برمیگردد و دوباره از مسیر دیگر حرکت را آغاز میکند نه آنکه خودش را تکرار کند. بگذار بگویم نوعی شعر اعترافیست. در تاریخ شعر مدرن خودمان هم، به اندک موارد از این نوع برمیخوریم. مثلا در دو دفتر شعر آخر فروغ میتوان این نوع را سراغ گرفت. شعرهاییست بافتهی خون و رویا و رنج و اندوه و خشم. مثل افعی که به دور طعمهاش بپیچد طوری که نتوان شکارچی و شکار را از یکدیگر تشخیص داد، شعرها به دور شرایط تاریخی پیچیدند و به خود فشردند. نهتنها از دُرد زمانه برخاستند بلکه تاریخ را از آنِ خود کردند. نمیتوان به ماندگاریش باور نداشت. اینکه میگویی واژگانی هستند که سروکلهشان پیدا میشود باید در همین شرایط تاریخی جستجو کرد. راست این است که واژگانند که شاعر را برمیگزینند؛ واژگانی که انتزاعی نیستند، از دل تاریخ فوران میکنند و مدعیِ نمایندگی تاریخ را دارند. پس این ضربآهنگ و تکرار را باید تاریخی نگاه کرد. عمد بهمعنای بازسازی در کار نبود. اما یک نکته دیگر امضاء شاعر؛ خسرو گلسرخی میگفت برخی زور میزنند که مثلا یک جاسیگاری را وارد شعرشان کنند تا زبان خاص خودشان را بسازند. دور باد از من! اما راستش اخیرا دارم به این حرف منتقدها که مرتب از زبان خاص شاعر حرف میزنند، قدری مشکوک میشوم. این را باید در مقالهای جداگانه بنویسم. اینجا همینقدر بگویم که در مکرر خواندن «هوای تازه» دریافتم که آیا زندگی در این مقیاس میتواند به زبان خاص تقلیل یابد؟ من از خود شاملوی بزرگ وام میگیرم که از تناسب حالات شعری با مضامینش میگفت. «هوای تازه» شاملو از امکانات زبانی متنوعی بهرهمند است. مضامین، ریتمهای متفاوت دارند، حتی مضمون زندگی و مرگ و عشق هم در هر مورد ریتم و حالت خاص خودش را دارد. همه مضامین را نمیشود در یک امکان زبانی گنجاند و به یک زبان خاص رسید. هر مضمون باید لحن و بیان خود را پیدا کند و «بیانپذیر» شود. به هر جای زندگی که نگاه کنی پُر از مضامین شعری است اما این مضامین برای تبدیل شدن به شعر باید قابل «بیان» شوند. تاریکی را بهعنوان یکی از وضعیتهای تکرارشونده در شعرهای کتاب مثال آوردم؛ روی این میخواستم کمی بیشتر مکث کنم چون تاریکی در این شعرها انگار بهنحوی با مفهوم غیاب نسبت پیدا میکند و این نقشی تعیینکننده در رویکرد فرمی و زبانی شعرها ایفا کرده؛ یعنی وقتی تاریکی در مرکز این شعرها قرار میگیرد خودبهخود میبینیم که شعرها از حالت تصویری به حالت کلامی میل پیدا میکنند و خود کلمه و رفتار با کلمه از تصاویری که با کلمات ساخته میشوند عمدهتر میشود. یعنی آنچه بیشتر ذهن خواننده این شعرها را درگیر میکند شکستن نحو و رفتار عادی با زبان است تا تصاویر شعری. انگار بهواسطه تاریکی و غیاب تصویر، حضور کلمات پررنگتر میشود. راستش نمیتوانم حرفت را تأیید یا تکذیب کنم، مگر اینکه از من بخواهی پوستین شاعری را به دَر آرم و در مقام منتقد به آنها نگاه کنم. نمیدانم تاریکی یا کلمات دیگر چقدر خود را تحمیل کردهاند. اما میدانم تاریکی را باید تاریخی خواند. شکستن نحو هیچگاه هدف نبوده. تمام نوشتههایم درباره شعر، قاطعانه زبانبازی را رد کرده است، اگر هدف برخی را از این عمل، دستیابی به شعر ناب تلقی کنیم. من همیشه به ناببودن مشکوک بودم. آخر چگونه میشود در جهانی که بیطرف نیست، بیطرف بود. هیچچیز نابی وجود ندارد. شعر همیشه یک پای معرکه است و شاعر بیطرف نمیتواند باشد؛ و شعری که از صافی تاریخ نگذشته باشد، قافیه را باخته است. آدمی زندگیش را میفشرد و افشره آن، چیزیست که بهش میگوییم شعر، هنر. پس هیچ عمدی در شکستن نحو نبوده البته نهاینکه پیش از اینها بهش فکر نکرده باشم، اگر در شعر، زبان تکوین پیدا نکند و شعر از امکانپذیریهای زبان پردهبرداری نکند، پس کجا قرار است زندهبودن خود را عیان کند؟ اما این نکته فرق دارد با اینکه من بردارم بهطور مکانیکی با زبان رفتار کنم، مثل پوشاندن کفش سیندرلا در پای خواهر ناتنیاش. مضامین مرگ، تاریکی، تنهایی، عشق و قسعلیهذا هر کدام از متن تاریخی خود برخاستهاند، تور شاعر اینها را گرفته است. اگر این حرف تو درست باشد که تصاویر شعری مفقودند و کلمات برجسته شدهاند که تو این را رفتار با زبان تعبیر کردهای، شاید شعرها نمیخواستند توصیفگر واقعه باشند، بلکه میخواستند خود واقعه باشند. و این تنش بین خود واقعه و تصویر آنها، بین مفهوم کلمه و شیء به شعر منتقل شده و در نظر تو تعبیر رفتار با زبان گرفته. تاکید کنم این تنش فرق دارد با اینکه من از پیش فکر کنم، از اسم، فعل بسازم، یا صفتها را مصدر کنم. اگر نوشتهام «تاریکی میکنم» لابد شیءِ تاریکی خودش را تحمیل میکند به توصیف آن، در اینجا دیگر شاعر با تاریکی طرف نیست که مثل شب است. تاریکی خودش فعل میطلبد. حقیقتا من چیزی را به شعر تحمیل نکردم، آن واقعه تاریکی و شکست خودش را به شعر تحمیل کرد، زبان خودش را میطلبید نه چیزی نوشداروی مشابه آن. نمیتوانست خودش را با چیزی قیاس کند. یکبار منتقدی بهم گفت در این شعرها، فعلها انضمامی شدهاند. فکر کنم از این منظر درست میگوید. شدتِ واقعه وصف شدنی نبود و اندوه من، اجازه توصیف به من نمیداد. حتی از پس سالها، قادر نیستم کلماتی برای توصیف واقعه برگزینم. همین حالا هم که با تو دربارهاش حرف میزنم، نه تنها سخت کدر میشوم، بلکه نمیتوانم گفت چه گذشت. برای دیدن تاریکی باید به شعرها برگشت. اندوه، کلمات را برای وصف خود برنمیگزید بلکه جوهریّت خودش را در آنها میدمید. متوجهای؟ این را نباید با ساختارشکنی در دستورزبان خلط کرد. بسیاری از شعرهای این کتاب در عین اینکه حالوهوایی غنایی دارند و گویی به خاطرههای شخصی راوی شعرها ارجاع میدهند، واجد پسزمینهای عمومی و تاریخی هم هستند؛ نه به این صورت که در شعرهای امروز مُد شده که مثلا شاعر بیشتر برای جورکردن جنسِ شعرش اسمی از ماجرایی تاریخی یا شخصیتی تاریخی میبرد؛ نه، در این شعرها بیشتر گویی با روح تاریخ سروکار داریم و درواقع مواجهه نوعی تاریخ شخصی با تاریخ رسمی. این تاریخ شخصی که میگویم منظورم نوعی تاریخِ درونیشده است که از تکهپارههای بیرونمانده از تاریخ رسمی و چهبسا نمودهای تاریخی بهچشمنیامدنی شکل میگیرد. بله، با این حرفت موافقم. شعر، جای شخصیشدن چیزها نیست. البته که تفرّد لازم است اما غالبا دیدهام شاعرانی به بهانه عدول از امر کلی و جهانشمول، و اینکه دوره، دوره فرد است و دیگر نمیتوان از انسان بهمنزله امرکلی حرف زد، گفتهاند شعر باید به شخص تقلیل یابد، منتقدانی که خودشان خوب حلاجی نکرده بودند این تخم لق را به دهان شاعران انداختند. فرض اینکه نق میزدند که شاملو از انسان کلی حرف زده، یک انسان حماسی یا اسطورهای، بلکه الان از خود باید حرف زد. این شاعران، هماناند که گلسرخی گفت و به زور میخواستند زیرسیگاریشان و پاپیون مورد علاقهشان را در شعر بچپانند. البته که بعد از فروپاشی شوروی یک امر کلی بهشدت مخدوش شد، اما مشکل از آن امر کلی نبود که با ذوقزدگی خودمان هم دو لگد بهش بزنیم. نه. من یکی از دغدغههام همین رابطه انسان کلی و انسان جزئی بوده، اما شعر را به دومی تقلیل ندادم. اگر حرفت این است که این تاریخ درونی، نتیجه جدال این دغدغه بوده، با تو موافقم. من چیز شخصی نداشتم که در شعر سوار کنم، وقایع تاریخی چیزی نیستند که از زندگی شخصی فرد منفک باشند، البته که میتوانند تفرّد پیدا کنند. یعنی همین که میگویی تاریکی؛ درست است که نوشتن این شعرها، واقعه تلخی بود که در زندگی پیش آمد، اما فکر میکنم شعرها تسلیم و مرعوب واقعه شخصی نشدند، تاریخ را به درون خودشان کشاندند و از این طریق خود را برکشیدند، زیرا منتزع از تاریخ نبودند. و اگر احساس «تکهپاره» شدن در آنها میبینی، خب، این فکر میکنم ماحصل همان کلنجار همیشگی است که بین انسان کلی و انسان جزئی داشتم. درست است که ساختار بهمعنای سابق نداریم، ساختاری بدون درز و یکپارچه، اما باور ندارم که همهچیز «کاملا» پودرشده؛ ساختار کنونیِ جهانی ساختاریست که تکهپاره بهم متصل است، نوعی بخیهشده بههم. و بهقول خودت، تکهپارهها یا قطعات مدفون، اینبار امکان بروز پیدا کردند. این را باور دارم اما جزئیگراییِ پستمدرنی، هرگز. در «جریدههای دی و بهمن» هم این نکته مبرهن است. شعرهایی که مثل یادداشت روزانه از خلال تاریخِ خود ثبت شدند. و موضوع دیگر مسئله زمان است که با همان قضیه تاریخ نسبت دارد. نوعی مواجهه با زمان تقویمی در شعرهای تو هست که حرکت ماشین زمان را گویی میخواهد مختل کند و آن را متوقف کند و چرخدندههایش را از کار بیندازد. یعنی آن زمانی را که گذشته و خاطره را زیر چرخهای خود لِه میکند و میگذرد از کار میاندازد تا در برابر فراموشی، یادآوری را بگذارد و نگاه به پشت سر را، نه البته به قصد بازگشت واپسگرایانه به آن بلکه به جهت جستجوی دوباره در آنچه در گذشته مغفول مانده و بهقول معروف در سوراخسنبههای گذشته جا مانده و چهبسا حال و آینده را رستگار کند. من بهنوعی ارجاعاتی را هم که در این شعرها به متون شعری و غیرشعری گذشتگان و شاعران معاصر و قدیمیتر وجود دارد در همین راستا میبینم. بله، اینکه میگویی روح حاکم بر شعرهاست. نوعی مقاومت و جدال با زمان رسمی و معمول، و احیای زمانی که نهفته در آن است. کلیّت این برداشت درست است و به نظرم ریشه آن هم تهنشینی آن چیزیست که چندین سال درباره زمان، سیاست، زندگی روزمره و از این دست فکر کردم و خواندم و احیانا در جایی از ذهنم انباشت شده بود و بخشی از خودش را در شعر سرریز کرد. بعدها، این شعرها ثابت کردند، که مسئله فراموشی چگونه در جامعه ما، چهره نمایاند و چقدر تذکر و یادآوری آنچه مدفون در گذشته است، میتواند علیه آن قد علم کند. گفتوگو ندارد که مسئله فراموشی و بیدار نگه داشتن ذهن از طریق یادآوری، ابتدائا از مسئله شخصی پیش آمد: مدام فرمان فراموش نکن، صادر میشد اما فقط به من نهیب نمیزد، به جامعه هم نهیب میزد. خطاب تاریخی بود. فرازی بر تاریخ وجود ندارد. استعلاء هست اما درون خود تاریخ که دستبرقضا خود تاریخ را هم برمیکشد. میرسیم به «کتاب مخلوقات یا ماینکامپف» که گرچه روایتهایی داستانی دارد اما بهنظرم این کتاب هم با شعر پهلو میزند. در این کتاب اتفاقا ما با تصویر و جزئیات تصویری سر و کار داریم و با فضاهایی کابوسوار و البته طنز و گروتسک. این کتاب از طرفی ریشه در سنتی ادبی در ادبیات خودمان دارد که نمونهاش «عجایبالمخلوقات» است. اینجا اما ما با مواجههای انتقادی با آن سنت روبهرو هستیم. نویسندگان «عجایبالمخلوقات» به نوعی در پی ارائه مجموعه دانشهای جهان بودهاند. یعنی نوعی گردآوری دانشنامه و دایرةالمعارف. حالا با این پیشزمینه اگر با «کتاب مخلوقات یا ماینکامپف» مواجه شویم میبینیم که اینجا آن سودای گردآوری همه دانشها بدل میخورد و دانشنامه در یکی از داستانهای این کتاب در لحظه نوشته شدن بلعیده میشود. اساسا گردآوری دانش جهان چه بسا نوعی واکنش به مرگ و جستجوی بیمرگی باشد. نوعی جاودانه شدن در کتاب. «کتاب مخلوقات یا ماینکامپف» اما گویا دانشنامهای است که مرگ در آن رخنه کرده و نظم دانشنامهنگار را آشوبناک کرده است و موجودات خیالی در این کتاب نیز بهنحوی حامل این آشوباند. «کتاب مخلوقات» از نظر خودم کتاب داستان نیست. یعنی آن را با هدف داستاننویسی ننوشتم. من اگر میخواستم داستان بنویسم، بهاندازه لازم فوتوفناش را بلد بودم. ازقضا چون بلد بودم نخواستم آنطور بنویسم. شاید بگوییم قصهاند، حکایتند یا هرچه. اما ریشههای کتاب: پیش از نوشتن آن، غوری در ادبیات کلاسیک کرده بودم، کلیله و دمنه، گلستان، بیهقی وَ وَ وَ... همین کلاسیکهای معمول. «عجایبالمخلوقات» را نخواندم. اما حضور جانوران را «کلیله و دمنه» در من جرقه زد. فشردگی زمان و مکان را گلستان و الیآخر. ریشه ثانی هم در کافکا و بورخس است. میخواستم مشغولیات ذهنیام را بنویسم و خلق موجودات برایم این امکان را فراهم کرد. کلا توجه کردهای که حیوانات چندان در ادبیات داستانی مدرن ما حضور ندارند. کارهایی هست، مثلا «سگ ولگردِ» هدایت یا «انتری که لوطیش مرده بود» چوبک... بله، یا داستان «عدل» چوبک...، اما در کل در ادبیات مدرن ما، در قیاس با ادبیات کلاسیک، حیوانات چندان برجسته نیستند. با اینکه در ادبیات کلاسیک خودمان برخورد حیوان و انسان را داریم اما ادبیات داستانی مدرن ما چندان عنایتی به این قضیه نداشته. در ادبیات غرب اما نمونههای زیادی را میتوان مثال زد که حیوانات در آنها حضور برجسته دارند، فرضا آثاری مثل «موبیدیک»، کارهای جک لندن و... بههر جهت، موجودات من، امکان کنش داستانی را از طریق همان آشوبی که میگویی، در این کتاب به من داد. زمان، جاودانگی، مرگ؛ اینها مضامین اصلی هستند. اما در اینجا هم باز آنها را از تاریخ تهی نکردم. آدم «اجبارا» گاهی وزنه سمبلیک و استعاری کارش زیاد میشود. در مورد شعرها درباره «زمان» صحبت کردیم. در «کتاب مخلوقات یا ماینکامپف» نیز بهنحوی با همین مقوله سروکار داریم. در آغاز این کتاب، انسانِ فناپذیری متولد میشود که فناپذیری او گویی از رهگذر ابداع زمان است که رقم میخورد. یعنی با زمان است که مرگ پدید میآید. اینجا باز برمیگردیم به وجهی دیگر از همان ایده گردآوری دانشهای جهان و تولید کتاب بهقصد جاودانگی و بیمرگی و تقابل نوشتن و مرگ و جدال مدام این دو. همینطور است. چندان نکتهای ندارم اضافه کنم. فقط گاهی آدم متوجه نمیشود واقعا زندگی است یا مرگ! مرگ، حالتیست که با خود زندگی به حالت بالفعل درمیآید. برای ما مرگ از لحظه بدو تولد امکانپذیر و اجباری میشود. و زمان... از نخستینترین دغدغههای بشری بوده. نوشتن کتاب، گردآوری دانشنامه و آرشیو و خیلی چیزهای دیگر، تولید زمان است. معلوم است که انسان مرتبا از خود میپرسد، چطور میشود نام چیزی را زندگی گذاشت در حالیکه مرگ را بالفعل میکند. خب، زمان مقولهایست که به او امکان فکر در این خصوص را میدهد. طبعا از زمان یا مرگ نباید یک متافیزیک دیگر ساخت. وجه اگزیستانسی آنها هم دیگر تقاش درآمده. تاریخیّت آنها هم دچار نوعی تلنبار شده. حتی اگر بگوییم زمان، وَهم است اما باز مسئله زمان همچنان در میان است. یک نکتهای هم هست در مورد زبان کتاب و روایت آن که گویی کلمات و اصطلاحاتِ یکه در آن نقش تعیینکننده دارند نه جملات و عبارات و پاراگرافها و واحدهای بزرگ روایی. این همان خصلتی است که به نظر من وجهی شاعرانه به کتاب میدهد. منظورم این نیست که کلمات و اصطلاحات توی ذوق میزنند و برجسته میشوند، اما در این کتاب با نثر بینقص و ادیبانه روبهرو نیستیم و اتفاقا با دستاندازهایی مواجهیم که باعث میشوند کلمات و اصطلاحات عمده شوند و نیرویشان بهکار بیفتد. درواقع در میان این نثر پُردستانداز و صیقلنخورده ناگهان کلمه و اصطلاحی میدرخشد و برقآسا پدیدار میشود و نگاه خواننده را به خود جلب میکند. انگار کلمات و اصطلاحات بهعنوان واحدهایی کوچک و اخلالگر در میان واحد بزرگتر که کلیت متن است قرار میگیرند و کل متن را آشوبناک میکنند. کلمه انگار طوماری بههم فشرده است که وقتی جلب آن میشویم گشوده میشود و در برابر واحد بزرگ و سیستماتیک تاریخ قرار میگیرد. یعنی شکل دیگری از احضار همان تاریخهای کوچک فراموششده و بلعیدهشده توسط تاریخ بزرگ که در مورد شعرها از آن صحبت کردیم اینجا در واحدهای کلامی اتفاق میافتد؛ به این صورت که کلمات و اصطلاحاتی که ناگهان در متن پدیدار میشوند، بهصورت واحدهایی پراکنده در میان متن بزرگ تعبیه شدهاند تا آن را بهمثابه تاریخ مکتوب و مدون آشوبناک کنند و از کار بیندازند. در نثر امکان اعمال خودآگاهی بیشتر است. برای دستانداختن نمیتوان به ادیبانهنویسی متوسل شد. درست مثل تلخکهای درباری که ادای ادیبانهگویی را درمیآورند اما یکباره حرفی، کلمهای از دهانشان در میرود که جماعت را به خنده وامیدارد، قصدش دستانداختن خود جماعت و رأس آن است. گروتسک نام درستی است برای این مجموعه. دیدهای در آن، شخصیتها و موجوداتشان چگونه همدیگر را دست میاندازند! از این طریق انکشاف حقیقت رخ میدهد. اینکه احساس کنی در پس جملهای، ناگهان کلمهای بهسان مینی زیر پایت رفته و منفجر شده، بله، باید بگویم به این فکر شده. این قدرت انفجاری و آشوبناکی مقصود بوده. طور دیگری از وضعیت موجود نمیشد حرف زد. بعید است تراژدی هم از پس آن برآید. اگر بخواهم تکنیک خودم را لو بدهم، تلاش کردم در برخی قطعات از روش «نوار موبیوس» استفاده کنم. این نوع نوشتن به من این امکان را داد. امسال کتاب «نقد عقل فرهنگی» هم از تو چاپ شده است که نوشتههایی است درباره ادبیات، هنر، فلسفه و ... و البته همه این نوشتهها را انگار نخی نامرئی که ایده مرکزی کتاب است بههم وصل میکند. بعضی از نوشتههای این کتاب هم قبلا در مطبوعات چاپ شده بود. کلا تو به جز نوشتن شعر، ترجمه کردهای، مقاله در حوزه فلسفه و هنر و نقد ادبی نوشتهای و در مطبوعات هم سالها کار ژورنالیستی کردهای. بهطور مشخص وقتی شعر مینویسی آن کارهای دیگر آیا تأثیری شکلی یا مضمونی بر شعرت میگذارند؟ چنین تأثیری اگر هست چهقدرش آگاهانه است؟ آیا پیش میآید که این تأثیر جاهایی مخل روند طبیعی نوشتن شعر بشود؟ من ربع قرن است که مینویسم. اولین شعر دوره نوجوانی شعری در وصف مادرم بود در شکل کلاسیک. بعد داستانی نوشتم بهتقلید از «اشعه سبز» ژول ورن. بعدتر هم شعر مینوشتم و داستان که خود اینها بهاندازه یک مجموعه چاپ نشدهاند. نوشتن برای من چیزی دفعتی نبود، و از ابتدا هم نمیدانستم دنبال چی هستم. تاریکی مطلق و سرگردانی. نه شرایط خانوادگی و نه شرایط تاریخی به من و امثال بنده اجازه میداد که از همان اول تکلیف را روشن کنیم. من سطر سطر زندگی را جنگیدهام. دهه چهل و پنجاه نبود که وصل بشوی به فلان محفل روشنفکری یا مجلهای یا امکان دیدار بزرگی چون شاملو میسر باشد، تا چراغی را پیش رویت روشن کند. ذره ذره از خودم سوزاندم که تاریکی پیرامونم را روشن کند تا بتوانم راه بسازم، نه اینکه حتی راه پیدا کنم. چقدر انرژی و زمان هدر شد. بعدها قدری فضا باز شد و کتابهایی به دستت رسید یا تصادفا با آدمهایی برخورد کردی که در زندگیت تاثیرگذار بودند. پیش از آن مجبور بودی بهنوعی خودتفسیری تن دهی که خالی از خطا نبود. طول کشید تا نوشتن برای من اصالت پیدا کند. بعد تازه میبینی چرخ را دوباره اختراع کردی. این خودش گروتسک است. و زندگی ما در دایره پوچ و گروتسک چرخیده. از اواخر دهه هفتاد، دیدم بوی الرحمن شعر بلند شده. دیگر رغبتی به چاپ شعر نداشتم. نیروی بیشتری روی فلسفه گذاشتم. دیگر وضعیت به تو اجازه نمیدهد همه تخممرغهایت را در یک سبد بگذاری. مهم نوشتن است، شکلش را خودش پیدا میکند. گاهی شعر و داستان است، گاهی ترجمه، گاهی در روزنامه نوشتن. بازار ترجمه فلسفه هم داغتر بود، این بود که اولین کتابهای ما ترجمه فلسفه بود. و بدبختانه این وضع شدت پیدا کرده و ناشران علاقه ندارند روی شعر سرمایهگذاری کنند. فقط چاپ شعر که نیست. ناشری باید دبیر شعری داشته باشد، چند منتقد قبل از چاپ بخوانند، و بعد هم تبلیغ و مابقی چیزها. این اسمش اقتصادسیاسی نشر است. منظورم این است که وضعیت تو را سوق میدهد بهسمت چندوجهیبودن. مطبوعات برای من همیشه وسیله پیکار بود نه هدف. نوع روزنامهنویسی را هم دوست نداشتم. نوشتن برای من تاریخ انقضاء ندارد. برای همین است که از همان ابتدا فکر میکردم چیزی مینویسم که همیشه خوانده شود. تبختر فلسفه میتوانست کار مرا در برابر هضم ژورنالیسم آبکی بیمه کند. دلم میخواست چیزی بنویسم که بهسادگی هضم و جذب مد و بازار روزگار نشود. این، خودش مشکل ایجاد میکرد. کم مواردی نبود که آدم را بیسواد خطاب کردند. به سوالت برگردم. چیزی که مهم است ساختن جهانبینی سالم است که مرتب در آن هم تردید کنی. این همان چیزیست که میگویم احساس میکنی پیرامونت چیزی نیست جز تاریکی، و باید ذره ذره از خودت سوختبار تهیه کنی تا پیرامونت را روشن کنی و برای خودت مسئولیت و رسالتی متصور شوی که شاید خارج از تحمل شانههایت باشد. این گاهی به شکل شعر است، گاهی داستان یا قطعه فلسفی یا نقد ایدئولوژی و فرهنگ. بنابراین من جلوی آنها را سد نکردهام که در هم مداخله نکنند. حتما تاثیرات این حوزهها متقابل است و یکسویه نیست. گاهی هم ممکن است در جاهایی همدیگر را دفع بکنند. فرض کن آدم وقتی متمرکز روی یک کار فلسفی است، مدتی شعر قهر کند، یا برعکس. اما همین جذب و دفع خودش محصول میسازد. کتاب «نقد عقل فرهنگی» که نشر هرمس جفا کرد و هفت سال آنها را بیجهت بلاتکلیف نگه داشت، فکر میکنی صرفا منبعش فلسفه غرب یا نقد فرهنگ بوده؟ آنجا هم نوعی گروتسک رقیق دیده میشود. من روی نثرش، همان که در مورد «کتاب مخلوقات» گفتی، فکر میکردم. روشی که در گلستان سعدی بود، که حکایت میکند بعد یکهو یک بیت شاهد میآورد و غیره، به اینها نظر داشتم. عجیب است که اینها نادیده ماند. اما بههر جهت مجبوریم به ادامهدادن و استقامت!