|

خاطراتي از مهر ۱۳۵۹

ارتش ايران در روزهاي نخستين چگونه جنگيد

سرهنگ سیدمحمدعلی- شریف‌النسب

ارتش ایران پیش از انقلاب از ارتش‌های ممتاز و قدرتمند منطقه بود. فرماندهان اغلب فارغ‌التحصیل دانشگاه‌های نظامی پیشرفته جهان بودند و از نظر تخصص و دانش نظامی در سطح بالایی قرار داشتند. هواپیماها، هلی‌کوپترها و رادارها و سایر اقلام نظامی که از درآمد کلان نفت خریداری شده بود، همه مجهز و به‌روز بودند و آسمان ایران را کامل و دقیق پوشش می‌دادند. توپخانه‌ها و موشک‌های ارتش، حاکمیت رژیم را در آن سوی مرزها مسلم کرده بود. انبارهای سلاح، مهمات و تجهیزات در پادگان‌ها، زاغه‌ها و دل کوه‌ها برای 10 سال جنگ، ذخیره داشت.

نفوذ در چنین ارتش مجهز و قدرتمندی کار آسانی نبود و به مدد آسمانی و خلاقیت فطری نیاز داشت و این همه در شخص حضرت امام (ره) موجود بود. امام در برابر کسانی که دم از نبرد مسلحانه علیه ارتش شاه می‌زدند و آن را مانع بزرگ پیروزی انقلاب می‌دانستند، یک جمله بیشتر نمی‌گفت و آن این بود که ارتش متعلق به اسلام و ایران است، آن را به من واگذارید. امام حتی پیش از خرداد 42 با ارتش، مانند پدری مهربان و روان‌شناسی بزرگ برخورد می‌کرد و حساب بدنه سالم و اقشار متدین آن را از حساب معدود فرماندهان وابسته به رژیم جدا می‌کرد. در چنین فضایی ستوان‌یکم سیدموسی نامجو، فرمانده دانشکده افسری و وزیر دفاع بعدی، در سال 1339 در دانشکده افسری پایه‌گذار هسته‌های مقاومت شد. او که استاد نقشه‌خوانی و نقشه‌برداری بود، دانشجویان مذهبی و مستعد را به جلسات خصوصی خارج از محیط نظام دعوت می‌کرد. من نیز سال 42 به ارتش آمدم و به همین ترتیب جذب این جلسات شدم. هدف شهید نامجو ایجاد اصلاحات در بافت جوان ارتش بود. سرانجام ارتش با هدایت و درایت حضرت امام، از جان و دل همگام و همراه با مردم شد. اگر غیر از این بود و قرار بود ارتش در روز‌های بحرانی انقلاب در مقابل ملت بایستد، جوی خون راه می‌افتاد. آن‌چنان‌که در کشور‌های دور و نزدیکمان به وقوع پیوست. روز 12 بهمن 57 با وجود تهدیدات فراوان هوایی و زمینی، هواپیمای حامل رهبر انقلاب در کمال امنیت و در میان بهت و حیرت جهانیان در تهران به زمین نشست و با استقبال باشکوه تمامی اقشار ملت مواجه شد. قطعا این واقعه بزرگ و کم‌نظیر بدون خواست قلبی ارتش امکان‌پذیر نبود. گروهک‌ها با شعار «ارتش بی‌طبقه توحیدی» در پادگان‌ها و پایگاه‌های هوایی نفوذ کرده بودند و می‌گفتند «فرمانده و زیردست معنی ندارد، همه با هم برادریم و می‌خواهیم شورایی عمل کنیم»؛ یعنی مهم‌ترین اصل نظام را که وحدت فرماندهی است، نشانه رفته بودند. با وجود حمایت‌های مداوم حضرت امام، شیطنت‌ها برای درهم‌شکستن این سنگر بزرگ دفاعی ادامه داشت و تحریکات مرزی و جدایی‌طلبی نیز در گنبد، سیستان‌وبلوچستان، خوزستان، کردستان و آذربایجان‌غربی خودنمایی می‌کرد و حضور به‌موقع ارتش را می‌طلبید. از اسفند 57 بیش از دو لشکر ما در مناطق کردستان درگیر بودند. در سناریوی شرق و غرب، نابودی انقلاب اسلامی کلید خورده بود و باید این ارتش که بازوی انقلاب بود با گرفتارشدن در جنگ خانگی فرساینده توان مقابله با دشمنان داخلی و خارجی را نداشته باشد و این در حالی بود که صدام حداقل از دو سال مانده به جنگ، ارتش بعث عراق را به کمک حامیان خود مجهز و آماده کرده بود. حادثه بعدی که برای فروپاشی ارتش و علیه نظام و انقلاب طراحی شده بود، کودتای ساختگی و موهوم «نقاب» بود که آن موقع به کودتای نوژه معروف شده بود. سرگرد خلبان محمد نوژه، از بهترین هم‌دوره‌های من بود. در نجات پاوه در روز 25/05/58 اسکورت کاروان‌های نظامی را برعهده داشت. در شامگاه ماه مبارک رمضان گلوله تیربار ضدهوایی دشمن به وی اصابت کرد، در داخل هواپیما زخمی و کنترل از دستش خارج شد. هواپیمای او به کوه خورد و با زبان روزه در خون خود افطار کرد؛ ازاین‌رو پایگاه هوایی همدان که (شاهرخی) نام داشت و قرار بود کودتا از آنجا آغاز شود، به نام او نام‌گذاری شد. در واقع کودتای نقاب آخرین حلقه از زنجیره توطئه‌های آشکار و پنهان علیه ارتش و نظام بود که با انجام آن، صدام جرئت پیدا کرد و گفت من سه‌روزه خوزستان و پنج‌روزه تهران را فتح خواهم کرد. قوی‌ترین ضربه کودتا به نیروی هوایی وارد شد؛ دشمن چنین تصور کرد که نیروی هوایی بعد از این اتفاق کارایی چندانی نخواهد داشت. واحد کلاه‌سبزها که در حکم نیروی عکس‌العمل سریع نظام بود و هرجا فتنه‌ای برپا می‌شد، کوله‌پشتی و تیربارشان آماده بود و ظرف دو ساعت در مقابل دشمن سینه سپر می‌کردند، تعدادی از بهترین نیروهای خود را از دست داد و از شور و نشاط همیشگی افتاد. لشکر 92 زرهی، شیر دلاور ارتش ایران و سپر آهنین دفاعی کشور بود که بر اثر کودتا ضربه‌ای کاری‌ دید. صلابت این لشکر چنان بود که در رژیم گذشته وقتی تیپ‌ دزفول آن مانور داشت، ارتش عراق آماده‌باش می‌داد و در وحشت و نگرانی بود که مبادا ایرانی‌ها راه خود را به طرف بغداد کج کنند. سرهنگ منوچهر فرزانه، فرمانده شجاع و موفق لشکر زاهدان، با اصرار تیمسار فلاحی، 10 ماه قبل از جنگ فرماندهی لشکر 92 زرهی را عهده‌دار شد. او می‌گوید: «در اولین برخورد در مراسم صبحگاه نفراتم مرا هو کردند. آن‌قدر ایستادم تا از رو رفتند و ساکت شدند. گفتم کشور و انقلاب ما دشمنانی دارد که به‌مراتب قدرتمندتر از ما هستند. اگر کوتاهی کنیم خدای ناکرده بر ما غلبه پیدا می‌کنند و آبرویمان خواهد رفت. بیایید دست به دست هم دهیم و لشکر را از نو بسازیم. استقبال کردند و صلوات فرستادند. ابتکار عمل دست من آمد. با هم شروع به کار کردیم. نابسامانی و به‌هم‌ریختگی زیاد بود». حالا به نیمه دوم شهریور نزدیک می‌شویم و به نظر می‌رسد مانع عمده‌ای سر راه صدام وجود ندارد. مجلس شورای اسلامی از شهید رجایی درباره آخرین تحرکات و تحریکات دشمن جویا می‌شود. ایشان، قضیه را به فرمانده نیروی زمینی مرحوم ظهیرنژاد ارجاع می‌دهد. تیمسار ظهیرنژاد، سرهنگ مهدی کتیبه را که رئیس اطلاعات ارتش بود با خود می‌برد و می‌گوید، نمایندگان را توجیه کن. سرهنگ کتیبه به کمک نقشه، نمایندگان را با منطقه عملیات آشنا می‌کند و می‌گوید توپخانه‌های دور‌برد عراق که می‌توانند 30‌کیلومتری را بزنند، الان در پنج‌کیلومتری مرز ما هستند؛ یعنی برد آتش آنها 25 کیلومتر در خاک ماست و این وضعیت در عرف نظامی، یعنی تجاوز آشکار دشمن و آغاز جنگ. سپس ظهیرنژاد صحبت می‌کند و می‌گوید نمایندگان محترم، من به کار خود مسلط هستم و در مقابل قوی‌تر از عراق هم می‌ایستم. تنها می‌خواهم به من کمک کنید و دست مداخله‌گران را در ارتش قطع کنید. وقتی می‌خواهم لشکر 77 را به سمت جبهه حرکت بدهم استاندار خراسان می‌گوید، می‌خواهی ما را در مقابل همسایه شمالی تنها بگذاری؟ وقتی می‌خواهم لشکر قزوین یا لشکر 21 حمزه را جابه‌جا کنم، می‌گویند می‌خواهی کودتا کنی؟ اغلب نمایندگان مجلس به این مطلب مهم توجه و اعتنا نمی‌کنند و به این نکته که مگر شیعیان عراق اجازه حمله به صدام خواهند داد، اکتفا می‌کنند و به سردی از کنار آن می‌گذرند. جاسوسان عراق و ستون پنجم نیز فعال‌اند و خبر‌ها را به‌موقع مخابره می‌کنند. در نتیجه رهبر دیوانه عراق جرئت پیدا کرد و گفت «به نام ملت‌های عرب، قادسیه صدام را آغاز می‌کنیم و پس از تصرف خوزستان در میدان آزادی تهران خواهیم بود». این بود که روز 31 شهریور به‌ دنبال بمباران فرودگاه‌های بزرگ کشور یورش سیل‌آسای ارتش بعث عراق با 12 لشکر مجهز و حدود 30 تیپ مستقل و تازه‌نفس به سوی مرز‌های ما آغاز شد. روز دوم مهر، دانشجویان دانشکده افسری که در تابستان همان سال در کردستان به آنان آموزش داده بودم، به اتفاق سرهنگ نامجو، فرمانده دانشکده افسری و سرگرد حسنی‌سعدی، فرمانده تیپ دانشجویان، با روحیه‌ای عالی با هواپیما وارد اهواز شدند و خطوط مقدم جبهه‌های نبرد را به‌ عنوان رزمنده و مربی تقویت کردند. حضور به‌موقع دانشجویان برای فرماندهان پشتوانه‌ای قوی و مؤثر بود، به‌ویژه در مقاومت خرمشهر از چهارم تا بیست‌و‌چهارم مهر که خود شاهد بودم درخششی کم‌نظیر داشتند. نیمه‌شب روز سوم جنگ، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به اتفاق دکتر چمران و سرهنگ فروزان، فرمانده ژاندارمری به اتاق جنگ آمدند. گویی سه لشکر قدرتمند به ما پیوسته است. سرهنگ «قاسمی نو» هم فرمانده لشکر شد و کارها کم‌کم روی غلتک افتاد. شامگاه هر روز گرداگرد حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در استانداری اهواز جمع می‌شدیم و فرماندهان در حضور ایشان حوادث و اتفاقات روزانه را بررسی و برای متوقف‌کردن پیشروی دشمن به چاره‌اندیشی می‌پرداختند. عراقی‌ها در جنگل‌های دب‌حردان یعنی پشت اهواز مستقر بودند. حملات هوایی و موشکی عراق جای خود را داشت. ستاد لشکر و اتاق جنگ در بُرد خمپاره‌های دشمن بود. ستون پنجم و گروهک‌ها فعال بودند. سلاح و مهمات و اقلام دارویی که به فرودگاه می‌رسید، گاه در نقاط نامعلومی تخلیه می‌شد. بقایای گروه سیاسی خلق عرب که سال 59 می‌خواستند خوزستان را دربست تحویل دشمن بدهند، با عراقی‌ها کنار آمده بودند و در ایجاد جنگ روانی برای تضعیف روحیه ارتش و مردم فرو گذار نمی‌کردند. شایعه می‌کردند در فلان نقطه شهر، تعدادي چترباز پیاده کرده‌‌اند یا مردم فلان محله در برابر عراقی‌ها گاو و گوسفند کشته و از آنها استقبال کرده‌اند. اضطراب و نگرانی و خبرهای بد در روز‌های اول جنگ وضع روحی همه ما را در اتاق جنگ تحت‌ تأثیر قرار داده بود و آراممان نمی‌گذاشت. در این موقعیت ظهیرنژاد معتقد بود همه نیروهایمان را باید در دزفول متمرکز کنیم؛ زیرا دزفول سکوی پیروزی خوزستان است. وقتی که دفاع دزفول محکم شد با خیال راحت به سایر مناطق خواهیم پرداخت. او با کسانی که برای حراست از شهرهای دیگر نیرو و کمک نظامی می‌خواستند به‌شدت برخورد می‌کرد و می‌گفت من نیروهایم را لقمه‌لقمه نمی‌کنم. اگر دزفول از دست برود همه خوزستان خواهد رفت، اما مردم و مقامات محلی قانع نمی‌شدند و ارتش را متهم به سهل‌انگاری می‌کردند. در یکی از جلسات قرارگاه دزفول، هنگامی که ظهیرنژاد مشغول تشریح یکی از طرح‌های عملیاتی بود، بنی‌صدر هم حضور داشت. همین که می‌گوید: «به نظر من...» هنوز کلمه بعدی را نگفته، ظهیرنژاد با خشونت می‌گوید: «آقای رئیس‌جمهور، کدام دانشکده نظامی را گذرانده‌ای که به خود اجازه دخالت می‌دهی؟» بنی‌صدر تا گردن سرخ می‌شود و به‌هم می‌ریزد و با گفتن، «به شرافتم قسم اگر کسی را داشتم همین الان عوضت می‌کردم». ساعت دو بعد از نیمه‌شب جلسه را به حالت قهر ترک می‌کند. تیمسار فلاحی، نقطه مقابل ظهیرنژاد بود. هیچ‌کس عصبانیت او را ندیده بود. اگر هم با او برخورد تندی می‌شد در خود می‌ریخت. او می‌گفت کار اتاق جنگ از کار اتاق عمل بیمارستان حساس‌تر است. در اتاق عمل یک نفر ممکن است از دست برود، ولی در اتاق جنگ و دخالت‌‌های ناشیانه، جان هزاران نفر به خطر می‌افتد. در سخنرانی‌هایی که در نماز جمعه تهران یا هر جای دیگر داشت از مردم صمیمانه می‌خواست از قضاوت در کار جبهه و جنگ پرهیز کنند. او می‌گفت جنگ قوانین خاص خود را دارد، حتی ممکن است فرمانده تحت شرایطی دستور عقب‌نشینی بدهد. نمی‌توان او را سرزنش یا متهم کرد. اظهارنظر‌های ناشیانه ممکن است باعث تخریب روحیه فرماندهان و رکود کار جنگ شود. فلاحی یک نظامی کم‌نظیر، انسانی بزرگ و اندیشمندی عارف و جامع‌الاطراف بود. در هر جمعی که حضور داشت، همه را با گفتار شیرین و حکیمانه خویش تحت ‌تأثیر قرار می‌داد. نقش عظیم و ارزشمند سرلشکر منصور وطن‌پور در انهدام ستون‌های زرهی دشمن و جلوگیری از سقوط اهواز، در هفته اول جنگ فراموش‌ناشدنی است. او فرمانده تیم‌های شکار تانک هوانیروز بود. عراقی‌ها بامداد هر روز تانک‌های خود را با عزم هجوم به شهر حرکت می‌دادند. وطن‌پور از سپیده‌دم منتظر آنان بود. صبح هر روز با قدرت و روحیه عالی تیم خود را رهبری می‌کرد و با انهدام ده‌ها تانک و نفربر آنان را به عقب‌نشینی وادار می‌کرد. شامگاه هر روز نیز این برنامه تکرار می‌شد و او خود نوک پیکان حمله بود. هلی‌کوپتر وی شامگاه روز نهم مهر در نزدیکی پادگان حمید سانحه دید و سقوط کرد. حالا روز دهم مهر است. مقاومت شکوهمند مردمی در خرمشهر روز‌های سختی را پشت سر گذاشته بود و مردم شهر را تخلیه کرده بودند. گردان‌دژ، تکاوران دریایی و سپاه پاسداران کوشش و تلاش خود را برای نجات شهر کرده بودند، اما این کفایت نکرده و همه امید‌ها تبدیل به یأس شده بود. این‌جانب با اشاره حضرت آیت‌الله‌خامنه‌ای برای جلوگیری از سقوط شهر رفته بودم. ساعت 12 در نزدیکی پل خرمشهر به اتاق جنگ نیروی دریایی که در حال جابه‌جایی به خسروآباد آبادان، یعنی 20 کیلومتر عقب‌تر بود، رسیدم. بعد از توجیه به وسیله ناخدا جوادی، با دراختیارگرفتن نیروی کمی، حمله برق‌آسایی را به جبهه گمرک که در محله فقیرنشین شهر و نقطه قوت دشمن بود، سازماندهی و هدایت کردم. سرهنگ شاهان بهبهانی که دو ماه قبل به رحمت ایزدی پیوست، با تعدادی از سربازانش مرا همراهی کرد. در این حمله باقی‌مانده سپاه پاسداران، گردان دژ، تکاوران دریایی، دانشجویان دانشکده افسری و جمعیتی در حدود 200 نفر از زن و مرد حاضر در مسجدجامع که برای ماندن در شهر هم‌قسم شده بودند، حضور داشتند. مردم بومی با کوکتل‌مولوتف و نیرو‌های نظامی با سلاح‌های سبک و آرپی‌جی پشت‌بام‌های منطقه را که مسلط به منطقه تجمع دشمن بود، اشغال کردند. سه نفر آرپی‌جی‌زن در این نیروی 500‌نفره داشتیم. به آنها گفتم بروید به طرف عراقی‌ها و یک شلیک و یک انفجار ایجاد کنید که انجام شد. حال نمی‌دانم به جعبه مهمات زده بودند یا به کامیون مهمات. آن‌گاه با فریاد الله‌اکبر غافلگیرانه به دشمن تاختیم و ظرف چند دقیقه ده‌ها تانک و نفربر و خودرو آنان به آتش کشیده شد. عراقی‌ها علاوه بر جبهه گمرک در اباره، استادیوم، کشتارگاه، صد دستگاه و پلیس‌راه تمرکز نیرو داشتند. مرکز مقاومت، مسجدجامع بود که حکم ستاد عملیاتی را داشت و پایگاه‌ها از آنجا رهبری و تدارک می‌شدند. داستان این مقاومت بسیار شیرین است و به فرصت بیشتری نیاز دارد. شامگاه روز هفدهم در مسجدجامع، اقارب‌پرست را در برابر خود دیدم. از اداره دوم برای فعال‌کردن پایگاه‌های اطلاعاتی آمده بود. شب در سنگری از کیسه‌های شن میهمان من بود. از انفجار خمپاره‌ها و صفیر گلوله‌های توپ تا صبح پلك‌هايمان به هم نرسید. فردای آن روز گفت می‌خواهی بمانم. گفتم اینجا سرزمین خون و آتش و شهادت است، خودت تصمیم بگیر. البته اگر بمانی وجودت پربار خواهد بود. او ماند و روزها در مناره مسجدجامع دیده‌بانی می‌کرد و دقیق‌ترین آتش خمپاره‌ها را بر سر دشمن می‌ریخت. در لحظه‌های خطر و فشار هم به خط مقدم می‌زد و در کنار رزمندگان در قلع‌وقمع دشمن مشارکت می‌جست. سردار قربانی، فرمانده سابق نیروی زمینی سپاه که با تعدادی نیروی زبده از اصفهان آمده بود، از نزدیک شاهد فداکاری‌ها و نقش مؤثر او بود. سحرگاه 19مهرماه دشمن به‌دلیل تلفات و ضایعات بسیار و طولانی‌شدن مقاومت مردم، شهر را دور زد و با پل‌زدن در (مارد) از کارون گذشت و سیل‌آسا وارد کویر آبادان شد. دشمن در نظر داشت با عبور سریع از بهمنشیر خود را به اروندرود رسانده و محاصره و جداسازی خرمشهر و آبادان را یکجا و در حداقل زمان تمام کند. غافل از آنکه رزمندگان و نیرو‌های مردمی بار دیگر در مقابل آنها ایستادگی خواهند کرد. تکاوران دریایی اولین کسانی بودند که در این نقطه در مقابل عراقی‌ها ظاهر شدند. بخشی از نیروهای مردمی خرمشهر و آبادان نیز به آنان پیوستند و به اتفاق جبهه جدیدی را تشکیل داده و حرکت نیروهای متجاوز را ناامن، آسیب‌پذیر و کند کردند. روز بیست‌وچهارم مهر در خیابان طالقانی در مقابل هنرستانی که پایگاه دانشجویان دانشکده افسری بود، در محاصره کامل عراقی‌ها قرار گرفتیم و راهمان به تنها پل متصل به جاده آبادان بسته شد. تا محاصره را بشکنیم، چندین شهید دادیم. از جمله سروان مهدی تهمتن و سروان مسعود اصلانی، از فرماندهان رشید و فداکار دانشکده افسری و حجت‌الاسلام شریف قنوتی، که در حمله روز دهم مهر به جبهه عراقی‌ها در گمرک نقش مهمی داشت و در این مدت نیز سرکشی به پایگاه‌ها و توزیع آب و غذا و مهمات را به‌خوبی انجام داده بود در میان شهدا بودند. گروهی از تکاوران دریایی به فرماندهی ناخدا خلیل احمدی در شکستن این محاصره نقش اول را برعهده داشتند و معجزه کردند. آنان از آموزش و تجربیات بسیار خوبی برخوردار بودند. فرمانده تکاوران دریایی در آن مدت ناخدا صمدی بود. لحظه ورود به اتاق جنگ خرمشهر با او آشناشدم مديریت و فداکاری‌های او چشمگیر بود. از روز بیست‌وپنجم، ادامه نبرد در خرمشهر دشوارتر شد. رزمندگان ما به حداقل رسیده و در خطر و فشار بودند، عراقی‌ها به ساختمان‌های مسکونی نفوذ کرده و رزمندگانمان را هنگام عبور از معابر به گلوله می‌بستند. جنگ خانه‌به‌خانه و کوچه‌به‌کوچه شده بود. در این مدت هیچ نیروی نظامی‌ای به کمک ما نیامد و گفته می‌شد جهان‌آرا، فرمانده دلسوز و فداکار سپاه خرمشهر، برای دریافت کمک، در تهران خدمت حضرت امام بوده است. روز 27 مهر شعبه قرارگاه اروند به فرماندهی سرهنگ شکرریز و سرگرد حسنی‌سعدی در هنگ ژاندارمری آبادان تأسیس شد و من هماهنگ‌کننده نیرو‌های مردمی شدم اما اقارب‌پرست تا زمانی که دستور تخلیه از طرف قرارگاه نیامده بود، در مسجدجامع مانده بود و عملیات را به‌تنهایی هدایت می‌کرد. در نهایت خرمشهر به‌دلیل بالارفتن تلفات و نرسیدن کمک نظامی، سحرگاه دوم آبان تخلیه شد. سروان قادر شفایی، از فرماندهان دانشکده افسری، آخرین فرمانده دانشجویی بود که به اتفاق چند رزمنده باقی‌مانده در شهر که بی‌خبر مانده بودند. دوروز بعد خرمشهر را ترک گفت. ملت ایران بداند که خرمشهر سقوط نکرد خرمشهر تخلیه شد. عراقی‌ها تا چند روز بعد هنوز جرئت ورود به شهر را پیدا نکرده بودند. وقتی سایه شوم آنان بر سر شهر افتاد، همه‌جا را ویران کردند و آنچه در خانه‌ها، ادارات، انبارها و گمرک سالم مانده بود را به یغما بردند. روز 2/08/59 هم‌زمان با تخلیه غم‌انگیز خرمشهر که بیشتر بر اثر اشتغال رزمندگان در جبهه جدید یعنی کویر آبادان اتفاق افتاد، حمله یک گردان پیاده از لشکر 21 حمزه به فرماندهی سرگرد شاهین راد و با حمایت معدودی تانک «یعنی 7 دستگاه» رقم خورد. این عملیات در کیلومتر 17ماهشهر- آبادان اتفاق می‌افتاد و از قرارگاه عملیاتی اروند به فرماندهی سرهنگ فروزان هدایت می‌شد. شاهین راد می‌گوید وقتی دستور عملیاتی حمله به من ابلاغ شد گفتم آیا می‌دانید مرا با این گردان به جنگ یک لشکر قدرتمند می‌فرستید؟ سرهنگ فروزان در حضور تیمسار فلاحی و افسران ستاد گفت: بله می‌دانیم چه می‌کنیم. ما ناچاریم مثل حضرت حسین‌ابن‌علی(ع) که همه هستی خود را برای بقای اسلام داد، با این نیروی کم به قلب دشمن بزنیم و به او بفهمانیم در برابر او مانند خرمشهر همه‌جا مقاومت هست. بنابراین نبرد ما با دشمن به هر قیمت و با هر میزان خسارت، پیروزی است. شاهین راد می‌گوید با این پاسخ صریح و صادقانه نیرو گرفتم و قانع شدم. سحرگاه روز سوم آبان در نبردی سنگین و نابرابر به دشمن تاختیم. عملیات حدود پنج‌ساعت به طول انجامید و تا قلب دشمن پیش رفته بودیم. تانک‌هایمان را یکی‌یکی زده بودند و تعدادی از یاران اصلی خود را از دست داده بودیم. ناچار با حدود 50 درصد شهید و زخمی به مواضع پیشین خود بازگشتیم. پیشروی ما در جبهه دشمن چنان بود که معاونم، سروان محمدی، اسیر شد. رئیس رکن سه گردان، سرگرد کاوه و سه فرمانده گروهان و دو فرمانده دسته که از شجاع‌ترین نفراتم بودند، شهید و پنج فرمانده دسته دیگر هم مجروح شدند.

درحالی‌که این عملیات ایثارگرانه شاید در طول تاریخ دفاع مقدس همین یک‌بار اتفاق افتاده باشد که جای آفرین‌گفتن و قدردانی بسیار دارد، با کمال تعجب می‌بینیم برخی از تحلیلگران جنگ، فلسفه این نبرد قهرمانانه و پیروز را درک نکرده و از روی جهالت آن را ناموفق معرفی می‌کنند. با این حضور و پیکار سرسختانه این گردان عاشورایی، دشمن مسافتی را که ظرف چندساعت می‌توانست طی کند تا به رود اروند و با عبور از آن به بصره برسد، تا روز هشتم آبان به کندی و با ترس و احتیاط ادامه داد. دشمن شامگاه آن روز روی بهمنشیر پل زد و در محله ذوالفقاری سرپل گرفت. سحرگاه روز نهم با هدایت مدبرانه فرمانده گردان و به همت رزمندگان شجاع و جان‌برکف اسلام، پل دشمن در نخلستان‌های ذوالفقاری درهم‌شکست و نفربر فرماندهی و تجهیزاتی که عراقی‌ها از پل گذرانده بودند در اختیارمان قرار گرفت. سربازان عراقی در حال فرار در رودخانه بهمنشیر و در باتلاق‌های اطراف آن به دام افتادند. این همان روزی بود که خودروی وزیر نفت در جاده خاکی کناره بهمنشیر به کمین عراقی‌ها خورد و شهید تندگویان و همراهانش به اسارت درآمدند. در اتومبیل دیگری که همراه وزیر نفت به آبادان می‌آمد مهندس سحابی و آقای مرتضی قلی‌زاده از تجار فرش و یکی، دو نفر دیگر با وجود اخطار و تیراندازی از پست بازرسی عراقی‌ها به‌سرعت دور شده و جان سالم به‌در می‌برند. در این نبرد نابرابر ما یک گردان نظامی بیشتر نداشتیم و نیرو‌های سپاه و مردمی نیز در همین حدود و حتی کمتر بودند. با وجود این، پیروزی بسیار عظیم و شگفت‌آوری حاصل شده بود. دشمن بعد از این شکست تحقیرآمیز به سنگرهای بتونی خود در کویر آبادان پناه برد و پیرامون خود دژی از مین و استحکامات نظامی پدید آورد. شب‌ها نیز از ترس غافلگیری و نفوذ گشتی‌های رزمی، آسمان منطقه را با گلوله‌های منور، مانند روز، روشن نگاه می‌داشت. سرهنگ فروزان فرمانده قرارگاه اروند که یک نظامی برجسته و کارآمد بود، تأکید داشت که دشمن را نباید یک لحظه آرام بگذاریم وگرنه باز هوای بهمنشیر و اروندرود به سرش می‌زند. به‌همین‌دلیل با نیروهای لنگه‌به‌لنگه‌ای که داشت در عملیات دیگر در دی‌ماه قدرت و جسارت هرگونه حرکتی را از او سلب کرد. مجموعه فداکاری‌ها و نقش مؤثر ستاد اروند در هدایت تک‌های ایذایی به دشمن باعث شد این منطقه از تصرف و اشغال در امان بماند. اگر خرمشهر و آبادان از دست رفته بود صدام به همین حد اکتفا می‌کرد و بازگشت این منطقه حساس و حیاتی به میهن اسلامی تقریبا غیرممکن بود. اواخر زمستان 59، برابر طرح نیروی زمینی مسئولیت منطقه عملیات اروند به لشکر 77 خراسان واگذار شد و نطفه بزرگ‌ترین جنگ کلاسیک تاریخ جهان برای شکستن حصر آبادان بسته شد. سرانجام با تدبیر خردمندانه تیمسار فلاحی و تیمسار ظهیرنژاد و درایت فرمانده لایق، مؤمن و فرهیخته لشکر سرهنگ سید شهاب‌الدین جوادی و فداکاری افسران، درجه‌داران و رزم‌آوران زیر دست او عملیات بزرگ و تاریخی ثامن‌الائمه در سحرگاه پنجم مهر سال60 کلید خورد و محاصره آبادان با همکاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درهم شکست. در این عملیات پیروزمندانه که با کمترین خسارت انسانی یعنی 200 نفر شهید و حدود دوبرابر زخمی اتفاق افتاد، حدود دو هزار نفر از نیروهای دشمن به اسارت درآمدند و تعداد زیادی تانک، نفربر، خودروهای سبک و سنگین و ماشین‌های مدرن جاده‌سازی و سنگرکنی به غنیمت گرفته شد. پیش از این عملیات، ارتش بعث عراق در میادین مین و استحکاماتی که برای خود ساخته بود چنان میخکوب شده بود که جاکن‌کردن آنان به فکر برجسته‌ترین کارشناسان نظامی جهان نمی‌رسید. عملیات ثامن‌الائمه به رؤیاهای کاذب صدام و قادسیه شوم خلق عرب و حامیان پلیدشان پایان داد. با سقوط هواپیمای حامل فرماندهان در هفتم مهر سال 60 در فرماندهی عالی جنگ تغیيرات چشمگیری پدید آمد و صحنه نبرد، جولانگاه «ترکیب مقدس ارتش و سپاه» شد. ارتش صبور و دلاور ایران پس از آن موفق شد ضمن تحمل بار سنگین جنگ و تقدیم شهیدان بسیار، همچنان از کیان نظام و انقلاب اسلامی با قدرت دفاع کند و از این آزمایش بزرگ الهی، قهرمانانه و سرفراز بیرون آید. در خاتمه یاد و خاطره شهدای گلگون‌کفن مقاومت خرمشهر و آبادان را گرامی می‌دارم و صادقانه و صمیمانه فداکاری‌های سیدمحمد جهان‌آرا فرمانده سپاه خرمشهر و سیدمجتبی هاشمی، فرمانده فداییان اسلام را در نبرد با مزدوران عراقی ارج می‌نهم. روانشان شاد و راهشان پررهرو باد.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.