صفی یزدانیان در گفتوگو با «شرق»:
فیلم «در دنیای تو...» بخشی از زندگی من است
بهناز شیربانی
قطعا بسیاری از کسانی که سالها پیگیر نقد و نوشتههای سینمایی هستند، با نام صفی یزدانیان بهعنوان یکی از نویسندگان سینمایی آشنایی دارند و منتظر نمایش نخستین فیلم بلند سینمایی او هستند؛ فیلمی که در همین مدت کوتاه از زمان ساخت، در جشنوارههای بینالمللی خوش درخشیده است و اخیرا موفق به دریافت جایزه فیپرشی شده. گویا نخستین نمایش این فیلم برای مخاطبان داخلی جشنواره فیلم فجر خواهد بود. یزدانیان معتقد است «در دنیای تو ساعت چند است؟» بهنوعی بخشی از زندگی او و همنسلان اوست. بدونشک کنجکاوی برای دیدن نخستین فیلم بلند صفی یزدانیان زیاد است و میتوان یقین داشت که با فیلم متفاوتی روبهرو خواهیم بود. چگونگی ساخت این فیلم را از زبان یزدانیان میخوانید: هرکدام از همنسلان و همکاران شما در دورانی که نقدنویسی را جدیتر دنبال میکردید، وقتی وارد فضای فیلمسازی شدند، سبک خاصی را در این عرصه پیش گرفتند و فیلمهایی از آنها دیدیم که حالوهوای خاص خودش را داشت. مثل ایرج کریمی یا احمد امینی. آیا چنین اتفاقی در اولین فیلم بلند سینمایی شما هم وجود دارد و اساسا به سبک خاصی در فیلمسازی رسیدید؟ صحبت
از سبک و اینها که حتما کار من نیست. بههرحال فکر میکنم مهم است که هرکسی از کدام مسیر وارد جریان فیلمسازی شده است. در مورد خودم این را میدانم که در چند مستند و فیلم کوتاهم توانستهام از خودم و تاریخم و علاقههایم مایه بگذارم، این از بخت من بوده که هرچه ساختهام به شکلی به زندگی و سلیقهام هم نزدیک بوده است. حالا بخش مهمی از این علاقهمندیها در فیلم بلندم هم هست. شهر مادری من رشت است و دلبستگی عاطفی من به آن خطه است. چندینسال پیش فیلمی درباره بازار شهر رشت ساختم و در همین فیلم بلندم هم باز به همان بازار برگشتهام. خط اصلی قصه «قایقهای من» هم اتفاقی در کودکی خودم در رشت بود که دوروبرش قصهای خیالی تنیده شد، اینجا هم شاید خطوطی از قصه به زندگی من شبیه باشد اما حس کلی فیلم است که به این گذشته شباهت دارد و نه الزاما خود قصههای اصلی و فرعی. میتوان اینطور گفت که«در دنیای تو ساعت چند است؟» بخشی از خاطرات شماست؟ نه. بخشی از خاطرات من نیست. بخشی از زندگی من است و درونیتر از آن است که اسمش را بشود خاطره گذاشت. شاید بیشتر از من، خاطره دیگران است. اما تا فیلم دیده نشود نمیتوان درباره آن زیاد
صحبت کرد، اگر حرف زیادی درباره جزییات آن زده شود یکجور پیشداوری بهوجود میآورد که بهنظرم قبل از دیدن فیلم خوب نیست. چیزی که در اکثر فیلمسازانی که نخستین فیلم بلندشان را میسازند دیده میشود، این است که معمولا برآیندی از فیلمهای موردعلاقهشان را میتوان در کارشان دید. تصور میکنم تاثیر این اتفاق برای کسی که پیگیر جدیتر سینماست و درباره بسیاری از فیلمسازان و فضای فیلمسازی آنها نقد نوشته است، بیشتر است. آیا ردپای سینمای موردعلاقه و فیلمساز محبوبتان در این فیلم وجود دارد؟ اتفاقی که از آن صحبت میکنید ارتباطی با منتقدبودن ندارد. اصلا مایل نیستم این فیلم مدام با کار نوشتنم قیاس شود، البته میدانم که اینچیزها در اختیار آدم نیست و بخش بزرگی از آن هم طبیعی است. نمیگویم آنکه مقالههای سینمایی مینویسد کس دیگری جز سازنده «در دنیای تو ساعت چند است؟» بوده است. میگویم نباید روی این پله بازایستاد. اصلا مگر میشد فیلمم را بدون تاثیر از سینماگرانی که عمری کنارشان و کنار آثارشان زندگی کردهام، بسازم؟ اما میگویم خب، این که بدیهی است و دلم نمیخواهد مساله اصلی برای تماشاگری که با کار نویسندگی من
آشناست، پیداکردن ردپای این یا آن فیلمساز محبوبم باشد. در ضمن ایبسا سینماگرانی در شکلگرفتن روح این فیلم در کار بودهاند که خیلی کم به آنها اشاره کرده یا دربارهشان نوشتهام. در همین چندنمایشی که بیرون از ایران داشتیم، برای خودم هم جالب بود که تماشاگران فیلم، بدون آگاهی از اینکه به فیلمساز خاصی علاقهمندم، میگفتند معلوم است مثلا کار این سینماگر را دوست داری، بدون اینکه خودم در زمان نوشتن فیلمنامه یا هنگام فیلمبرداری اصلا به آن سینماگر خاص فکر کرده باشم. نگارش فیلمنامه این فیلم چقدر زمان برد؟ خیلی زیاد. قصهای داشتم که به اشکال مختلف نوشته شده بود و مدام تغییر شکل پیدا میکرد. فصلهای فیلمنامه اولیه در فرانسه و ایران میگذشت، اما در نهایت بدون اینکه دشواریهای پیداکردن سرمایه چندان بر این تصمیم تاثیر بگذارد، به این نتیجه رسیدم احتیاجی نیست از ایران خارج شویم و فیلمنامه را دوباره نوشتم و نسخه نهایی طی دو، سهسال اخیر نوشته شده است. بین شما و لیلا حاتمی، علی مصفا و فردین صاحبالزمانی دوستی دیرینهای برقرار است و تصور میکنم بعد از گذشت سالها از عمر این دوستی، سلیقه مشترکی از
سینما هم بین شما شکل گرفته است. این را میتوان از فرم فیلمسازی و نگاهی که به نوع خاصی از سینما دارید، متوجه شد. آیا همین نگاه مشترک باعث شد در نخستین تجربه ساخت فیلم بلند با دوستانتان همکاری کنید. علاوه بر اینکه ردپای این همکاری در تجربههای مستند و کوتاه شما هم دیده میشود. مهمترین دلیل این همکاری چیست؟ همانطور که گفتید، غیر از دو،سهفیلم مستند اولم، در ساخت بسیاری از فیلمهای مستند و کوتاهم، کسانی که اشاره کردید نقش داشتند. فیلمی درباره تبلیغات در ایران به نام «در جستوجوی شهرزاد» دارم که متاسفانه کم دیده شده و راوی آن که شهرزادی است که «مسخ» کافکا را تعریف میکند، خانم حاتمی هستند و تدوین آن را آقایصاحبالزمانی انجام دادهاند. «قایقهای من» هم با صدای لیلا حاتمی و بازی علی مصفا ساخته شد و فیلم را فردین صاحبالزمانی تدوین کرد. فیلمبردار همه این فیلمها هم دوستم همایون پایور بوده است. حالا همه اینها ارکان اصلی «در دنیای تو ساعت چند است؟» بودهاند، اما نمیشود گفت ما الزاما سلیقه سینمایی مشترکی داریم. معتقدم بیشتر از اینکه سلیقههای ما به هم نزدیک شده باشد که بههرحال کمابیش شده، خواست
همه ما این است کنار دیگری باشیم و هرکاری که از دستمان برمیآید، برای پیشرفتن کار دیگری انجام دهیم. این خواست همیشه مهمتر از همسلیقگی بوده است. البته در این میان من خیلیکمتر به دوستانم کمک کردهام. چندینسال است علی مصفا، فردین صاحبالزمانی و من دفتر فیلمسازیمان به نام «رودفیلم» را راه انداختهایم. در این دفتر به هرحال همه به کار هم سرک میکشیم. من در حد اینکه چندنظر بدهم یا ببینم چه کاری از دستم برمیآید، به دوستانم کمک میکنم. اما آنها آدمهای اجراییتر و حرفهایتری هستند و همیشه بیشتر در کار من حضور داشتهاند. همه میدانستند من فیلمنامهای دارم که آرزوی ساختنش را دارم و طبعا پیداکردن سرمایهگذار کار من نبود. آقایمصفا نقش تهیهکننده را برعهده گرفت و خودش هم جذب سرمایه کرد و کار بسیار بزرگی انجام داد. ما در این دفتر فیلمسازی در سهاتاق مجزا در کنار هم هستیم و گویا جریانی اینوسط و میان این سهاتاق وصل است و کارها به این شکل پیش میرود. شاید این یکجور شبکه حسی است که در کنار شبکه کامپیوترها در این دفتر کار میکند. گویا عنوان این فیلم از یکی از کتابهای مارکز گرفته شده است. بله.
خیلی سال پیش «پاییز پدرسالار»، مارکز را با ترجمه حسین مهری خوانده بودم و بعد هم کتاب را گم کردم، اما چندسطر از تکگویی راوی خطاب به محبوبش که به روال مارکز بیشتر طنینی شعرگونه دارد، در ذهنم مانده بود. نوشتن فیلمنامه که جلو رفت، دیدم چقدر بخشی از آن تکگویی برای عنوان این فیلم مناسب است. آن چند سطر چنان که در یاد من مانده چنین چیزی بود: «... کجاست عطر شیرین بیان نفست در این بوی گند غذای سرد؟ گل سرخت کجاست؟ عشقت کجاست؟ در دنیای تو ساعت چند است؟» این فیلم تا امروز موفقیتهای خوبی در جشنوارههای بینالمللی داشته و این اتفاق بسیار خوبی است. اولین نمایش آن برای تماشاگر داخلی جشنواره فجر خواهد بود؟ بله. البته نمیدانم در کدام بخش جشنواره حضور خواهیم داشت. هرچند که سعی ما ابتدا این بود که فیلم را همین امسال در پاییز اکران کنیم. چرا؟ چون فیلم آماده شده بود و ترجیح میدادیم در اکران سال94 نباشد. اما بهدلیل اینکه مراحل فنی فیلم تابستان امسال تمام شد ناگزیر شدیم که فیلم را نگه داریم و ترجیح دادیم در زمانهای محدودی مثل دی یا اسفند نیز فیلم را اکران نکنیم. این شد که در اکران سال
آینده قرار گرفت. در این مدت دوستان زیادی خیلی لطف داشتهاند و مدام به من میگویند که دوست دارند فیلم را ببینند. خود من هم برای اکران عمومی آن بیتابم. این حرف بهنظر شعاری میآید و امیدوارم کسانی که این گفتوگو را میخوانند آن را اغراق تلقی نکنند، اما وقتی فیلم را ببینید متوجه میشوید که چقدر برای تماشاگر ایرانی ساخته شده است. فیلم پر از اشاره به چیزهایی است که در تجربه زندگی ما در همین کشور معنا دارد و طبعا بسیاری از نکتهها یا شوخیهای فیلم بین خودمان گرفته و درک خواهد شد. در هر صورت خواست من اکران فیلم در سالجاری بود که اتفاق نیفتاد و با وجود امکان پخش خوبی که دارد، باید دید در آینده چه اتفاقی برای آن رخ خواهد داد. آیا فیلمنامه آمادهای دارید که به این زودی مقابل دوربین ببرید یا تا ساخت فیلم بعدی زمان زیادی فاصله خواهد افتاد؟ اگر با همین ریتم جلو برویم که قطعا به این زودی فیلم نخواهم ساخت! چون ما در «رودفیلم» با آرامش زیادی فیلم میسازیم و ریتم ما کند است. اما حقیقت این است که اگر میدانستم در ساختن اولین فیلم بلندم اینقدر خوش میگذرد قطعا زودتر میساختم! البته میدانم این موقعیت
نادری بود که برای من اتفاق افتاد. بحرانهای مالی پروژه را دوستان حل میکردند و اصلا اجازه ندادند چیزی به من منتقل شود. دقیقا مثل فیلم «پول را بردار و فرار کن» وودی آلن شده بود، که برنامه فرار از زندان بههم خورده بود اما کسی به او چیزی نگفته بود. من هم در شهر محبوبم رشت برای خودم صبحها یا شبها میرفتم سر صحنه و با خیال راحت کار میکردم. نتیجه این شد که فیلمی که خواهید دید را در آسودگی کامل ساختهام. نمیگویم که فیلم خوب یا بدی شده است، اما این دقیقا همانچیزی است که فکر میکردم و دلم میخواست که بسازم و برای ساختنش اینهمه سال صبر کردم.