قاعده و قانون
محسن خیمهدوز
قانون (law) و قاعده (rule) منطقا از هم متمایزند و در عمل نقد، باید به این تمایز منطقی توجه کرد. آنچه عموما در روزنامهها و مجلات و کتابها و رسالهها نوشته میشود، قانون نیست، قاعده است (اگر دلنوشتههای احساسی را در نظر نگیریم). نقد قاعده، بیان قاعده دیگری است با ادلههای بهتر و توضیحات دقیقتر. اما نقد قانون، همین است به علاوه فراتررفتن از آن با اصلاحات تدریجی. هر قاعدهای که تن به نقد ندهد، به جزمیت تبدیل میشود و هر قانونی که تن به تغییر ندهد، به خشونت تبدیل میشود. عموما قوانین، سخت تن به نقد میدهند و معمولا برونشو از خود را توطئه میپندارند... مانند برخی که نقد قوانین رایج، تجدیدنظر در آنها و جایگزینیشان با قانونی منطقیتر و عقلانیتر و انسانیتر را گاه به مضحکه و شوخی میگیرند. قانون، به این ترتیب، چارچوبی است از جنس واقعیاتی برساخته، که مناسبات بین انسانها و بین قدرت و جامعه را تنظیم میکند تا جامعه از آسیبهای آنارشیسم در امان بماند. ولی قاعده، ناظر به قانون و برای تنظیم نقد آن توسط خرد جمعی است. قانون و قاعده هر دو رئالاند و واقعی. با این تفاوت که اولی فیزیکی است (از جنس واقعیت برساخته
اجتماعی) و دومی متافیزیکی (از جنس گزارههای زبانی، منطقی و تحلیلی). قاعده با نقد تئوریک همراه است و قانون با اصلاح پراتیک و تغییر عملی. قاعده و قانون، در عین تمایز، به هم وابستهاند و در عین وابستگی، از هم متمایزند. فهم این ربط و تمایز در نقد قانون، به ویژه در نقد قانونهای مولد خشونت، ضروری است. نتیجه آنکه، قاعدهها تا زمانی که نقد نشوند و قوانین تا زمانی که اصلاح نشوند، ضرورتا، الزاما، منطقا و همواره مولد خشونتاند؛ در هر کجا و در هر جامعهای. بنابراین جای پرسش است که: چرا در کشور ایالات متحده، چندین کتاب در نقد لیبرالیسم منتشر شده؟ (یکی از آنها کتاب خواندنی و استدلالی «ظهور و سقوط لیبرالیسم غرب» است نوشته آنتونی آربلاستر، ترجمه عباس مخبر از نشر مرکز بهویژه بخش سوم کتاب که به سقوط لیبرالیسم میپردازد، کتابی که هم ارزش تئوریک دارد و هم ارزش تاریخی)، اما جاهای دیگر نه. نتیجه آنکه: آنچه خشونت ِ قانونی ایجاد میکند، قانون ِ بد نیست، نقدناپذیرماندن ِ قانون ِ خوب است و آنچه امنیت ِ قانونی ایجاد میکند، اجرای درست ِ قانون نیست، نقد درست ِِ قانون است.