پدران و پسران
«در اول سپتامبر 1969، چهارده ماه قبل از اينكه به دنيا بيايم، اتفاقي افتاد كه موجب تغيير تاريخ ليبي و زندگي من شد. اكنون، با چشمان ذهنم، آن افسر ليبيايي كه پدرمان است را ميبينيم كه ساعت دو بعدازظهر، از ميدان سنتجيمز عبور ميكند تا به سمت مكاني برود كه آن زمان سفارت ليبي در لندن بود.» اين بخشي از كتاب «بازگشت» هشام مطر است كه بهتازگي با ترجمه شبنم سميعيان توسط نشر كولهپشتي به چاپ رسيده است. هشام مطر نويسنده اهل ليبي است كه در سال 1970 در نيويوركسيتي متولد شد. پدر او در آنجا در سازمان ملل كار ميكرد و البته در همان دوران كودكي، هشام مطر بههمراه خانوادهاش به ليبي برگشت. اما به دليل وضعيت سياسي حاكم بر ليبي در دوران حكومت قذافي، خانواده هشام مطر مجبور به ترك كشور شدند و او نيز بههمراه خانوادهاش مدتي در قاهره زندگي كرد و سپس به لندن رفت. هشام مطر در لندن بود كه پدرش كه از مخالفان سياسي بهشمار ميرفت در قاهره ربوده شد و بعد هم معلوم نشد چه بر سر او آمده است. مطر در سال دوهزار رمان «در كشور مردان» را نوشت كه اگرچه اولين رمان او بهشمار ميرفت اما با استقبال زيادي روبهرو شد. «بازگشت» رماني است كه در سال 2016 نوشته شد و به بازگشت هشام مطر به وطنش مربوط است، بازگشتي به اميد يافتن نشانهاي از پدر مفقودالاثرش. «پدران، پسران و سرزمين مابينشان»، عنوان فرعي «بازگشت» است. اين رمان روايتي است درباره سياست، تاريخ و همچنين هنر كه در آن به سرگذشت ملتي پرداخته شده كه تغييرات و بحرانهاي زيادي را پشتسر گذاشتهاند و همواره با خشونت ناشي از اعمال قدرت مواجه بودهاند. در پشت جلد كتاب، بخشي از معرفي نيويوركتايمز از اين كتاب آمده كه در آن ميخوانيم: «كتاب بازگشت، از سويي يك داستان معمايي مهيج است درباره نويسندهاي كه ميخواهد از سرنوشت پدرش كه سالهاست اسير چنگال حكومت ظالمانه و ديكتاتوري معمر قذافيست، سر دربياورد. از سوي ديگر، تلاش پسري است براي روبهرو شدن با روح پدري كه با غيابش، در نيم بيشتر عمر خود او حضور داشته است.» هشام مطر از جمله نويسندگان عرب است كه امروز شهرتي جهاني دارد و رمان «بازگشت» او در سال 2017 برنده جايزه پوليتزر شد. در بخشي از اين رمان ميخوانيم: «در اين روزهايي كه در بنغازي سپري ميشوند، اغلب اوقات يك دلبستگي عجيب نسبت به آجدابيا در خودم احساس ميكنم. هرگز وقتي كودك بودم چنين احساسي نداشتم. اين احساس در طول سالها در من رشد كرده بود و حالا ديگر اشتياقم نسبت به طرابلس - جايي كه در آن زندگي و كودكيام را سپري كرده بودم- و همچنين بنغازي - جايي كه با برادرم تابستانها را در آنجا همراه با بچههاي فاميل سپري ميكرديم- كم شده بود و دلتنگ آجدابيا بودم؛ همان شهر ساده و بيآلايشي كه وقتي بچه بودم هرگز آن را دوست نداشتم.»