|

پیش‌آگاهی از جنون

امیل چوران . ترجمه سپیده کوتی

امیل چوران (1995-1911) در زمره یکی از اعجوبه‌های ادبیات قرن بیستم، نه رمان و داستان کوتاه و نمایش‌نامه نوشت، نه حتی شعری سرود. تا بیست‌وشش‌سالگی در زادگاهش رومانی سکونت داشت و دلبسته فاشیسم بود. قبل از آنکه جلای وطن کند، آخرین کتابش را به زبان مادری‌اش منتشر کرد: «جسارت شکست‌خوردگان». شاید این مجازاتی بود که برای خودش در نظر گرفته بود. در سختی و مکافات زبان‌بریدگی درست مثل دانشجوی ابدی «باغ آلبالو»ی چخوف زندگی کرد. در فرانسه او، چوران رومانیایی را کاملا به‌دست فراموشی سپرد. پاسکال کازانووا در «جمهوری جهانی ادبیات» بر این نظر است که «چوران برای آنکه بتواند به‌طورکامل در میراث غنی حیات ادبی و معنوی فرانسه شریک بشود، صاحب اعتبار و حیثیتی بشود که بدون آلودگی به بدنامی روابط گذشته‌اش و در ضمن آلودگی نبوغش به دلیل عضویتش در جامعه و ملتی ناشناخته را از ملأعام پنهان کند، مجبور بود خاطره و حافظه وجود قبلی خود را از بین ببرد». چوران نویسنده سبک‌پردازی است که در مقام نویسنده‌ای تبعیدی، سخت‌ترین راه ممکن را انتخاب می‌کند. او به شیوه نوشتار کلاسی‌سیسم بازمی‌گردد. با الهام از نیچه و شوپنهاور، ادبیات را در «جستار» (اسه) تجربه می‌کند. شهرت او در جهان انگلیسی‌زبان تا حد زیادی مرهون سوزان سانتاگ و ترجمه کتاب «وسوسه تبعید» او است. بین فرانسوی‌زبان‌ها، چوران به «لاروشفوکوی قرن بیستم» شهرت دارد. دغدغه چوران ازهم‌پاشیدگی و زوال ذهنی است. علاوه بر این، وی یکی از مهم‌ترین نقادان و شارحان آثار داستایفسکی نیز به‌شمار می‌آید. «در اوج ناامیدی»، نخستین اثر چوران، در 1934، در رومانی چاپ شد. این اثر که با رویکردی فلسفی-‌تغزلی به مفاهیم متعددی همچون مرگ، فقر، آخرالزمان، پوچی، بی‌خوابی، رنج و غیره پرداخته، دست‌مایۀ آثار بعدی چوران است. به گفتۀ خود او این کتاب زادۀ بی‌خوابی هولناکی است «شفافیتی خیره‌کننده که حتی بهشت را به دوزخ بدل می‌کند». خود او چورانِ جوان را چنین می‌بیند: «نیچه با زرتشت‌اش، ژست‌هایش، دلقک‌بازی عارفانه‌اش، معرکه‌ای تمام‌عیار بر فراز قله‌ها». «در اوج ناامیدی» را به‌زودی نشر پیدایش منتشر خواهد کرد. معمولاً درک اینکه برخی از ما محکوم‌ به جنون‌اند، دشوار است، اما لغزیدن به آشوب، جایی‌که لحظات هشیاری همچون بارقۀ ناگهانی آذرخش کوتاه‌اند، سرنوشتی است محتوم. نگاشتن صفحات خلاقِ سرشار از شاعرانگی محض که در آنها به‌تمامی در بندِ سرمستی بودن‌اید، فقط در چنان غوغای روانی سرمستانه‌ای امکان‌پذیر است که بازگشت به آرامش از آنِ خیال باشد. در پی چنین دست‌وپا‌زدنی، دیگر نمی‌توان به‌گونه‌ای طبیعی زیست. چشمه‌های عمیق‌بودن دیگر چون گذشته نمی‌جوشند و تمام واقعیتِ حصارهای درون رنگ می‌بازد. پیش‌آگاهی از جنون، فقط بعد از چنین تجربۀ بنیادینی نمایان می‌شود. فرد حس امنیت و دریافت طبیعی‌اش از امر اکنون و عینی را از دست می‌دهد، انگار به‌سرعت در حال اوج‌گرفتن است و دچار سرگیجه. باری که سنگینی می‌کند بر مغز و آن را به توهم فرومی‌کاهد، هرچند واقعیت هولناک جسمانی، که تجربه‌های ما از آن سرچشمه می‌گیرد، تنها از طریق چنین احساساتی امکان بروز می‌یابد. از این تشویش، چنان هراس وصف‌ناشدنی‌ای زاده می‌شود که بر زمین‌تان می‌زند یا به هوا پرتاب‎تان می‌کند. این فقط ترس خفقان‌آور از مرگ نیست که ذهن را به خود مشغول ‌می کند؛ این وحشتی دیگر است که به‌ندرت، اما به‌شدت اتفاق می‌افتد، همچون درخشش ناگهانی آذرخش، همچون آشوبی ناگهانی که برای همیشه ریشه‌های امید به آرامش آینده را می‌خشکاند.شرح و ترسیم دقیق این پیش‌آگاهیِ شگفت از جنون ناممکن است. امرِ به‌معنای واقعی هولناک در جنون این است که ما به‌گونه‌ای مطلق و قطعی فقدان زندگی را حس می‌کنیم، حال آنکه هنوز زنده‌ایم. به خوردن و آشامیدن ادامه‌ می‌دهیم، حال آنکه همۀ آگاهی‌مان را به عملکرد بیولوژیک‌مان از دست داده‌ایم. این همان مرگ تقریبی است. انسان در جنون، خصلت‌های فردی ویژه‌ای که او را از جهان متمایز می‌کند، نظرگاه شخصی و سمت‌وسوی متعیّن آگاهی‌اش را از دست می‌دهد. در مرگ، انسان با سقوط در عدم، همه‌چیزش را از دست می‌دهد. همین است که ترس از مرگ مزمن و بنیادین، اما در‌واقع معمول‌تر است از ترس از جنون، که نیمه‌ حضور ما در آن موجب تشویشی می‌شود، پیچیده‌تر از ترس فطری از نیستیِ مطلق مرگ، اما آیا جنون راه گریزی از مصیبت زندگی نیست؟ پاسخ به این سؤال فقط توجیه نظری دارد، چرا‌که مسئله در عمل برای انسانِ پریشان در پرتوی متفاوت، یا بهتر آنکه بگوییم در تاریکی‌ای متفاوت، آشکار می‌شود. پیش‌آگاهی از جنون را وحشتِ هشیاری در جنون پیچیده‌تر می‌کند، وحشت از لحظه‌های بازگشت و دوباره پیوستن به زندگی، آن‌گاه که شهودِ فاجعه چنان دردناک است که تقریباً به جنونی عظیم‌تر می‌انجامد. از جنون هیچ رستگاری‌ای حاصل نمی‌شود، چراکه هیچ‌کس با پیش‌آگاهی از جنون نمی‌تواند بر ترسش از لحظه‌های ممکنِ هشیاری غلبه کند. «می‌توانستیم پذیرای آشوب باشیم، اگر از روشنایی درون آن نمی‌ترسیدیم».شکل ویژۀ جنون هرکس را شرایط ذاتی و طبیعی‌اش تعیین می‌کند. از آن‌جا‌که اغلب دیوانگان افسرده‌اند، جنون افسردگی بی‌تردید معمول‌تر است تا وجدِ شادمانه دیوانه‌وار. افسردگی حاد چنان میانِ دیوانگان رایج است که تقریباً تمامی آنان مستعد خودکشی‌اند، در‌حالی‌که خودکشی در نظر انسان‌های عاقل راه‌حلی بی‌اندازه مسئله‌ساز است. به یک شرط تن به دیوانگی می‌دهم. به بیانی، دیوانه‌ای باشم شاد و سرزنده که از صبح تا شب قهقهۀ بی‌خیالی سرمی‌دهد، بی‌‎هیچ رنج و دل‌مشغولی‌ای. با اینکه سخت مشتاق خلسه‌ای پرفروغ‌ام، هیچ از آن نمی‌خواهم، چراکه می‌دانم افسردگی کشنده‌ای در پی دارد. به‌جای آن ترجیح می‌دهم بارانی از نور گرم از من ببارد که جهانی را دگرگون می‌کند؛ فوران نوری بی‌خلسه که آرامش فروغِ ابدیت را برهم نزند. ورای چگالی و سنگینی سکر و خلسه، همه وقاری سبکبال است و گرمایی پرلبخند. تمام جهان را باید در این رؤیای نور، شناور کرد، در این حالت شفاف و خیالی شعف. حجاب‌ها و اشیا، شکل‌ها و مرزها دیگر نخواهند بود. در چنین سرزمینی رهایم کنید تا از روشنی جان بسپارم. تاریخ و جاودانگی چرا باید در تاریخ زندگی کنم یا نگران مسائل اجتماعی و فرهنگی زمانه باشم؟ من از تاریخ و فرهنگ به‌ جان آمده‌ام؛ بیش‌از‌این نمی‌توانم خود را به پذیرش رنج‌ها و اشتیاق‌های آن وادارم. باید تاریخ را پشت سر بگذاریم و فقط زمانی از پس این کار برمی‌آییم که گذشته، حال و آینده اهمیت‌شان را از دست بدهند، زمانی که «مکان و زمان زیستن» ما برای‌مان موضوعی بی‌اهمیت شود. آیا از آن رو که در این عصر زندگی می‌کنم در مقایسه با زندگی چهار هزار سال پیش در مصر باستان اوضاع بهتری دارم؟ احمقانه است احساس تأسف برای آنان که در زمانه‌ای می‌زیسته‌اند که خوشایند ما نیست، آنها که مسیحیت یا کشفیات علمی مدرن را نشناخته‌اند. از آن‌جا‌که هیچ سلسله‌مراتبی از سبکِ زندگی در کار نیست، هم‌زمان همگان و هیچ‌کس برحق‌اند. هر عصر تاریخی خود به‌تنهایی جهانی است بسته و مطمئن از اصول و قواعد خودش، تا زمانی که حرکت دیالکتیک تاریخی زندگی، عصری تازه ایجاد کند، به‎همان اندازه محدود و ناقص. در شگفتم که برخی به مطالعۀ گذشته می‌پردازند، وقتی تمام تاریخ در نظر من خالی و بی‌اعتبار است. چه اهمیتی دارد آرمان‌ها و باورهای اسلاف ما؟ دستاوردهای بشری می‌تواند بسیار چشم‌گیر باشد، اما دانستن‌شان برای من بی‌اهمیت است. من از تأمل در جاودانگی رضایت بیشتری به‌دست می‌آورم، تنها رابطۀ معتبر، رابطۀ بین انسان و جاودانگی است، نه بین انسان و تاریخ. هیچ‌کس از سرِ هوسی گذرا تاریخ را انکار نمی‌کند، بلکه تنها علّت این انکار، تراژدی‌های مهلک و پیش‌بینی‌ناشده است. سرچشمۀ چنین انکاری، اندوهی است بزرگ و نه فقط مراقبه‌ای انتزاعی در تاریخ. حالا که نمی‌خواهم بیش‌از‎این نقشی در تاریخ داشته باشم و گذشتۀ بشریت را انکار می‌کنم، اندوهی کُشنده و دردناک، ورای تصور، به جانم افتاده. آیا این درد زمانی طولانی در خواب بوده و به‌ناگاه با این افکار بیدار شده است؟ در من طعم تلخ مرگ است و پوچی که همچون شوکرانی کاری درونم را می‌سوزاند. چگونه می‌توانم همچنان از زیبایی سخن بگویم و درباره زیبایی‌شناسی نظر بدهم، وقتی بسیار اندوهگینم. اندوهگین تا سرحدِ مرگ؟بیش‌از‌این نمی‌خواهم بدانم. با پشتِ سر گذاشتن تاریخ می‌توان به فراآگاهی، جزء مهم و برسازندۀ جاودانگی، دست یافت. فراآگاهی شما را به ساحتی می‌برد که تضادها و تردیدها معناشان را از دست می‌دهند، جایی‌که مرگ و زندگی را فراموش می‌کنید. ترس از مرگ است که انسان‌ها را راهی جست‌وجو برای جاودانگی می‌کند؛ جست‌وجویی که تنها دستاورد آن نسیان است، اما دربارۀ بازگشت از جاودانگی چه می‌توان گفت؟ فقر با پذیرش اینکه فقر مقدّر انسان است، دیگر نمی‌توانم به هیچ مکتب اصلاح‌طلبی تن دهم. چنان مکاتبی همگی به یک اندازه احمقانه و بیهوده‌اند. میانِ حیوانات فقر نیست، چراکه آنها، ناآگاه از سلسله‌مراتب و بهره‌کشی، متکی‎به‌خود زندگی می‌کنند. فقر پدیده‌ای منحصر به انسان است، چراکه تنها اوست که هم‌نوعانش را به بردگی می‌گیرد. تنها انسان تا این حد قادر به ازخود-‌بیزاری است.تمام تلاش‌های نیکوکارانه در این جهان فقط به کار برجسته‌تر‎کردن فقر می‌آیند؛ آنها فقر را فجیع‌تر و نامفهوم‌تر از بی‌خانمانی صرف نشان می‌دهند. فقر، همچون ویرانه‌ها، ما را با غیاب انسانیت می‌آزارد و به افسوس وامی‌دارد، چراکه انسان‌ها بی‌میل‌اند به تغییر آنچه به‌سادگی توان تغییرش را دارند. خوب می‌دانیم انسان می‌تواند فقر را ریشه‌کن کند، درعین‌حال از بی‌پایانی فقر آگاهیم و طعم تلخ اضطرابی را می‌چشیم که در آن انسان با همۀ تنگ‌نظری نامعقولش نمایان می‌شود. فقر در زندگی اجتماعی فقط بازتابی رنگ‌باخته از فقر درونی بی‌پایان بشر است. هرگاه به فقر می‌اندیشم، میل به زندگی را از دست می‌دهم. باید قلم را دور بیندازم و به زاغه‌ها نقل مکان کنم، شاید بتوانم فقر را مرهمی باشم کارآمدتر و بهتر از کتابی مسموم. هرگاه به فقر نکبت‌بارِ انسان فکر می‌کنم، به فساد و قانقاریای روبه‌گسترش آن، ناامیدی کُشنده‌ای گلویم را می‌فشارد. انسان، این حیوان منطقی، به‌جای پرداختن به تئوری‌ها و ایدئولوژی‌ها، به‌منظور درآویختن با فقر، باید به‌نشانۀ همدلی برادرانه به‌سادگی بالاپوش خود را به دیگری ببخشد. در جهان، فقر بیش از هرچیز دیگری، بشر را تهدید می‌کند و بی‌شک انحطاط چنین حیوان خودبزرگ‌بینی را در پی دارد. در برابر فقر، من حتی از موسیقی نیز شرمسارم. جوهرۀ زندگی اجتماعی بی‌عدالتی است. پس چگونه می‌توان از مکاتب سیاسی یا اجتماعی حمایت کرد؟ فقر به نابودی همه‌چیز در زندگی می‌انجامد و آن را بیمارگونه و چندش‌آور می‌کند. چهرۀ مهتابی اشرافیت هم‌پای زردچهره‌گی فقر است؛ اولی نتیجۀ ظرافت است و دیگری حاصل مومیایی‌شدگی، چراکه فقر از انسان شبحی می‌سازد و زندگی را به سایه بدل می‌کند، موجوداتی برزخی، همچون بازماندگان نسل‌کشی‌ای کیهانی. بلواهایی که نتیجه‌ فقرند هیچ نشانی از پالایش ندارند؛ آنها سراپا نفرت، تلخی و شهوتی به‌شرارت‎ کشیده‌ شده‌اند. فقر همان‌قدر می‌تواند منشأ روحی پاک و آسمانی یا فروتنی بی‌غل‌وغش باشد که بیماری، اما فروتنی آن کین‌توزانه، شرور و انتقام‌جوست. شورش علیه بی‌عدالتی نمی‌تواند نسبی باشد. بی‌عدالتی تنها نبردی بی‌پایان می‌طلبد، چراکه فقر انسان همیشگی است.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.