نرگس آبیار کارگردان« شیار ۱۴۳»:
آن پیامک شگفتزدهام کرد
فرانک آرتا
نرگس آبیار با ساخت «شیار143» نگاهها را به خود جلب کرد. دومین فیلم بلند سینمایی او درباره مادرشهیدی است که بعد از پشتسر گذاشتن ناملایمات زندگی، بالاخره با پیکر پسر شهیدش مواجه میشود. این فیلم از زمان جشنواره فجر تا همین الان - اکران عمومی- مورد توجه مخاطبان و طیفهای مختلف جامعه قرار گرفته. البته یک اتفاق مهم دیگر در خصوص فیلم رخ داد که انتظارات را از آبیار، از حد یک فیلمساز فراتر برد؛ اینکه مضمون خاص آن، مسوولیت اجتماعی فیلمسازش را بسیار بالا برد. تا اندازهای که به نظر میرسد این موضوع روی سرنوشت فیلم بعدی او هم تاثیر بگذارد. «شیار143» باوجود کاستیهایش توانست توجه مخاطبان را جلب کند و مهمتر از آن نشان داد فیلمسازی زن با پیشینه ادبیات میتواند حرفی برای گفتن داشته باشد. با این نگاه کنجکاوانه منتظر فیلم سوم نرگس آبیار خواهیم بود. در بدو امر فکر میکردید استقبال خوبی از «شیار143» شود؟ تا حدودی. چون در جشنواره فیلم فجر جزو بهترین فیلمهای مردمی شد و در جشنواره مقاومت هم موفقیتهایی کسب کرد؛ در اکرانهای دانشگاهی هم نزدیک به 150دانشگاه تقاضای نمایش فیلم را داشتند که
درنهایت فیلم را در 50، 60 دانشگاه اکران کردیم. در اکران عمومی هم شاهد بازخوردهای خوبی بودیم. حتی به شهرهای مختلف ایران دعوت شدیم. بنابراین، درنهایت چنین استقبال در اکران عمومی را پیشبینی میکردیم. حالا اینکه این روند ادامه داشته باشد، مهم است. اما یکی از عواملی که باعث شد فیلم در زمان جشنواره مورد توجه قرار گیرد، دفاع جانانه ابراهیم حاتمیکیا از آن زمان بود که به اصطلاح جنجال به پا کرد؛ ضمن اینکه پیش از آن، فیلم در مرحله انتخاب کنار گذاشته شده بود. اصل قضیه چه بود؟ آن زمان که زمزمه راهنیافتن فیلم به جشنواره به گوشمان رسید، ما جلسهای در دفتر تولید فیلم گذاشتیم و از افراد مختلف دعوت کردیم آن را ببینند. البته خیلیها آمدند مانند آقای عبدالجبار کاکایی... . درواقع نویسندگان به یاریتان شتافتند؟ به نوعی بله. حتی آقای مهدی نادری آمدند و کلی برای فیلم تبلیغ کردند. تا اینکه آن اتفاق در جشنواره فجر افتاد. جالب است بدانید من آقای حاتمیکیا را برای اولینبار در جشنواره فجر از نزدیک دیدم. البته در فاصلهای دور از ما نشسته بودند. روزی که برای نخستینبار فیلم «شیار143» در برج
میلاد به نمایش درآمد، من دلهره داشتم و به قولی رنگ به صورتم نبود. من و خانمها عباسی و زارعی کنار هم نشسته بودیم و فیلم را میدیدیم. مدام تو دلم میگفتم خدایا کمک کن. حتی خانم عباسی هرازگاهی با تعجب به من نگاه میکرد و میگفت داری چه کار میکنی؟ خانم زارعی هم گریه میکردند. تا اینکه فیلم تمام شد و خوشبختانه با تشویقهای مکرر روبهرو شدیم. برخی گریه میکردند. در پایان هم عدهای آمدند و به خانم زارعی و من تبریک گفتند. سپس به سالن پرسشوپاسخ رفتیم. جمعیت زیاد بود. همانجا متوجه شدم که خانم زارعی پیامکی دریافت کردند با این مضمون که آقای حاتمیکیا فیلم «چ» را به «شیار 143» تقدیم کردند. پس شما مستقیم در جریان این مساله قرار نگرفتید؟ خیر. با این مساله در سالن مواجه و شگفتزده شدم. این اتفاق را موهبت الهی دانستم که کارگردانی همچون ابراهیم حاتمیکیا، فیلم «چ» را به «شیار 143» تقدیم کرد. چون با وجود انتقاداتی که به فیلم شده بود، وقوع چنین اتفاقی را باور نمیکردم. ظاهرایکی از ایرادهایی که هیات انتخاب به فیلم وارد کرده بودند، گریم فیلم بود؟ بله. به گریم خانم زارعی
ایراد گرفته بودند... اصلا مساله هیات انتخاب با فیلم چه بود؟ وقتی ما فیلم را به جشنواره فرستادیم، نسخه فیلم کامل بود. درحالی که شاهد بودیم برخی از فیلمها همان زمان در مرحله فیلمبرداری و هنوز مراحل فنی را طی نکرده بودند، با این حال مورد پذیرش جشنواره قرار گرفتند. بههرحال با آقای رضاداد جلسه گذاشتیم و موضوع را با ایشان در میان گذاشتیم و درنهایت فیلم به جشنواره راه یافت. یکی از ایرادات «شیار143» لرزشهای دوربین و عدم ایستایی است. بهطور کلی اگر از نقطهنظر شخصیتپردازی بخواهیم زنی را که قرار است استوار و محکم باشد، نشان بدهیم که سالها در انتظار فرزندش است، قطعا در مواجهه با او باید ایستایی و استقامتش را ببینیم، نه لرزش و سستیاش را؟ البته فیلم قبلی شما «اشیا از آنچه در آینه میبینید به شما نزدیکترند» هم دوربین روی دست بود. چرا چنین دکوپاژی را انتخاب کردید؟ خب من سالها مستند، البته مستند فرم و فیلم کوتاه کار میکردم و حتما میدانید عقبه نویسندگی هم دارم. درکارهای مستند همیشه به قاببندیهای شکیل و خوب اعتقاد داشتم و سعی میکردم در عمل هم چنین کنم. اما در
مستندهای آخرم به این حس و نتیجه رسیدم که دیگر قابهای قشنگ من را راضی نمیکند. چون حواس مخاطب را پرت میکند و باعث میشود موضوع اصلی از بین برود. منظورتان این است که پرداختن به فرم، محتوا را از بین میبرد؟ دقیقا. البته ممکن است در حیطه کار تجربی، کسی بخواهد روی فرم و ساختار متمرکز شود که این قضیه فرق میکند. ولی مثلا اگر بخواهم یکدفعه وارد خانه مردم شوم، در مواجهه اولیه حس بکری را منتقل میکند که قاببندی حسابشده میتواند حسوحال خوب را از آن بگیرد. بنابراین در مستندهایم به این نتیجه رسیدم که باید از بداهه استفاده کنم و بهتر است دوربین نزدیک به چشم انسانها باشد. در فیلم «اشیا از آنچه در آینه میبینید به شما نزدیکترند» هم از نگاه آدمهای داستان ماجرا را دیدم. چون میخواستم به مستند نزدیک شود. برای باورپذیری فضاها، دوربین روی دست را انتخاب کردم که خوشبختانه در بخش بازار به من جواب داد. البته در سکانس بازار این کار اجتنابناپذیر بود. چون بضاعت و امکانات سینمای ایران اجازه بیش از این را نمیدهد؟ این را قبول دارم. همانموقع همکاران پیشنهاد دادند روز جمعه در بازار
تجریش فیلمبرداری کنم. اما پاسخ دادم هرچقدر هم تلاش کنم، نمیتوانم جزییات فضای بازار را دربیاورم و فضا مصنوعی جلوه میکند. البته در «شیار143» قضیه فرق میکرد. بهدلیل سنگینی نوع دوربین، فضای فیلم آرامتر شد، چون نمیشد با آن حرکتهای آنچنانی انجام داد. قصد داشتم انتظار زن را نشان دهم، بنابراین میزانسن باید در سکون و کندی تعریف میشد. در این موقعیت اتفاقا دوربین روی دست به من کمک کرد تا تلاطم درونی این زن را نشان بدهم. با این نگاه، به نظرم در صحنههای مربوط به تفحص سربازان در منطقه جنگی حرکت دوربین بیشتر توانست حس فضا را منتقل کند. اتفاقا در آن صحنه هم دوربین روی دست، اما تکانش کمتر است. خب آنجا بهدلیل وزش باد و نوع جغرافیا به نظر میرسد حرکت ناچیز دوربین طبیعیتر باشد. اما در منزل الفت این دلیل توجیهپذیر نیست؟ از نظر من این مساله به واقعیت نزدیکتر است. چون درون الفت متلاطم است و باید این تلاطم را در فیلم از طریق دوربین نشان میدادم. گفته میشود در سینما یکی از دمدستترین کاربردهای دوربین همین دوربین روی دست است. در حالی که شما میتوانستید بدون اینکه حرکت خاص
دوربینی داشته باشید، تماشاگر را به واقعنمایی نزدیکتر کنید؟ بگذارید من با شما مخالفت کنم. برای اینکه این سلیقه من است چون معتقدم هر چیزی که نگاه مخاطب را از نگاه واقعی انسان دور کند معنی ندارد. مگر اینکه نگاه فرمی بهخصوص داشته باشد. یعنی تصور میکنید چیزی که ما را به واقعیت نزدیک میکند، دوربین روی دست است؟ بله. ضمن اینکه فکر میکنم تعاریف خاصی برای بیان نگاه واقعی نداریم. در نتیجه نگاهی را که نزدیک به نگاه مخاطب است میسنجم. من در دو فیلمم تلاش کردهام هیچچیز دیده نشود. فیلمبردار ما دوست داشت حرکات دوربینش دیده شود یا گریمور دوست داشت گریمش به چشم بیاید و همینطور صدابرداری، صداگذاری و طراحی صحنه. اما اصرار من بر این بود که هیچچیز دیده نشود. یعنی هرچیزی که حواس مخاطب را پرت میکند را کنار گذاشتم. اما حرکات دوربین حواس تماشاچی را پرت میکرد. اما مخاطبان دیگر میگفتند که باعث میشود ما فیلمبرداری را حس نکنیم. همهچیز در خدمت قصه بود و ما فقط الفت را میدیدیم. چرا تعداد نماهایی را که این زن در فضای طبیعت مثل معدن بود، بیشتر نکردید. چون هماوردیاش با طبیعت
و یکهوتنهابودن او را بیشتر نشان میداد؟ نگاه شما را دوست دارم. اما به نظرم به اندازه کافی از طبیعت استفاده کردم. البته آن نمایی که الفت را در بالای کوه تکوتنها در لانگ نشان میدهید، خیلی خوب است و بعد محوطه معدن نشان داده میشود که جذابیت دارد. میتوانستم بیشتر از آن فضا استفاده کنم ولی به نظرم اگر چیزی را بیش از اندازه نشان دهیم، خراب میشود. البته اگر چیزی را درست نشان ندهیم، خراب میشود... . خب، من در این موارد معمولا خساست به خرج میدهم. مثلا یکی از آن صحنههایی که میتوانستم بیشتر به آن بپردازم، سکانس مربوط به سرکتاببازکن بود. چون لوکیشن زیبایی داشت. اما به نظرم این لوکیشن میتوانست توجهها را از سمت الفت منحرف کند. بنابراین هرچیزی که الفت را تحتالشعاع قرار میداد، حذف کردم. خب این نشانگر شیفتگی شما به قهرمان داستانتان است. به هرشکل شما از دنیای ادبیات میآیید که البته این مساله در قالب واژگان جواب میدهد. بهطور مثال شما میتوانید در پنج صفحه قهرمان خود را توصیف کنید. اما در تصویر و سینما جور دیگری باید به آن بپردازید. بنابراین این مدیوم الفبای خاص خودش
را میطلبد. به نظرم یکی از فیلمهای خوبی که درباره زن و دنیای درونیاش ساخته شده، فیلم «بههمینسادگی» آقای میرکریمی است. بله. البته آقای میرکریمی تعریف میکرد که در جشنواره مسکو عدهای چون ایشان را از نزدیک ندیده بودند، فکر میکردند کارگردان «بههمینسادگی» زن است و نه مرد. (خنده) خب به این دلیل که جزییات درباره مسایل زنان را بهخوبی نشان دادند. البته من هم در فیلم «اشیا از آنچه در آینه میبینید به شما نزدیکترند» سعی کردم جزییات را درباره زنان نشان دهم. در فیلم اول بیشتر فضا مورد نظرتان بود، ولی «شیار143» فیلمی است درباره شخصیت... . بله. همینطور است؛ ولی در آن، فضاسازی هم داریم. چون داستان در روستا میگذرد، زنانگی زن روستایی خشن است. طبیعتا این دو زن خیلی با هم فرق میکنند. تمام مدت میخواستم عشق الفت به پسرش را نشان دهم و همینطور سالها انتظارش را. گرایش شما به ساخت فیلمی درباره شهدای دفاعمقدس به پیشزمینه فعالیتتان در نگارش رمان برمیگشت؟ در مجموع میتوانم بگویم در داستانهایم بیشتر فرم غلبه میکند. مثلا در مجموعهداستان «قصه زنی که
همهاش یأسهای فلسفی داشت» (۱۳۸۰) قصه زنی را تعریف میکردم که مدام یأس فلسفی داشت. اصلا آنموقع فکر نمیکردم که وارد فضای جنگ شوم تا اینکه از جایی کار سفارشی گرفتم. اما چون موضوع را دوست داشتم گفتم بد نیست که امتحان کنم. موضوع چه بود؟ بیشتر درباره جنگهای داخلی در منطقه کردستان بود. برای نگارش و تحقیق به ارومیه و مهاباد رفتم. سعی کردم آنقدر فضا را بشناسم تا بتوانم هنگام نگارش آن را باورپذیر کنم. رمان «کوه روی شانههای درخت» (۱۳۸۰) جایزه هم گرفت. بعد متوجه شدم در سالهای جنگ ایران و عراق چه اتفاقاتی افتاده و چه قابلیتهای دراماتیکی دارد. بنایراین «رمان چشم سوم» (۱۳۸۵) را نوشتم که روایت 13دانشآموزی بود که بدون اینکه به خانوادههایشان بگویند به جبهه رفتند. اگر اسم من را بهعنوان نویسنده روی کتاب نخوانده باشید، حتما میفهمید که آن را یکزن نوشته. برای نگارش این کتاب کلی تحقیق کردم. در مسیر تحقیق میدانی در آن منطقه به زنی برخورد کردم که توجه من را جلب کرد؛ زن سادهای که زبانش را نمیفهمیدم. چشمهای روشن و معصومی داشت و میگفت 15سال برای پسرش رادیو به کمر بسته. برای اینکه هرجا میرود
اسم پسرش را فراموش نکند. چون ممکن است یکدفعه اسمش را از رادیو بگویند، متوجه نشود. به هرشکل آن رمان را نوشتم و کاندیدای دریافت جایزه کتاب مقدس شد. همین ایده باعث شد که سراغ فیلمنامه «شیار143» بروم. منتها قهرمان داستانم الفت شد و این اتفاق در کرمان رخ داد. چرا کرمان؟ برای اینکه باورپذیرتر شود. شما کرمانی هستید؟ نه. من اهل یزد هستم. ولی اگر میخواستم طبق کتاب به زبان کردی کار کنم، باید گفتوگوها زیرنویس میشد. ضمن اینکه نمیخواستم از کتاب، اقتباس کنم. بنابراین جغرافیا را عوض کردم. بههرحال، خواستم درباره جنگ فیلم بسازم. چون جنگ نگاه آدمها را عوض میکند و برخی از آنها واقعا به آدمهای بزرگمنشی تبدیل میشوند که به نظر میرسد ره صدساله را یکشبه طی کردهاند. البته چاشنی اعتقادات هم خیلی مهم است و میتواند خیلی از مسایل را حل کند. هرچند ممکن است در جنگ دیگری آدمها به پوچی برسند. به نگاه آدمها بستگی دارد. اما به نظرم جنگ ما این ویژگی را داشت که آدمها را به تعالی برساند. سعی کردم در «شیار143» نگاه اجتماعی و انسانی به جنگ داشته باشم و ممکن است در کار بعدی هم این کار را
بکنم؛ نگاه اجتماعی با پسزمینه جنگ. در طول کار، فیلمنامه تغییر کرد یا شخصیت الفت چقدر عوض شد؟ من به روشی در کار اعتقاد دارم که سعی میکنم از امکانات صحنه استفاده کنم تا با توجه به شرایط فیلمنامه، دکوپاژ یا دیالوگها را تغییر دهم. در مورد بازیها چطور عمل میکنید؟ در مورد بازیها اعتقاد به تعامل دارم. چون فیلمسازی کاری گروهی است و نمیتوانم بگویم همهچیز از نگاه من است. البته من نظارت میکنم. اما اگر بازیگران و سایر عوامل پیشنهاد خوبی دهند، قبول میکنم. سر فیلمبرداری با خانمزارعی این تبادلنظر را داشتیم. یا سایر بازیگران اگر ایدهای داشتند، مطرح میکردند و درباره آن به توافق میرسیدیم. یکی از حسنهای فیلم این است که شیون و زاری در آن نیست. چطور به این نتیجه رسیدید؟ خب، نمیخواستم قضیه رو باشد. تنها کاری که کردم چهره زن را به مرور، از شاداب به عبوس و گرفته رساندم. البته در صحنهای که خبر پسرش را اشتباهی به الفت میدهند، برداشتی با گریه از خانمزارعی گرفتیم و بعد هم یک برداشت بدون گریه که در نهایت در تدوین برداشتدوم را استفاده کردیم.
صحنه تکاندهنده فیلم جایی بود که جسد شهید به اندازه نوزاد است. اما چرا نماهای کودکی را نشان دادید. چون همان پلان گویا بود؟ چندسال پیش به مناطق جنگی رفتم. در آنجا پیکرهایی را دیدم که از خاک بیرون میآوردند و اندازه نوزاد بودند. این ایده از همانجا به ذهنم رسید. حتی در رمانم آورده بودم که در نهایت پسر اندازه نوزاد میشود. وقتی سر صحنه این پلان را گرفتم، گریه کردم. البته برخیها خرده گرفتند که نباید صحنه کودکی را نشان میدادم. چون به کشف مخاطب لطمه میزند. اما من تاکید داشتم نشان داده شود. چرا؟ چون وقتی مخاطب این دومقایسه را میبیند، تاثیراتش بیشتر است و حتی در سینما دیدم که مردم با دیدن چنین صحنهای گریه میکردند. چرا پایان فیلم موسیقی گذاشتید؟ دوست نداشتم پلان آخر موسیقی باشد. منتها جایی که فیلمبرداری میکردیم باشگاه ورزشی بود. مدام صدای ورزشکردن و توپزدن میآمد. هیچکار هم نمیتوانستیم بکنیم که صدا نباشد. بنابراین گفتم برای اینکه صحنه حماسی شود، بد نیست از موسیقی افکتیو استفاده کنم؛ موسیقیای که شنیده نشود ولی اگر حذف شود، نبودش محسوس باشد. بنابراین
از صدایی مثل جاروکردن فرش استفاده کردم؛ صدایی که انگار وجودت را چنگ میزند. در بم، مادری را دیده بودم که وقتی بچهاش را از دست داد، آهسته لالایی زمزمه میکرد. گفتم چقدر خوب است که اینجا استفاده کنم. در نتیجه تنها جایی که در فیلم موسیقی وجود دارد، در خواب مادر و تیتراژ پایانی فیلم است. چرا فیلم با دار قالی تمام میشود؟ اگر در فیلم دقت کرده باشید، میبینید الفت دایما با قالی کار میکند و دایما میگوید چرا این قالی تمام نمیشود. ولی در پایان بافتن قالی تمام میشود. دلم میخواست حسی از زندگی به مخاطب بدهم. نمیخواستم مایوس شود. قالی تمام میشود؛ مثل رمان «پیرمرد و دریا»ی ارنست همینگوی. واکنش مادران شهدا به فیلم « شیار143» در مراسم فرشقرمز برجمیلاد چه بود؟ خواستیم فرش قرمز افتتاحیه فیلم، متفاوت باشد. بنابراین از 143مادر شهید در این مراسم تجلیل کردیم. واقعا واکنشها متفاوت بود. در فرشقرمز اتفاقات عجیب زیاد داشتیم. مادری را داشتیم که حین فیلم مدام پسرش را صدا میکرد و بعد غش کرد. رفتم اورژانس جویای احوالشان شوم، دیدم دوفرزندش را از دست داده، شوهرش شیمیایی شده و خودش
هم سرطان داد؛ ولی آرام و راضی به رضای خداست. یا مادر شهید صبوری که پسر او رزمندهای معمولی بود ولی آنقدر عاشقانه دنبال پسرش بود که او را سر زبانها انداخت. آنقدر بیقراری میکرد و در مسیر جاده سومار در جستوجوی او بود که جاده را آسفالت کردند. همین مادر روی سن میگفت 30سال است که پسرم مفقود شده. ولی اگر برای من یک بند انگشتش را بیاورید، آرام میشوم. جالب است یکهفته بعد پیکر پسرش پیدا شد. بعد رفت بوشهر و قبر پسرش را بغل کرد. از ایشان پرسیدم مادر خانهتان کجاست؟ خانهتان را عوض نکردید؟ گفت: نه. گفتم: به این فکر نبودید خانه را عوض کنید؟ گفت نه؛ یکوقت بهروز میآید و خانه را گم میکند. یا مادر چشمبهراهی بود که وقتی بچهاش کوچک بود، میرفت تو حیاط و پشت بشکهها و با او قایمباشکبازی میکرد. بعد پسرش که بزرگ شد، به جنگ رفت و مفقود شد. او بازهم در حیاط خانهاش دنبال پسرش میگشت و میگفت احمد کجایی، بیا بیرون. منرو اذیت نکن. با ساخت فیلم «شیار143 » مسوولیت اجتماعی بزرگی روی دوشتان قرار گرفت. آیا فکر نمیکنید فیلمسازی در آینده برایتان سخت شود؟ چطور؟ بههرحال شما فیلمسازید و
قطعا تمایل دارید ژانرهای مختلفی را تجربه کنید. اگر روزگار به گونهای پیش رفت که ناگزیر شدید فیلم کمدی بسازید، درآن صورت با بار این مسوولیت چگونه کنار میآیید؟ خب، به احتمال زیاد فیلم بعدی من اجتماعی است... . منظورم جبری است که بر زندگی همه میتواند سایه بیندازد؟ در آن صورت از خدا میخواهم کمکم کند.