باید مدرنیته را رادیکال کرد
فاجعه اصلی این است که ما دیگر قادر به تشخیص فاجعه نیستیم اولریش بک
سهند ستاری: اولریش بک (2015-1944) در اواخر جنگ دوم جهانی و در حوزه سیاسی- قانونی نازیها بهدنیا آمد. بک بیشتر عمر خود را در تلاش برای هضم این گذشته هولناک بود و این مساله از او یک روشنفکر اروپایی متعهد ساخت. او بهدنبال درک جهانی بود که آشفته، بیاختیار و لجامگسیخته بهنظر میرسید. بک تاکید داشت وضعیت کنونی را دیگر نمیتوان از طریق برداشتهای از پیشموجود درباره جامعه یا زبان موجود علوم اجتماعی درک کرد. از اینرو، مدرنیته، مخاطرات تکنولوژی، جهانیشدن، روندها و رخدادهای اساسی جهان معاصر، موضوعاتی بود که اولریش بک آنها را در مسیر رسیدن به «مدرنیتهای دیگر» میدید. بههمیندلیل، بک از دهه1980 یک پرسش را بهطور متناوب تکرار کرد: اینکه چگونه اندیشهها و اعمال اجتماعی و سیاسی با در نظرگرفتن دگرگونیهای جهانی از تخریب محیطزیست و گرمشدن زمین تا بحرانهای مالی و دموکراسی و نهادهای ملی-دولتی میتوانند کنش رادیکال داشته باشند؟ برای بک آن «مدرنیته دیگر»، مدرنیته رادیکالشده بود؛ مدرنیتهای که بنیانهای خود را بهدست میآورد. اولریش بک در سال1986 پس از انتشار کتاب «جامعه مخاطرهپذیر: بهسوی یک مدرنیته جدید» بهعنوان متفکری جدی شناخته شد. او در این کتاب به دنبال مدرنیتهای جدید بود. بک در این کتاب نشان داد که تکنولوژی بهعنوان یکی از مغرورترین و خودخواهترین دستاوردهای بشر، خطرات جدیدی در حوزههای مختلف، از محیطزیست تا بحران مالی، بهوجود آورده است. به باور او، تکنولوژی فرمی جدید از مدرنیته را خلق کرده و ذاتا حامل خطر بیشتری نسبت به دوران صنعتی است که عقلانیتر بود. بر این اساس، بک جامعه مدرن امروز ما را جامعه مخاطرهپذیر میداند. در نظر او در دوره قبلی همراه با تولید ثروت، پیشرفت هم وجود داشت. خطرات پیشرفت، مثلا خطر آلودگی محیطزیست، تحت سلطه دستاوردها و ایدئولوژی پیشرفت، چندان مطرح نبود. اما امروزه همین خطرات هستند که از مفهوم پیشرفت ادعای تاملورزی، عقلانیت، کنترلگری و سنجیدگی را سلب کرده و بازتاب غیرارادی آن را از حاشیه به متن آوردهاند. چاپ این کتاب با مهمترین فاجعه اتمی غیرنظامی جهان در نیروگاه چرنوبیل اوکراین همزمان شد. کتاب بک در مقالات بسیاری بهسان هشداری درباب خطراتی همچون چرنوبیل تفسیر شد. همین امر، اعتبار و اهمیتی ممتاز به این کتاب بخشید و موجب شد به 35زبان ترجمه و منتشر شود. او در این کتاب مینویسد: «ما در جهانی پرخطر زندگی میکنیم و نمیتوانیم تضمین کنیم که در این یا آن مورد حتی پس از برنامهریزیها و نظارتهای بسیار دقیق، باز احتمال خطر وجود نداشته باشد. مثال: نیروگاه اتمی؛ دوجلوه مشهور خطر: چرنوبیل و فوکوشیما.» کتاب بک ایننظر را جا انداخت که باید خوشبینیهای دوره«پیشرفت» را به بهانه نظارت بر تکنولوژی کنار گذاشت. بک در سال2000 جامعهشناسی جهانوطنی را مطرح کرد تا جامعهشناسی را بهعنوان علم واقعیت در قرن جدید پایهریزی کند چرا که در نظر او علوم اجتماعی تنها از این طریق میتواند دگرگونی جهانی را درک کند؛ دگرگونیای که به باور او در خانه و خانواده، روابط عاشقانه، سازمانها و نهادها، حرفهها، مدارس، طبقات اجتماعی، انجمنهای دینی و حاکمیتهای ملی صورت میگیرد. بک پیش از این در سال1997 کتاب «جهانیشدن چیست؟ » و سپس در سال2006 کتاب «تصور جهانوطنی» را منتشر کرد و به دنبال تئوریزهکردن همین مساله بود. او کوشید رشد پیوسته ذات جهانی جامعه را با نوعی از جهانوطنی نشان دهد که میتواند جایگزین طرز تفکر مبتنی بر حاکمیت ملی شود. بر این اساس، بک نظریه خود را برای تحقق به مدرنیتهای دیگر مطرح کرد. او کوشید مدرنیته جدید را در سهبعد نشان دهد؛ به عبارت صحیحتر در سه روندی که دگرگونیها تا حدودی همدیگر را تکمیل، تقویت و حتی نقض میکنند: جامعه مخاطرهپذیر، فردیسازی و جهانوطنسازی رئوس سهتایی بک است. در نظم نظری بک، فردیسازی نه بهمعنای فردگرایی است و نه بهمعنای احقاق سادهلوحانه حق یا استقلال. بلکه در نظر او فردیسازی یعنی بتوان از طریق نهادهایی مشخص مثلا حقوق اساسی اجتماعی و سیاسی متعلق به فرد و... به روندهایی دست یافت که علت نخست فروپاشی و سپس جایگزینی اشکال زندگی متعلقبه جامعه صنعتی است. جهانوطنسازی نیز به مفهوم تغییر شکل جامعه است که امروزه در سیاست، فرهنگ، اقتصاد، خانواده و بازار کار آشکارا متاثر از حاکمیت ملی است. مراد او شکلی از جامعه است که در آن، حاکمیت ملی از درون، جهانی میشود. به این ترتیب در نظام فکری بک، دیگر شهروند جهانی و جهانوطنی در مفهوم کلاسیک بیمعناست. بک در آخرین کتاب خود، «اروپای آلمانی» (2013)، با شوروشوق درپی تحقق اروپایی متحد بود. او درباره سیاستهای آنگلا مرکل هشدار داد و آن را «مرکیاولی» (Merkiavelli) نامید؛ ملکه بدون تاج. بک یکی از منتقدان جدی سیاستهای صدراعظم آلمان در بحران مالی اروپا بود. او تاکید داشت برخلاف عملکرد و تدبیرهای مرکل، جنبش رهاییبخش اروپا باید از پایین به بالا باشد. در نتیجه، آرای بک در حمایت از اروپای متحد، او را به فعالان و روشنفکران رادیکال این قاره سبز نزدیکتر کرد. از همینرو، در سپتامبر2010 در تاسیس گروه اسپینلی (Spinelli-Gruppe) شرکت کرد، گروهی که به منظور پشتیبانی از فدرالیسم اروپایی تشکیل شده بود. روزنامه لوموند در روز مرگ او نوشت: «در نظر بک، ساختن اروپا برای آنگونه جهانیشدن مهم بود که او از آن دفاع میکرد.» اولریش بک از رادیکالترین جامعهشناسان آلمان بود. مفاهیم و نظریات او کانون بحران کنونی اروپا و ایده جهانیسازی سرمایهدارانه را با شدت تمام نشانه گرفت. بک در مونتسر، بامبرگ، مونیخ، لندن و پاریس تدریس کرد و در دانشگاههای مختلفی بهعنوان سخنران حضور داشت. تنها کتابی که از او به فارسی ترجمه شده دغدغه همیشگی او را بازتاب میدهد: «جامعه در مخاطره جهانی.»