محمد یعقوبی:
مثل شطرنجبازها حرکت بعدی را حدس میزنیم
فرق نمیکند «محمد یعقوبی» برای مجموعه «تئاترشهر» اجرایی را آماده میکند یا برای «تماشاخانه ایرانشهر» یا حتی «فرهنگسرای نیاوران»، مهم این است که او کارگردانی است که نبض تماشاگر تئاتر را میشناسد و متناسب با او اجراهایی را به صحنه میآورد. این روزها نمایش «برهان» به کارگردانی یعقوبی با بازی آیدا کیخایی، علی سرابی، مهدی پاکدل و بهنوش طباطبایی در فرهنگسرای نیاوران به صحنه رفته است. با او از برهان و اجرای نمایش در نیاوران گفتیم.
تا جایی که یادم هست «ماچیسمو» هم اثری اقتباسی بود.
ماچیسمو اقتباس از رمان بود، از رمان «کنسولافتخاری» نوشته گراهام گرین. ولی نمایش برهان را از نمایشنامهای به همین و بر اساس ترجمه «امیرحسینطاهری» بازنویسی کردهام.
البته من نتوانستم متن اصلی «دیوید اوبورن» را بخوانم، اما تا جایی که به نظرم آمد به دلیل شباهتهایی که این متن با آثار شما داشت؛ فکر میکنم این اجرا اقتباسی از آن کار نبوده و بیشتر برداشتی آزاد از نمایشنامه برهان بود؟
نه. اتفاقا در ساختار و رویدادها کاملا به متن اصلی وفادار ماندهام. حتی بازگشت به گذشتهها در خود نمایشنامه دیوید اوبورن هست. من در چارچوب ساختار دیوید اوبورن کار را بازنویسی کردم. کار سختی بود، اما شد. کاری که من کردم این بود که تبار شخصیتها را تغییر دادم. در نمایشنامه دیوید اوبورن شخصیتها آمریکایی هستند، من تبدیلش کردم به خانوادهای ایرانی در آمریکا و بر همین اساس لحن و جزییات زبانی شخصیتها هم باید تغییر میکرد. یک صحنه پیش از پایان متن اصلی را حذف کردهام و بخشی از دیالوگهای آن را آوردم در صحنه ششم. پایان نمایشنامه را هم عوض کردم. از پایان نمایشنامه دیوید اوبورن هیچ خوشم نمیآمد. به نظرم پایان سستی بود. حس میکردم زیادی خوشبینانه است، یک پایان بهزور خوشبینانه آمریکایی. اصلا به گمان من پایان نبود. من میخواستم پایان داشته باشد.
پایان نمایشنامه شما خیلی الاکلنگی است و به نظر میآید که در ذهن تماشاگران به پایان میرسد.
نمایشنامه اصلی را بخوانید. در شما این توقع را ایجاد میکند که لابد بعد از آن یک صحنه دیگر هم قرار است بخوانید. اصلا مجابتان نمیکند که نمایشنامه تمام شده.
چطور شد با توجه به متنهایی که همیشه آماده دارید یک نمایش اقتباسی را از یک نمایشنامهنویس دیگر به صحنه ببرید؟
البته من همیشه آمادگی دارم نمایشنامه نویسندهای دیگر را کار کنم. از نمایشنامه برهان خوشم میآمد که اجرایش کردم. در ضمن سال گذشته اعلام کردم که میخواهم نمایشنامه «اسفلالسافلین» از «نغمه ثمینی» را کار کنم ولی تا امروز که نشد. من نمایشنامه نغمه را همراه برهان و نمایشنامهای از خودم به نام «ماه در آب» به شورای نظارت دادم و گفتم که میخواهم هر سه نمایشنامه را در سالنهای مختلف کار کنم. اولین نمایشنامهای که تصویب شد برهان بود. به نظر شما این معنایش چیست؟ اسفل السافلین و ماه در آب هم خوشبختانه بعدتر شفاهی و البته با شرط و شروط تصویب شدند؛ اما هنوز قراردادی با جایی نبستهام. ولی برهان بیشرط و شروط تصویب شد و من با نیاوران قرارداد بستم و مطمئن شدم که در این سالن نیاوران اجرا خواهم رفت. بعد از اجرای «نوشتن در تاریکی» در سال 89 و دردسرها و بازبینیهای پیدرپی مطمئن شدم گرفتن مجوز برای اجرای متنهای خودم کار توانفرسایی است. تصمیم گرفتم نمایشهایی را که سالهای گذشته اجرا کرده بودم دوباره اجرا کنم با این امید که اجرا شدهاند و مشکل نظارتی برای اجرای دوباره نخواهند داشت. از سه نمایشنامه خشکسالی و دروغ، یک دقیقه سکوت و نوشتن در تاریکی. فقط خشکسالی و دروغ را مجوز دادند و این را هم میدانید که پس از یک هفته استقبال بینظیر تماشاگران توقیف موقت خشکسالی و دروغ باعث شد اجرای این نمایش در شیراز هم با وجود داشتن مجوز ناممکن شود. هیچ خسارتی هم که ندادند. در چنین وضعیتی چرا نمایشنامهای جدید بنویسم؟ ناامید نیستم، واقعبینم. اگر مسوولان غیر از این نظری دارند همین الان مجوز اجرای خشکسالی و دروغ را بدهند. این را میدانم که مشکل خشکسالی و دروغ از شورای نظارت نبود چون این شورا به نمایش ما مجوز داده بود. بههرحال یکی از دلایل رو آوردن به اجرای نمایشنامه برهان این بود. البته از اولین باری که این نمایش را خواندم دلم میخواست فرصتی پیدا کنم که آن را به صحنه ببرم. اما من وقتی سراغ نمایشنامههایی غیر از آثار خودم میروم که برای اجرای نمایشنامههای خودم احساس ناامنی میکنم. آنجاست که میروم سراغ نمایشنامههای دلخواهم از دیگران. یعنی من همیشه برای چند کار بعدیم برنامهریزی میکنم. این کاری است که همه باید انجام دهیم. مثل شطرنج بازی که باید چند حرکت بعدی را پیشبینی کند. بنابراین برهان یکی از انتخابهای چندین ساله من بود. این راه تازه من برای اجرای تئاتر است. نمایشی را که دوست دارم به شورای نظارت میدهم و بعد از تصویب اگر قابل بازنویسی باشد بازنویسیاش میکنم مثل برهان. بازنویسی و تبدیل نمایشنامه خارجی را به اجرای بیتغییر آن ترجیح میدهم چون برای تماشاگر دلنشینتر است. خودم هم اندکی میل نوشتنم ارضا میشود. بعضی متنها را شاید نشود ایرانی کرد، ولی برهان را میشد. من با این فرض پیش رفتم که اگر دیوید اوبورن ایرانیتبار بود که در آمریکا زندگی میکرد لابد درباره تبارش مینوشت.
نمایش برهان خیلی سرراست است. جوری که اگر اسم دیوید اوبورن را نبینیم گمان میکنیم اثری از خود شماست. سبک نمایشش خیلی به شما نزدیک است و نگاه اجتماعی ظریف و روابط میان آدمها را میشود در آن دید. همه کارهای دیوید اوبورن اینجوری است یا همین یک کار؟
تنها متنی که من از دیوید اوبورن میشناسم همین برهان است. قبل از اینکه ترجمه بشود متن انگلیسی آن را خوانده بودم. به گمانم سال 1380 در روزنامهها خبر کوتاهی درباره این نمایشنامه خوانده بودم و اینکه جایزه پولیزر گرفته است. همان زمان دربارهاش کنجکاو شدم. تا اینکه متن اصلی و انگلیسی آن را آیدین کیخایی از کانادا برایم فرستاد. خواندمش و خوشم آمد. فیلمی هم براساس آن ساخته شد که یکی، دو سال بعد دیدمش و بیشتر خوشم آمد. به این فکر بودم با یکی از دوستان روزی ترجمهاش کنم که امیرحسین طاهری با ترجمهاش کارم را آسان کرد. این بار به زبان فارسی برهان را خواندم و دیگر مجاب شدم کارش کنم.
به خاطر همین نزدیکی به کارهای خودتان بود؟
یکی از مهمترین وضعیتهای نمایشی در برهان «غم از دست دادن» است. من نوشتن درباره این وضعیت را خیلی دوست دارم و در کارهایم جسته گریخته به این مضمون اشاره کردهام.
شخصیتها هم بهجز «پروفسور شایگان» شبیه آدمهای نمایشهای شما هستند. نقش آقای «پاکدل» برای من آشنا بود. شبیهاش را در کارهای قبلی شما دیده بودم. مثل «آرش» خشکسالی و دروغ بود.
شاید بخشیاش به خاطر این بود که در بازنویسی نقش را تا حدودی از جنس خودم کردم. مثلا متن دیوید اوبورن اصلا اینقدر که شما در کار ما میبینید شوخی ندارد. نمایشنامهای کاملا جدی است. اما نمایشنامه بدون شوخطبعی به نظرم نمایشنامهای ناقص است. مثلا شخصیت هارولد در نمایش اوبورن اصلا آدم شوخطبع و اهل خندهای نیست و بسیار جدی است. اما برای من جالب بود که این شخصیت را طناز نشان بدهم. همینکه نام این شخصیت را هارولد درویشیان کردهام بامزه و خندهدار شده.
این همان طنز ظریفی است که در همه کارهای شما وجود دارد. یعنی در عین تلخی یک جور طنز ظریف در کارهای شما به چشم میخورد.
مثلا صحنه «سوفی ژرمین» در نمایشنامه اصلی به این خندهداری نیست که میبینید. کاترین و هارولد در این صحنه در نمایشنامه اصلی در حال بوسیدن همدیگرند. این را که نمیشد اجرا کرد. پس من سعی کردم جوری بنویسم که هم قابل اجرا باشد و هم تماشاگر به خاطر چیزی که اجازه ندارد ببیند رنج نبرد، بخندد. این را هم بگویم که من زمانی این صحنه را بازنویسی کردم که هنوز «مهدی پاکدل» به گروه اضافه نشده بود و پیمانمعادی این نقش را تمرین میکرد. بازیگرها خیلی نگران این صحنه بودند. چون همانطور که گفتم این صحنه در نمایشنامه اصلی خیلی جدی بود و اجرانشدنی. وقتی بازیگرها صحنه یک و دو را تمرین میکردند من داشتم صحنه سوفی ژرمین را مینوشتم. با اینکه میدانستند قرار نیست متن اصلی را بازی کنند ولی نگران وجود این صحنه در کار بودند، میگفتند صحنه خستهکنندهای است. ولی وقتی متن بازنویسیشدهام را خواندند کلی خندیدند. نخستین واکنش بازیگران به نوشتههایم خیلی برایم تعیینکننده است. آن روز مطمئن شدم صحنه سوفی ژرمین خوب شده. این را هم بگویم که صحنههای دیوید اوبورن اصلا اسم ندارد و مثل بیشتر نمایشنامهها به پرده و چند صحنه تقسیم شده. اما من دلم میخواهد صحنهها اسم داشته باشند.
چقدر این موقعیتها از متن بود و چقدر بداهه در کار اضافه شده بود؟
بداهه در کار خیلی کم است. من از بداهه بازیگران خیلی کم در نمایشنامه استفاده میکنم.
این به خصلت کارگردان و نویسنده بودن شما برنمیگردد؟
شاید همین باشد. اما کمی هم ریشه در دلخوری من از بازیگران گروهی دارد که سالها پیش در دهه 70 با آنان کار میکردم، بازیگران گروه تئاتر امروز. زمستان 66 اولین نمایشنامه من بود که با آنان کار کردم. از وقتی یادم هست تا نمایشنامهای را تمام نکنم به کسی نمیدهم که بخواند. حتی وقتی که من را به عنوان نمایشنامهنویس نمیشناختند، باید متنی را تمام میکردم تا به دیگران بدهم. البته همیشه بعد از آن بارها و بارها بازنویسی میکنم ولی تا وقتی نمایشنامه شروع، بدنه و پایان نداشته باشد نمیدهم کسی بخواند. یادم است وقتی زمستان 66 موفق شد زمزمههایی میشنیدم که برخی بازیگران خود را در نوشتن زمستان 66 سهیم میدانند. این موضوع خیلی برایم ناخوشایند بود. دلم میخواست قانع باشند که بازیگرند و بفهمند که بازیگر اگر دو تا دیالوگ خوب و بجا گفت به این معنی نیست که نمایشنامه را نوشته است. این پچپچهها خیلی تاثیر بدی در من داشت. در آن زمان من کمی توجه به دیالوگهای بداهه داشتم. مثلا در همین زمستان 66 یک دیالوگی را «امیر جعفری» گفت که هنوز هم در نمایشنامه هست. حذفش نکردم چون یادم نیست «امیر جعفری» درباره نوشتن زمستان 66 ادعایی کرده باشد. بداهه دیگران را از نمایشنامه حذف کردم. اما از این جمله امیر جعفری خوشم میآمد. وقتی ناهید میخواهد در ظرفی شیشهای را باز کند، نمیتواند. از شوهرش میخواهد که در آن را باز کند. ناهید میگوید: در این رو باز کن. زورم نمیرسه. امیر یک روز سر تمرین بداهه گفت: «آره، تو زورت فقط به من میرسه.» خیلی حاضرجوابی خوبی بود. این جمله امیر هنوز در نمایشنامه چاپشده هست. یادگاری از اوست. اما بعد از شنیدن آن پچپچهها به این نتیجه رسیدم که از نوشتن دیالوگهای بداهه بازیگران پرهیز کنم. از اجرای نمایش زمستان 66 تربیت شدم که یکی، دو دیالوگ بداهه حتی زیبا و بجای بازیگران را هم در کار وارد نکنم تا پچپچههایی نشنوم که دلخورم کند. حالا چه بشود که از بداهه بازیگران در کار استفاده کنم. یعنی حتی در این کار یادم نیست. اگر هم بداهههایی میگویند در نمایشنامه وارد نمیکنم.
یعنی بازیگران عین متن اجرا میکنند؟
بله. بعضی دیالوگهای کار ممکن است بداهه به نظر برسد، دلیلش این است که من به این شیوه دیالوگنویسی علاقه دارم. اما اگر هم بازیگری بداهه چیزی بگوید که احساس کنم ضرری برای کار نیست، میگذارم بگوید، ولی در نمایشنامه وارد نمیکنم. مثلا «علی سرابی» در همین برهان در صحنه چنین گفت زرتشت میگوید: ما الکمان را آویختیم. من این را وارد نمایشنامه نکردم. دیالوگ جالبی است و من فکر میکنم علی این را دوست دارد بگوید، بیربط به شخصیت هم نیست. اجازه میدهم بگوید. ولی این اجازه معنایش این نیست که در نمایشنامه وارد کنم. اگر درباره دیالوگ بداههها شک داشته باشم، به واکنش تماشاگران توجه میکنم. با واکنش تماشاگران میفهمم دیالوگ خوبی است یا نه. اگر خودم حس کنم بد است یا اگر با واکنش تماشاگران بفهمم بداهه نابجایی است از بازیگر میخواهم دیگر نگوید.
در مورد شخصیت پروفسور شایگان صحبتهای زیادی وجود دارد. اینکه گفته میشود شباهتهایی با استاد «سمندریان» دارد. اما از آن طرف میشود شباهتهایی بین این شخصیت با دکتر داریوش شایگان پیدا کرد که اتفاقا همنام و قیافه این شایگان است. چطور این اسم و گریم سنگین را برای کار انتخاب کردید؟
نه، قرار نبوده این شخصیت شبیه دکتر شایگان باشد. چون اگر حدس میزدم ممکن است «داریوش شایگان» تداعی شود نام شخصیت را عوض میکردم. به همین آسانی به همین خوشمزگی. و اما درباره استاد سمندریان. زمانی که من این نمایشنامه را بازنویسی میکردم ابدا به استاد سمندریان و اینکه نقش شبیه او باشد فکر نمیکردم. حتی روزهای اول تمرین هنوز به فکر بازی بر اساس شخصیت استاد سمندریان نبودیم. اما مدتی بعد چون علی سرابی قرار بود خیلی مسنتر از سن خودش را بازی کند و باید باورپذیر بازی میکرد؛ با اینکه من نگران بودم اصلا علی این نقش را بازی کند، قرار بود بازیگر دیگری این نقش را بازی کند. آن بازیگر نشد و علی از من خواست فرصتی برای بازی در این نقش به او بدهم. من در ماچیسمو هم به علی فرصت بازی در سن بالاتر از سن خودش داده بودم. ولی سن نقش در برهان بالاتر از سن ماچیسمو بود و من نگران بودم علی نتواند. وقتی تمرین را شروع کردیم دیدم خوب از پسش برمیآید. مدتی از تمرین گذشته بود که این پیشنهاد را به او دادم. برای اینکه بازیگر بتواند نقشی دو برابر سن خود بازی کند باید یک معیار واقعی داشته باشد. با خودم گفتم اگر معیاری باشد که من نشناسم به دردم نمیخورد، چون کمک و پیشنهادی نمیتوانم به او بکنم. باید یکی میبود که هر دو هم من و هم بازیگر به اندازه کافی بشناسیمش. یک روز به او گفتم: آقای سمندریان چطور است؟ البته قرار نبود ادای استاد سمندریان را در بیاورد. قرار نیست تماشاگر بیاید و بگوید چه خوب ادای استاد سمندریان را درمیآورد. هدف معیار قرار دادن تکنیک گفتار و اندکی رفتار استاد سمندریان برای باورپذیر کردن نقش بود. دیگر اینکه این شخصیت در نمایش باید دوستداشتنی باشد. از سوی دیگر تداعی استاد سمندریان با مضمون مهم این نمایشنامه (غم از دست دادن) هماهنگ بود. کسانی که میشناسندش، اگر جلوهای از شخصیت دوستداشتنی استاد سمندریان را در بازی علی سرابی ببیند، غم از دست دادن را بیشتر احساس میکنند. وقتی قرار ما شد آقای سمندریان معیار باشد من آمدم و چند دیالوگ اضافه کردم که پیش از آن در نمایشنامه نبود. یکی از این دیالوگها شوخی استاد بود که وقتی در خیابان میدیدمش و میگفتم خیلی خوشحالم که دیدمتان، استاد میگفت: خوشحال باش. اولین باری که این پاسخ شوخطبعانه را از ایشان شنیدم، آنقدر خوشم آمد که به ذهن سپردم تا روزی در نمایشنامهای بنویسمش. هیچ فکر نمیکردم این جمله را روزی در نمایشنامهای از دیوید اوبورن وارد کنم.
ادامه در صفحه 10