|

درباره استعدادهایی که ناشناخته تلف می‌شوند

«مریم میرزاخانی»، کارتونیست و آقای«هو»

پویا باقری

1 این آقای کارتونیست ساکن امیرآباد تهران که در روزنامه‌های مختلف ایران طرح می‌کشد، فکر می‌کند یک خنگ به تمام معنا در ریاضیات است. انیماتور و بازی‌سازی عالی هم هست و همان‌طور که احتمالا حدس می‌زنید، نگاه و سواد تصویری بسیار خوبی هم دارد. در 20 سالی که او را می‌شناسم، همواره به او گفته‌ام که نظری 180 درجه خلاف او دارم. از نوع نگاهی که به هندسه و چیدمان دارد، برای من شکی باقی نمی‌ماند که او می‌توانست فهم بسیار جالبی از هندسه و اعداد و نمودهای دیداری آن داشته باشد. بارهاوبارها سعی کرده‌ام به زبان‌های مختلف این را به او بگویم، اما هربار خندیده و داستان را با لطایف‌الحیل و انواعی از شکلک به جای دیگری رسانده و این افسوس را برای من باقی گذاشته که در مدرسه به سر بچه‌ها چه می‌آورند که یک ذهن زیبا، از ریاضیات زیبا گریزان و بیزار می‌شود. البته قرار نیست همه مهندس یا ریاضی‌دان شوند و چه خوب که این دوست با علاقه و چیره‌دستی، به کاری مشغول است که به‌راستی شایسته‌ آن است، اما نکته اینجاست که داشتن تصور غلط از خود در این دانش پایه می‌تواند اثرهایی در بخش‌های دیگری از زندگی داشته باشد که یا به ضرر فرد تمام شود یا اینکه در دوره‌ای جلو فرصت‌هایی جالب در خلاقیت او را بگیرد. «کن رابینسون» (Ken Robinson) در کتابش به نام «سرشت: چگونه یافتن شور زندگی‌تان همه‌چیز را عوض می‌کند» The Element, How Finding Your Passion Changes Everything، (ترجمه کتاب به مترجمان، بسیار توصیه می‌شود)، جمله‌ای حیرت‌انگیز و شوکه‌کننده دارد. او پس از برشمردن بسیاری از افراد موفق می‌گوید همه آنها زمانی پای در راه موفقیت گذاشتند که دوره نقاهت پس از آموزش را پشت‌سر گذاشتند! «پل مک‌کارتنی» و «الویس پریسلی»، هر دو در مدرسه متقاعد شده بودند و به آنها گفته شده بود که استعدادی در موسیقی ندارند و بهتر است به کار دیگری بپردازند و وقتشان را تلف نکنند. دست‌مریزاد معلمان شاهکار! خوب شد بهشان گفتید. البته همان‌طور که در هر حرفه‌ای در همه‌جای دنیا آدم بی‌سواد هست، طبیعتا در معلمی هم هست، منتها فرقش در این است که یک معلم می‌تواند یک نفر را به‌ویژه در کودکی در زمینه‌ای ناامید کند یا اینکه او را به سویی راه بنماید که مایه موفقیت او شود و یک عمر در ذهن دانش‌آموزش بدرخشد. 2 «مریم میرزاخانی» و «جون هو»ی کره‌ای، تقریبا هم‌عصر، هر دو در ابتدا استعداد خاصی در ریاضی از خود نشان ندادند. «مریم» به قول خودش خوش‌اقبال بود که دوران نوجوانی‌اش هم‌زمان با پایان جنگ بود و بعدتر مدیر دبیرستان فرزانگان تهران، زمینه را برای رشد او فراهم کرد وگرنه او فکر می‌کرد که می‌خواهد داستان‌نویس شود و هیچ ایده‌ای از ریاضی‌دان‌شدن نداشت. او و دوستش «رؤیا بهشتی» (پروفسور کنونی ریاضی در دانشگاه واشنگتن) که بعدها هم‌تیمی او در تیم المپیاد ریاضی ایران شد، اولین دختران تیم بودند و خوش درخشیدند. دوستی‌ همیشگی‌شان در هفته اول مدرسه‌ راهنمایی شکل گرفت و تفریحشان این بود که به گفته «مریم» در راه خانه، توی خیابان شلوغ مدرسه راه بیفتند و به ردیف کتاب‌فروشی‌ها سر بکشند و هر کتابی را که توجهشان را جلب می‌کرد، بخرند و بخوانند؛ دو عشق کتاب واقعی. «مریم» می‌گفت الان که فکر می‌کند، به نظرش این کار خیلی عجیب بوده، اما می‌گوید از طرفی کتاب‌ها خیلی ارزان بودند. «مریم» یادش می‌آمد که وقتی هشت‌ساله بود، شب‌ها برای خودش قصه می‌گفت. هر شب دخترک قهرمان قصه‌های او به جایی سفر می‌کرد که کاری بزرگ را به انجام برساند. او حتي وقتی پروفسور برجسته ریاضی در جهان شد، هنوز فکر می‌کرد که پژوهش مانند نوشتن یک داستان بلند است. او می‌گفت که موضوع‌های پژوهش مثل شخصیت‌های داستانند و هرچه زمان می‌گذرد، بهتر می‌شناسی‌شان. دگرگونی‌های بسیار رخ می‌دهد و بعد‌ها که به گذشته نگاه می‌کنی، آنها کاملا متفاوت از چیزی هستند که در نگاه اول به نظر تو رسیده بودند. «مریم» وقتی کوچک بود، فقط به این فکر می‌کرد که هر کتابی را که به دستش می‌رسد، بخواند. او از دیدن زندگی‌نامه‌ دانشمندانی مثل «ماری کوری» و «هلن کلر» در تلویزیون لذت می‌برد. بعدتر رمان «شور زندگی» را درباره «ونسان ونگوگ» خواند. اینها داستان‌هایی بودند که در عمق ذهن او رخنه کردند و به همین دلیل فکر کرد دوست دارد نویسنده شود. «مریم» در سال اول دبیرستان در ریاضی خودی که نشان نداد هیچ، درواقع نتایج ضعیفی هم داشت. نظر معلم ریاضی‌اش هم تأثیری منفی در اعتمادبه‌نفسش در ریاضی داشت. «مریم» می‌گفت: «در آن سن خیلی برایت مهم است که دیگران درباره‌ات چه فکر می‌کنند. در آن سال من علاقه‌ام به ریاضی را از دست دادم»، اما بخت با او یار بود و سال بعد، معلمی داشت که مشوق او در ریاضی شد. رشد او چشمگیر بود تا به جایی رسید که شد ستاره ریاضی مدرسه! «مریم» می‌گفت مدیر مدرسه فرزانگان زنی با شخصیتی بسیار قوی بود. اگر ما واقعا چیزی را می‌خواستیم، او آن را فراهم می‌کرد. از او خواستیم که مثل دبیرستان تیزهوشان پسران، برایمان کلاس المپیاد ریاضی فراهم کند. در آن سال «مریم میرزاخانی» و «رؤیا بهشتی» به تیم المپیاد ایران رسیدند و هر دو طلا آوردند؛ میوه شیرین تلاش خودشان و حمایت و باور معلم و مدیر شایسته. زنده‌یاد «مریم میرزاخانی»، ریاضی‌دان فروتن و برجسته، در طول سال‌ها آموخت که بزرگ فکر کند. او می‌گفت که برای بزرگ فکرکردن باید از دستاوردهای زودگذر گذشت و بلندپروازانه‌تر فکر کرد. می‌گفت مطمئن نیستم که این بهترین راه باشد، انگار که داری خودت را شکنجه می‌کنی، اما او از این تلاش لذت می‌برد و می‌گفت: «قرار نیست زندگی آسان باشد». او تلاش بسیار کرد و بر تارک عالم ریاضی رسید، اما فروتنی «مریم» در حدی بود که وقتی به او خبر دادند برنده مدال فیلدز شده، فکر کرد شاید حساب کاربری‌ای که از آن به او ایمیل فرستاده‌اند، هک شده باشد. [Ref: Maryam Mirzakhani Quanta Magazine] 3 کودکی دیگر در سئول، «جون هو» (June Huh) هم فکر می‌کرد شاعر و رمان‌نویس می‌شود، چون به او هم (مثل «مریم») در مدرسه القا شده بود که استعدادی در ریاضی ندارد. البته «هو» هم مثل «میرزاخانی»، بعدها استاد نخبه ریاضی در یکی از برجسته‌‌ترین دانشگاه‌های جهان شد؛ پرینستون. «جون هو» [Ref: June Huh Quanta Magazine] هم وقتی بچه بود در مدرسه قانع شده بود که در ریاضی به جایی نمی‌رسد. نمره‌هایی پایین و عملکردی ضعیف در ریاضی داشت. اکنون در 40سالگی، 10 سال است که پروفسور ریاضی است. بسیاری، پیشرفت‌های شگفت‌انگیز هو را نتیجه‌ آغاز غیرمعمول او در ریاضی می‌دانند. یک نمره بد ریاضی در دبستان او را قانع کرد که کارش ریاضی نیست. لیسانسش در ریاضی نبود و وقتی برای تحصیلات تکمیلی سعی کرد ثبت‌نام کند، بسیاری از دانشگاه‌ها او را رد کردند. او وقتی دبیرستان را به پایان برد، فکر می‌کرد نویسنده می‌شود. به خلاقیت خود باور داشت و تنها چیزی که برای ابراز این خلاقیت به ذهنش رسید، نویسندگی بود. در همان عوالم بعد از دبیرستان دو رمان نوشت و چندین شعر گفت که هیچ‌کدام هیچ‌جا چاپ نشدند. پس از دبیرستان، «هو» به این نتیجه رسید که با شاعری و نویسندگی نمی‌تواند گذران زندگی کند، بنابراین تصمیم گرفت در رشته‌ روزنامه‌نگاری علمی تحصیل کند که آن هم ریشه در نویسندگی داشت. انگار که هنوز دست از نویسندگی برنداشته بود. او در دانشگاه ملی سئول در شاخه فیزیک و اخترشناسی ثبت‌نام کرد و شاید این تصمیم، پاسخی بود ناخودآگاه به توانایی‌های ذهنی و تحلیلی‌اش. در سال آخر، چرخش واقعی زندگی او شروع شد. پروفسور ریاضی بنام ژاپنی و استاد دانشگاه ‌هاروارد، «هیسوکه هیروناکا» (Heisuke Hironaka) استاد مدعو دانشگاه ملی سئول شده بود و «هو» هم با این ایده که شاید بتواند گزارشی از این دانشمند مشهور ریاضی که در ژاپن و کره هم بسیار محبوب بود بنگارد، سر کلاس‌های او حاضر شد. با اینکه از همه ‌درس‌های این استاد سر درنمی‌آورد، اما خیلی زود کنجکاوی او باعث شد که برای رفتن به دفتر پروفسور سؤال‌هایی را برای شروع گفت‌وگو دست‌وپا کند. «هو» 24ساله بود و «هیروناکا» 70 ساله. رفتن‌های مداوم به دفتر «هیروناکا» و پی‌بردن استاد به رگه‌هایی از استعداد ریاضی در «هو» باعث شکل‌گرفتن دوستی‌شان شد. هرروز ناهار را با هم می‌خوردند و گپ می‌زدند. «هو» درسش تمام شد، اما دوستی ادامه یافت. «هیروناکا» برای دو سال بیشتر در دانشگاه سئول ماند و در این زمان، «هو» شروع کرد که روی کارشناسی‌ارشد ریاضی زیر نظر «هیروناکا» کار کند. «هیروناکا» به ذهن خلاق و تحلیلگر «هو» پی برده بود. این دو تقریبا همیشه با هم بودند. حتي در مسافرت‌های گاه‌به‌گاه «هیروناکا» به ژاپن، «هو» چمدان پروفسور به دست، همراه او می‌رفت و در آپارتمان پروفسور و همسرش در کیوتو، پیش آنها می‌ماند. اولین‌بار که «هیروناکا» از او پرسید که آیا هتل می‌خواهد، «هو» گفت که آدم هتل‌برویی نیست و یک کاناپه در خانه استاد برای او کافی ‌است. پروفسور ژاپنی که بارقه‌های استعداد شگرف ریاضی را در او دیده بود، «هو» را تشویق کرد که برای تحصیلات تکمیلی در ریاضی به آمریکا برود. او برای چندین دانشگاه اقدام کرد، در‌حالی‌که مدرک کارشناسی‌اش در ریاضی نبود و علاوه‌برآن، کارنامه درخشانی هم نداشت. همه آن دانشگاه‌ها درخواست پذیرش او را رد کردند به‌جز یکی؛ دانشگاه ایلینوی. او در پاییز آن سال ثبت‌نام کرد. درواقع تنها به اعتبار توصیه‌‌ «هیروناکا» بود که دانشگاه ایلینوی حاضر شد «هو» را برای تحصیلات تکمیلی ریاضی بپذیرد وگرنه اگر بنا بر نمره‌های ریاضی «هو» در دوره لیسانس در ریاضی بود، او هرگز امکان ورود به آن دانشگاه را نداشت. «هو»ی جوان حتي در چند ترم اول هم چیز خاصی از خود نشان نداد و کاملا معمولی بود. با «هیروناکا» در تماس ماند و به پژوهش ادامه داد. رفته‌رفته زمینه‌ علاقه‌مندی خود را یافت و در آن دانشگاه بود که «هو» به حل معمای «حدس روتا» رسید؛ مسئله‌ای که 56 سال قبل از آن، ریاضی‌دان ایتالیایی «جیان-کارلو روتا» آن را مطرح کرده بود. «هو» آن‌قدر غرق در مطالعات خود، به حل مسئله دست یافته بود که بعدا فهمید مسئله مهمی را حل کرده است. برخی رویکرد ساده‌دلانه «هو» را در حل این مسئله مؤثر می‌دانند. مسئله در شاخه‌ای از ریاضیات بود که او خودش آن را فراگرفته بود. پژوهش او در این شاخه به حل مسئله‌ای منجر شد که حتي خودش اطلاعی از آن نداشت. بعد از آنکه مسئله را حل کرد و به دیگران نشان داد، تازه فهمید که گرهی بازنشده در ریاضی را گشوده است. او می‌گوید چیزی که آن را ذهن تازه‌کار می‌گویند، به یاری او آمده بود. «چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید». «جون هو» در ارائه این راه‌حل برای تالاری از ریاضی‌دانان سخنرانی کرد که یک سال قبل، برخی از آنها ثبت‌نام او را برای درس‌خواندن در دانشگاهشان رد کرده بودند. اکنون «هو» پروفسور ریاضی دانشگاه پرینستون است و جز تحقیق آزادانه در زمینه‌ علاقه‌مندی‌هایش، وظیفه‌ دیگری ندارد، اما داوطلبانه جبر جابه‌جایی درس می‌دهد. او می‌گوید وقتی که درس می‌دهی، کاری مفید انجام می‌دهی، حال آنکه وقتی که پژوهش می‌کنی، خیلی از روزها مفید نیستند. 4 حکایت خلاقیت است و خواستن و خودبودن و معلمانی که راهی را کج کردند یا راهی نمودند. کودکانی که خواستند خودشان باشند و ماندند تا راهی را گشودند. خلاقیت را در آن دیدند که داستان‌سرایی کنند و سرانجام داستان خود را سرودند. داستان شما چیست؟ بی‌کم‌وکاست می‌سرایید؟

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.