|

گفت‌وگو با با ساوالان جماعتی، نقاش

در مرحله‌ «گذر از درختان»

در نقاشی معاصر ایران، هنوز هم نسبت ما با «منظره» تعیین‌ تکلیف نشده است؛ منظره‌ای که در سنت ایرانی، نه صرفا طبیعت، بلکه امتدادی از حافظه، اسطوره و زبان بوده است. در این میان، ساوالان جماعتی از معدود هنرمندانی است که این نسبت را نه در سطح بازنمایی، بلکه در سطح بحران بازتعریف می‌کند.

در مرحله‌ «گذر از درختان»
حسین گنجی روزنامه‌نگار، پژوهش‌گر، منتقد هنرهای تجسمی و مدیر و مشاور ارتباطات و توسعه برند

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

در نقاشی معاصر ایران، هنوز هم نسبت ما با «منظره» تعیین‌ تکلیف نشده است؛ منظره‌ای که در سنت ایرانی، نه صرفا طبیعت، بلکه امتدادی از حافظه، اسطوره و زبان بوده است. در این میان، ساوالان جماعتی از معدود هنرمندانی است که این نسبت را نه در سطح بازنمایی، بلکه در سطح بحران بازتعریف می‌کند. آثار او منظره نیستند، بلکه وضعیت‌اند؛ وضعیت دیدن در زمانه‌ای که وضوح از دست رفته و جهان در مهی از تردید و تعلیق فرورفته است. جماعتی از دل نقاشیخط و سنت طراحی آکادمیک بیرون می‌آید، اما خیلی زود مسیر خود را از هر دو جدا می‌کند. آنچه در آثار او باقی می‌ماند، نه متن است و نه فیگور، بلکه چیزی میان این دو: بقایای حضور. از «روایت گمشده» تا «پس از انسان» و سپس «قره‌آغاج» و «ناطور باد»، او به‌تدریج انسان را از قاب حذف می‌کند و درخت را جایگزین آن می‌سازد؛ درختی که دیگر صرفا عنصر طبیعت نیست، بلکه حامل تاریخ، ایستادگی و حافظه‌ای است که به‌سختی خوانده می‌شود. در نقاشی‌های او، مه نه یک کیفیت بصری، بلکه یک موضع است. مخاطب نمی‌تواند به‌سرعت ببیند، تشخیص دهد یا روایت بسازد. او ناچار است مکث کند، درنگ کند و در فاصله‌ای میان دیدن و ندانستن باقی بماند. این همان جایی است که نقاشی جماعتی از منظره‌نگاری فاصله می‌گیرد و به تأملی درباره «امکان دیدن» تبدیل می‌شود. در گفت‌وگوی پیش‌رو، تلاش کرده‌ام از خلال آثار و سیر تحولی این هنرمند، به پرسش‌هایی بنیادین‌تر برسیم: نسبت او با سنت چیست؟ چرا انسان از آثارش حذف می‌شود؟ درخت برای او چه معنایی دارد؟ و مهم‌تر از همه، آیا این مه، پوشاندن جهان است یا تنها راه دیدن آن؟

0000

*شما فعالیت هنری خود را با خوش‌نویسی و نقاشیخط آغاز کردید، اما خیلی زود از این مسیر فاصله گرفتید. این گسست برای شما یک انتخاب آگاهانه بود یا یک ضرورت درونی؟ چه چیزی در نقاشیخط برایتان کافی نبود؟

من خوش‌نویسی را از کلاس دوم ابتدایی شروع کردم؛ زمانی که برادر بزرگم بهزاد، اولین قدم‌ها را به من یاد داد. سال‌ها این هنر برایم خیلی جدی بود و از سال ۱۳۸۰ یعنی اوایل دوران راهنمایی، اهمیتش برایم بیشتر هم شد. همان زمان بود که کم‌کم با نقاشی و طراحی هم آشنا شدم، اما خوش‌نویسی همیشه برایم هنر اصلی و مهم‌تر بود. بعدها با انتخاب خودم وارد رشته گرافیک در هنرستان شدم. آنجا می‌توانستم هر دو علاقه‌ام را دنبال کنم هم خوش‌نویسی برای کارهایی مثل طراحی آرم و... و هم طراحی و نقاشی. همیشه سعی می‌کردم این دو نگاه را به هم وصل کنم، رفته‌رفته نقاشیخط برایم جدی‌تر شد. با اینکه در دانشگاه رشته نقاشی قبول شدم، باز هم نقاشیخط را دنبال می‌کردم. اما کم‌کم به نقطه‌ای رسیدم که فهمیدم خوش‌نویسی یک هنر چارچوب‌دار و سنتی است، در حالی که نقاشی و طراحی خیلی حسی‌تر و آزادترند. خواسته یا ناخواسته، بین این دو گیر می‌افتادم؛ باید انتخاب می‌کردم که بیشتر به سمت خط بروم یا به سمت نقاشی. مخصوصا در ایران که معمولا خوش‌نویس‌ها وارد نقاشیخط شده‌اند، نه نقاش‌ها، و همین باعث می‌شود در این فضا نقش خط غالب باشد. من آدمی حسی‌ام، روحیه رمانتیستی دارم و این همیشه در من در حال جوشیدن است. کم‌کم احساس کردم آن چارچوب‌های سنتی دیگر برایم معنا و جذابیت قبلی را ندارند. حتی باعث شد نقاشیخط هم کم‌رنگ شود و آرام‌آرام از آن فاصله گرفتم. دیدم این مسیر حداقل برای من، خیلی محدود و دست من در خلاقیت بسته است. ناخواسته باید وارد کارهای دکوراتیو می‌شدم و مدام تکرار، مدام درجا زدن برای همین مسیرم را جدا کردم. طراحی و نقاشی برایم معنای عمیق‌تری داشتند و حس کردم می‌توانم در آنها واقعی‌تر و آزادتر ادامه بدهم. این انتخاب برایم هم آگاهانه بود و هم یک ضرورت؛ برای اینکه خودم را تکرار نکنم و بتوانم رو به جلو حرکت کنم.

*در آثار اولیه‌تان هنوز رد فیگور انسانی دیده می‌شود، اما در مجموعه «پس از انسان» عملا انسان حذف می‌شود. این حذف، یک تصمیم زیبایی‌شناختی است یا یک موضع فلسفی نسبت به جهان معاصر؟

من استثنا نیستم؛ در هنر تصویری ایران در فضای نقاشی فیگوراتیو هم ضعف‌هایی وجود دارد. آنهایی که فیگوراتیو کار می‌کنند مجبور می‌شوند یا سانسور کنند، یا به انتزاعی‌کردن پناه ببرند، یا یک تک‌فیگور بدون فضاسازی را با قدرتِ دست نشان بدهند. به همین خاطر خود مارکت هنر هم بی‌تأثیر نیست. نقاشی فیگوراتیو برای بسیاری از مجموعه‌دارها جذابیتی ندارد. برای همین اعتقاد دارم هنوز ضعف‌هایی در نقاشی فیگوراتیو داریم. این ضعف برای خود من نقاش هم وجود داشت؛ زمانی که فیگور را وارد فضا می‌کردم روی حس کارهایم تأثیر می‌گذاشت و فضای کارها دیگر آن حس را که دنبالش بودم، نداشت. مجبور شدم فیگور انسانی را حذف کنم. چه‌بسا نبودن فیگور به ایهام کارهایم هم کمک می‌کرد. نقش انسان در سنگ‌قبرها، گورها و خیلی جاهای دیگر همیشه به ما یادآوری می‌کرد که یک حضور انسانی وجود داشته؛ چند دقیقه قبل از اتفاق یا چند دقیقه بعد از آن. لحظه، به شکلی مستقیم به نمایش گذاشته می‌شد. حتی اگر فیگور اضافه می‌شد، همه چیز لو می‌رفت. مخاطب دیگر چیزی نمی‌خواست جست‌وجو کند؛ سؤال‌های ذهنی‌اش جواب پیدا می‌کرد و کنجکاوی تمام می‌شد. تو با تصویری روبه‌رو بودی که از قبل برایت آشکار شده بود. من در کارهایم دنبال رازهایی هستم که با مخاطبم در میان می‌گذارم. تو با طبیعتی درگیر می‌شوی که شبیه جهان معاصر است؛ جهانی که همه چیز در آن نزدیک برهوت شده. فضا آشناست، شاید بارها بارها دیده‌ای، اما هم‌زمان غریب هم هست.

*در اغلب آثار شما، نوعی مه یا محوشدگی وجود دارد که مانع از دیدن واضح می‌شود. آیا این مه، تلاشی برای پنهان‌کردن است یا برعکس، راهی برای نزدیک‌ترشدن به حقیقتی که با وضوح قابل دسترسی نیست؟

من محو می‌کنم تا بهتر بفهمم. محو می‌کنم تا بعضی چیزها پنهان بمانند. محو می‌کنم تا به حقیقتی نزدیک شوم که در دل فرم پنهان است. محو می‌کنم تا خود حقیقت در هاله‌ای از ابهام تنفس کند. این کارها را می‌کنم چون می‌خواهم بگویم عناصر فقط صورت ظاهری ندارند؛ وقتی کنار هم قرار می‌گیرند روی هم تأثیر می‌گذارند و شکل تازه‌ای می‌سازند. برای من، مرز فرم کم‌کم معنایش را از دست می‌دهد. همه‌چیز با هم معنا پیدا می‌کند، و همین است که جزئیات آرام‌آرام کم‌رنگ می‌شوند. این یعنی رسیدن به وحدت عناصر.

*در مجموعه‌های اخیر، درخت به عنصر مرکزی تبدیل شده است. این درخت‌ها تا چه اندازه ریشه در تجربه زیسته و جغرافیای آذربایجان دارند و تا چه اندازه به یک زبان نمادین و شخصی تبدیل شده‌اند؟

من همیشه در نقاشی‌هایم تلاش کرده‌ام چیزهایی را تصویر کنم که تجربه زیسته‌ خودم را در آنها داشته باشم. درختان برای من پیوند عمیقی با زندگی و گذشته‌ام دارند؛ پیوندی که همیشه سایه‌ای از حزن هم در آن بوده. درخت ریشه در خاک دارد؛ مثل هر انسان. حالت‌هایی به خود می‌گیرد، فصل‌ها روی آن اثر می‌گذارند، عمر طولانی دارد و...؛ این ویژگی‌ها برای من همیشه شبیه انسان بوده‌اند. مرگ درخت، انگار مرگ یک زیست است؛ مرگ استواری و ایستادگی، مرگ شکوه و عظمت. این مفاهیم کم‌کم در نقاشی‌هایم تبدیل به نماد شدند و حتی وجه انتزاعی‌تری پیدا کردند. تقریبا همه این اتفاقات در مرکزیت کارهایم شکل گرفته‌اند. درخت هنوز برای من یک نماد است، با تمام معناهایش. و آرام‌آرام خودش تبدیل شد به بهانه‌ای برای حضور باد. به همین خاطر، درختان من دیگر برگ ندارند؛ تبدیل به توده‌هایی شده‌اند که جزئیاتشان از بین رفته و در عوض حرکت در آنها پررنگ‌تر شده. رنگ‌ها هم کم‌کم جنبه نمادین پیدا کرده‌اند؛ مثل درختان سرخ. این مسیر، مسیری بوده که آرام‌آرام به سمتش حرکت کرده‌ام.

00

*در بیانیه نمایشگاه «قره‌آغاج» به مقاومت این درخت در برابر شرایط سخت اشاره شده است. آیا این خوانش را تأیید می‌کنید؟ آیا درخت در آثار شما حامل نوعی استعاره اجتماعی یا تاریخی است؟

این اسم برای من دو تا معنی را تداعی می‌کند که هر دو در زبان ترکی ریشه‌دار هستند:

1. قره: در رایج‌ترین معنایش یعنی «سیاهی»، اما یک معنی دیگر هم هست که به «بزرگی»، «عظمت» و «شکوه» اشاره دارد.

2. آغاج: هم که یعنی «درخت».

پس «قره‌آغاج» می‌تواند هم به معنی «درختان تیره» یا «درختان سیاه» باشد و هم به معنی «درختان عظیم»، «درختان باشکوه» و «درختان استوار». گاهی وقت‌ها هم فکر می‌کنند منظورم منطقه‌ای به همین اسم بوده. در واقع این چندگانگی معنایی باعث می‌شود مخاطب بین این برداشت‌ها در چرخش باشه. وقتی درختان تیره را می‌بیند، معنی اول (سیاهی) به ذهنش می‌آید و وقتی درختی را در فضایی متفاوت می‌بیند، معنی دوم (عظمت و شکوه) برایش تداعی می‌شود. این درختان واقعا مقاوم هستند، درست مثل انسان‌ها که در برابر سختی‌ها استوار می‌مانند. اینها مثل ققنوس هستند؛ مرگ برایشان آغاز زندگی دوباره‌ است. چون من خودم اهل شعاردادن در آثار هنری نیستم، این درختان بار معنایی خودشان را دارند و خودشان گویای جامعه‌ای که زیست می‌کنیم هستند.

*در آثار شما می‌توان ردپایی از سنت کلاسیک منظره‌نگاری را دید، اما این سنت در فضایی کاملا معاصر بازتعریف شده است. خودتان این نسبت را چگونه می‌بینید؟ آیا آگاهانه به این سنت ارجاع می‌دهید؟

واقعا شیفته رامبراند هستم و او را خداوندگار نقاشان می‌دانم. این علاقه و ارادت عمیق من به این هنرمند بزرگ، باعث شده تا آثارم ریشه‌های کلاسیک داشته باشند. من همیشه از سنت نقاشی، به‌خصوص تکنیکی که به‌صورت لایه‌لایه اتفاق می‌افتد و با تکنیک گلیز پیش می‌رود، بهره برده‌ام. این شیوه کار باعث می‌شود فضای آثارم عمق بیشتری پیدا کند و به رمزآلودگی اثر هنری بیفزاید. از سوی دیگر، فراموش نمی‌کنم که من یک نقاش معاصر هستم؛ بنابراین، این فضای کلاسیک تنها در شیوه بیان و تکنیک من نقش ایفا می‌کند و به‌نوعی با دغدغه‌های امروزی من پیوند می‌خورد.

*فضای آثار شما اغلب به گذشته‌ای دور و محو اشاره دارد؛ گذشته‌ای که نه کاملا مشخص است و نه کاملا قابل بازسازی. این گذشته برای شما چیست؟ حافظه است، خیال است یا ترکیبی از هر دو؟

می‌توانم بگویم که این موضوع، ریشه‌های عمیقی در گذشته، و حتی در تاروپود تاریخ دارد. عشق و علاقه من به تاریخ، اسطوره‌ها و فولکلور، دریچه‌ای به سوی دنیای خیالات و مطالعاتم گشوده است. این پیوند ناگسستنی میان گذشته و حال، در بسیاری از آثار هنری، به ویژه در نقاشی‌ها، خود را نمایان می‌سازد.

صحنه‌هایی که در تابلوهای نقاشی به تصویر کشیده می‌شوند، اغلب حالتی نمایشی و تئاتری به خود می‌گیرند. این صحنه‌ها گاه آشنا و قابل درک هستند، گویی بخشی از خاطرات جمعی ما را بازتاب می‌دهند؛ اما در مواقعی دیگر، ابهام و رازآلودگی بر آنها سایه می‌افکند و بیننده را به تأمل وامی‌دارد. این تضاد میان وضوح و ابهام، حضور و غیبت و فضایی آکنده از درام، تجربه بصری منحصربه‌فردی را خلق می‌کند که فراتر از یک تصویر صرف است و به قلمرو احساسات و اندیشه‌ها پرواز می‌کند. این همان جایی است که تاریخ، اسطوره و تخیل در هم می‌آمیزند و این آثار را شکل می‌دهند.

*در مجموعه «شهر معکوس»، با نوعی مواجهه با فضای شهری روبه‌رو هستیم. این شهر چرا «معکوس» است؟ چه نسبتی میان این مجموعه و آثار طبیعت‌محور شما وجود دارد؟

«شهر معکوس» نام مجموعه‌ای است که به فضای شهری اختصاص دارد و می‌توانم بگویم طولانی‌ترین دوره فعالیت هنری من تا به امروز محسوب می‌شود. این مجموعه که بیش از ۱۰ سال از آغاز آن می‌گذرد، از سال ۱۳۸۷، هم‌زمان با تحصیل من در رشته نقاشی در مقطع کارشناسی، شروع شد. در طول این سال‌ها، حدود ۳۰۰ اثر در این مجموعه خلق شد. برخی از این آثار دیگر در دسترس نیستند، برخی همچنان موجودند و تعدادی نیز به فروش رسیده‌اند.

تکنیک‌های به‌کاررفته در این مجموعه متنوع بودند؛ از میکس‌مدیا گرفته تا طراحی و چاپ دستی و آبرنگ، اما بخش اعظم آثار به تکنیک چاپ دستی اختصاص داشت. مشکلی که در چاپ دستی ایران، به‌ویژه در تکنیک فتو اچینگ (photo-etching)، با آن روبه‌رو بودیم، انتقال تصویر به پلیت در اتاق تاریک بود که بسیار سخت و زمان‌بر بود. همچنین دسترسی به دستگاه اگراندیستور (grandisseur) نیز وجود نداشت. در چنین شرایطی، من اولین نفری بودم که موفق شدم با استفاده از تینر فوری، تصویر را روی پلیت مسی منتقل کنم. پس از آن، با آقای وکیلی تماس گرفتم و موضوع را با ایشان در میان گذاشتم. به آتلیه ایشان رفتیم و تست چاپ را انجام دادیم که خوشبختانه نتیجه مطلوبی داشت. این روش نه‌تنها در زمان و هزینه صرفه‌جویی قابل توجهی ایجاد کرد، بلکه تکنیک فتو اچینگ را برای همه، به‌خصوص شاگردان آقای وکیلی، بسیار در دسترس‌تر ساخت. پیش از این نیز، شیوه استفاده از تینر را روی مقوا امتحان کرده بودم و برخی هنرمندان از آن استفاده می‌کردند، اما این اولین بار بود که این روش را برای چاپ دستی به کار گرفتم و آن را با آقای وکیلی در میان گذاشتم. پس از آن، کار بر روی مجموعه «شهر معکوس» را با همین شیوه آغاز کردم. این تکنیک به عنوان یک ماده اولیه و خام عمل می‌کرد و من پس از آن، با آبرنگ روی هر کدام از این آثار کار می‌کردم. «شهر معکوس» در واقع انتقال معکوس تصویر بر روی مقوا بود و یکی از دغدغه‌های اصلی من در این مجموعه، به تصویر کشیدن ساختمان‌های روبه‌رو روی ساختمان‌های شیشه‌ای مقابل بود. این تصاویر به شکلی اغراق‌آمیز و جالب بر روی شیشه این ساختمان‌ها منعکس می‌شدند و همین موضوع، سوژه جذابی برای من به وجود آورد. در واقع، مجموعه «شهر معکوس» آن‌طور که باید دیده نشد و شاید بتوانم بگویم کمتر با این آثار شناخته شده‌ام و ارتباط چندانی نیز با مجموعه‌های بعدی‌ام نداشت، با وجود اینکه این آثار، حاصل زندگی من در تهران بودند.

0

*آثار شما به‌سادگی قابل خواندن نیستند و مخاطب را در وضعیت تعلیق قرار می‌دهند. تا چه اندازه به نقش فعال مخاطب در تولید معنا باور دارید و به اینکه فهمیده شود فکر کردید؟

از دیدگاه من، یک اثر هنری تنها زمانی معنا پیدا می‌کند که مخاطبی در مقابل آن قرار بگیرد. اگر مخاطب را از چرخه اثر هنری حذف کنیم، نتیجه چیزی جز تولید آثاری نخواهد بود که یا در گوشه‌ای انبار می‌شوند و یا پس از خلق، از بین می‌روند. ما نمی‌توانیم مخاطب را نادیده بگیریم؛ اثر هنری پس از تولید، حیات مستقلی می‌یابد که از کنترل خالق خود فراتر می‌رود. شخصا باور دارم که آثارم برای مخاطب قابل درک هستند، هرچند که شاید او را در حالتی از تعلیق قرار دهم. این حالت تعلیق، دقیقا همان هدفی است که من دنبال می‌کنم. فضایی که من در پی آن هستم، حال و هوایی رازآلود و نه چندان شفاف است تا مخاطب در حالت ابهام قرار گیرد؛ این یکی از ویژگی‌های بنیادین آثار من است. من همه چیز را به وضوح برای مخاطب بازگو نمی‌کنم، بلکه او را به چالش می‌کشم تا بتواند با اثر درگیر شود، به آن بیندیشد و زبانی برای خوانش آن بیابد. هدف من نه دورکردن مخاطب است و نه ارائه اثری کاملا گنگ؛ بلکه او را در فاصله‌ای میان این دو نگه می‌دارم.

*بسیاری از آثار شما در نوری میان روز و شب، گرگ و میش اصطلاحا اتفاق می‌افتند. این انتخاب تا چه حد آگاهانه است؟ آیا این زمان یا حالت خاص از روز، برای شما حامل معنای خاصی است؟

بله انتخاب آگاهانه است. من فضایی می‌خواهم که به حسم کمک کند. از سوی دیگر متناسب با فضا از تکنیک کلاسیک بهره می‌گیرم که به این حال خیلی کمک می‌کند. اینها باعث می‌شود به بیانم نزدیک شود. لحظه‌ای هست که وهم در تصویر معنا دارد، چیزی که من به آن علاقه دارم.

*سطوح آثار شما اغلب خراشیده، لایه‌لایه و فرسوده به نظر می‌رسند. این کیفیت مادی تا چه اندازه در خدمت مفهوم قرار دارد؟ آیا می‌توان آن را نوعی «فرسایش زمان» در سطح بوم دانست؟

من در مسیر کشف و تقویت بیان هنری شخصی خودم هستم و برای رسیدن به این هدف، از هر امکانی بهره می‌برم. یکی از روش‌هایی که به من در این مسیر کمک می‌کند، استفاده از بافت‌های ضخیم در نقاشی است. من کار نقاشی را تا جایی پیش می‌برم که یک مرحله از آن به اتمام برسد. سپس، شروع به خراشیدن لایه‌های رنگ می‌کنم؛ این خراش‌ها گاهی تا حدی عمیق هستند که حس کندن را القا می‌کنند. این فرایند را بارها و بارها تکرار می‌کنم تا به کیفیتی که در ذهنم دارم، دست پیدا کنم. حتی شاید در برخی جاها به پارچه بوم لطمه بزنم البته که این شیوه جزء کار من است. در این شیوه، رنگ‌های زیرین خود را نمایان می‌کنند و اگر احساس کنم جایی زیاده‌روی کرده‌ام، دوباره آن قسمت را با رنگ می‌پوشانم. به همین دلیل، عمل کندن و خراشیدن رنگ، اتفاقات بصری جذابی را به وجود می‌آورد که کاملا بداهه هستند. تکه‌های رنگی بسیار شارپ از دل کار بیرون می‌آیند و حس و حالی منحصربه‌فرد ایجاد می‌کنند. این تکنیک، هم حس کهنگی را به کار می‌بخشد و هم در تصاویری مانند درختان، حس حرکت باد و نسیم را در میان شاخ و برگ‌ها تداعی می‌کند. این حس شبیه به زمانی است که عناصر طبیعی مانند سنگ و برگ توسط باد به اهتزاز درمی‌آیند و به هوا بلند می‌شوند؛ این همان حسی است که من می‌خواهم القا کنم. این شیوه خلاقانه، کمک شایانی به بیان درونی من می‌کند.

*در برخی آثار، مانند تصویر پرنده مرده، با نشانه‌هایی از مرگ مواجهیم. این موتیف‌ها چه جایگاهی در جهان تصویری شما دارند؟

مرگ پرندگان، به‌ویژه کلاغ‌ها، برای من نمادی از مرگ تمدن است. کلاغ، پرنده‌ای با عمر طولانی و هوش سرشار، کمتر شاهد مرگش بوده‌ایم. در واقع، من لحظه مرگ را به تصویر می‌کشم؛ حالتی از مسخ‌شدگی در برابر مرگ. بیشتر این آثار طراحی هستند. کلاغ سیاه، با رنگ ذاتی خود، نیازی به رنگ‌ ندارد. بازی با تضاد میان سفیدی و سیاهی، یاری‌گر بزرگی در نمایش مفهوم مرگ بوده است. تصویر پرنده، صرفا برای من طبیعت بی‌جان نبود؛ فراتر از آن بود. شاید در بسیاری از جاها، پرنده به عنوان بخشی از طبیعت بی‌جان حس شده باشد، اما در اینجا تلاش کرده‌ام تا با تمرکزی ویژه بر خود پرنده، نگاهی متفاوت و خاص ارائه دهم.

*کار شما در نسبت با جریان‌های اصلی نقاشی معاصر ایران -از فیگوراتیو اجتماعی تا انتزاع شاعرانه- در کجا قرار می‌گیرد؟ خودتان این جایگاه را چگونه تعریف می‌کنید؟

من خودم را فردی با گرایش‌های کلاسیک و نئوکلاسیک می‌دانم. این در حالی است که برخی از دوستان، مرا در دسته‌ رمانتیک‌ها یا نئورمانتیک‌ها طبقه‌بندی می‌کنند. با این وجود، درگیرشدن با این دسته‌بندی‌ها برایم اولویت چندانی ندارد؛ چراکه تلاش می‌کنم آنچه را که از نظر درونی درست می‌یابم، دنبال کنم و از جریان‌های هنری و مد روز فاصله بگیرم. مد، با الزامات و اقتضائات خاص خود، با روحیه و شخصیت من سازگار نیست. هدف من این است که هنر نقاشی را با خلوص آن دنبال کنم، نه اینکه آن را بر موج‌های زودگذر سوار کنم. هرچند ممکن است مد در دیده‌شدن و فروش آثارم تأثیرگذار باشد، اما من چنین مسیری را برای خود نمی‌پسندم.

*حضور در آرت‌فرها و نمایشگاه‌های خارج از ایران چه تأثیری بر نگاه شما داشته است؟ آیا مخاطب غیرایرانی خوانش متفاوتی از آثار شما ارائه می‌دهد؟

بله نگاه‌های متفاوتی را تجربه می‌کنم؛ متفاوت‌تر از چیزی که در ایران است. بسیار برایم جذاب است. اثر هنری مانند پیاز لایه‌لایه است. هر مخاطب نگاه جذابی دارد و تفسیر متفاوت؛ اولا این باعث می‌شود دیده شوی، دیده‌شدن مثبت است و روی کار تأثیر خوبی دارد. از سوی دیگر مخاطب‌ها تعریف‌های متفاوتی دارند که در رشد هنرمند خیلی خوب است.

*با توجه به سیر تحولی آثار شما، آیا همچنان درخت به‌عنوان عنصر مرکزی باقی خواهد ماند یا به‌ دنبال گشودن مسیرهای تازه‌ای هستید؟

در مقطعی از زندگی و مسیر هنری‌ام هستم که تکرار، بزرگ‌ترین اشتباه ممکن به نظر می‌آید. برای من، هر مجموعه هنری چندین سال زمان می‌برد و در تلاشم فضاهای جدیدتری را تجربه کنم؛ هرچند می‌دانم این مسیر ممکن است همیشه باب میل بازار هنر نباشد. اما من تصمیم گرفتم فضای کاری خودم را تغییر بدهم. آفت بزرگ تکرار است. وقتی هنر و هنرمند خودش را تکرار می‌کند این مسئله به خصوص با افزایش سن بیشتر اهمیت پیدا می‌کند. اعتقاد دارم در سنی هستم که نباید اجازه بدهم این اتفاق بیفتد. در حال حاضر، احساس می‌کنم در مرحله «گذر از درختان» هستم. نمی‌دانم کی به نتیجه جدیدی برسم، اما قطعا دارم از فضاهای قبلی فاصله می‌گیرم و تجربه‌های جدیدی را رقم می‌زنم. امیدوارم در سال جدید بتوانم به نتیجه دلخواهی برسم. با اینکه در حال کار روی تجربه‌های جدید هستم و آزمون و خطا می‌کنم، اما هنوز رضایت قلبی کامل را به دست نیاورده‌ام.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.