به احترام غلامحسين نقشينه و سالمرگش (۱۸ خرداد ۱۳۷۵)
او هميشه زنده است
سينا خزيمه: تاريخ ميلادش را در سجل يا سهجلدش نوشته بودند «عقرب 1287» که بعدها شد يکم آبان 1287. آخر آن زمانها شناسنامهها را تاريخ نميگذاشتند. جدش محمدعلي نقشينه صدرالتجّار، در دوره دوم مشروطه با حاج معينالتجار بوشهري از خرمشهر نماينده مجلس بودند. به کودکي به مکتبخانه فرستاده بودندش و بعدها به سال 1304 تصديق ششم ابتدايي گرفت. ميرسيد عليخان نصر از چين و فرانسه، تئاتر آموخته بود و اينجا گروهي 10نفره داشت که بعدها گروه «کمدي ايران» ميگفتندش. 10 نفر محمود معاون شهرباني و مدير مجله شهرباني ـ پدر پري اميرحمزه ـ و طيبزاده و ميرزا محمدعليخان ملکنيا رئيس سازمان آب شهرداري و محمود اخوان ـ محمود ظهيرالديني ـ و احمد نامدار و معزالدين فکري و رفيع حالتي و فضلالله بايگان بودند. اساس تئاتر ايران را اينها پايه نهادند؛ تا قبل از اين که نمايش ايران فقط در تعزيه خلاصه ميشد. آن زمان رفيع حالتي و فضلالله بايگان نقش زن را بازي ميکردند. تئاترها يا در باغ اتحاديه بود يا در باغ فخرالدوله. پدرش دستي به ساز داشت و بويي از هنر برده بود، اولبار او را به تئاتر بُرد ولي غلامحسين کوچک تمايلي نشان نداد.
تئاتررفتنها تکرار ميشد و آخر، شد آن چيزي که بايد ميشد. غلامحسينِ کودک علاقهمند تئاتر شد. اولين پيسي که در کودکي در آن بازي کرد، «سه يار دبستاني» بود که در آن نقش دخترکي را اجرا ميکرد که عروسکي به بغل داشت و ميخواند: «من کجا لالا کنم؟ يار من کجا لالا کنه؟ و...».
پنجشاهي يا 25 دينار نيز ميگرفت. اولين حضور جدياش در صحنه، «مهر و وفا و عشق و صفا» بود که با حسين خيرخواه و مهدي قليميرزا ملکآرا و محمد ظهيرالديني اجرا کرد و اتفاقا اولين تجربهاش در نوشتن نمايشنامه نيز بود. بعدها «قتل يزگرد سوم» را هم نوشت که رژيم وقت اجازه اجرايش را نداد، آخر شاه ُشي نبايد باب ميشد. «مرد ابله و زن مکاره» را هم نوشت که دارالفنونيها اجرايش کردند. رفيقش در آن دوران نيز شناسِ عام و خاص است: «علياصغر گرمسيري» که سمت حسابداري وزارت پيشه و هنر را داشت، در همان وزارتخانهاي که نقشينه در قسمت معدنش کار ميکرد. سيدعليخان نصر نيز معاون همين وزارت بود. او کلاسهاي تئاتر و نمايش داشت که نقشينه و گرمسيري هر دو شاگردانش بودند. تا سال 1310 جسته گريخته کار نمايش ميکرد، تا اوايل 1313 نيز به سربازي بود. قبلتر يعني در سال 1308 در چند نمايش از ميرسيفالدين کرمانشاهي بازي کرد، همان که تئاتري تابستاني بنيان نهاد. عبدالحسين نوشين و ارباب افلاطون و گوهر خاکپور نيز تئاتر لالهزار و تئاتر پارس را داشتند. تئاتر کشور را نيز برادرِ علياصغر گرمسيري داشت. کرمانشاهي بعدها از نامهربانيها دچار يأس و نوميدي
شد و يک روز که در پي حادثهاي در گيرودار ساختن دکور بود، چيزي به سرش افتاد و ميخي به سرش رفت و غرق در خون، با مشروب و کمي ترياک خودش را کشت. غلامحسين نقشينه از اولين کساني است که در بازيگري تئاتر و در نمايش ايراني خودش را نشان داد. آن دوران بين اداره تئاتر و سينما خطکشيهايي وجود داشت که مثلا اگر کسي از اداره تئاتر پا به سينما ميگذاشت، تئاتريها طردش ميکردند ولي به هر حال اولين تجربه بازيگري غلامحسين نقشينه اولين تجربه کارگردانياش نيز بود. سال 1332 فيلمي ساخت به نام «ميهنپرست». آنچنان که از نام فيلم پيداست، فيلم خط و ربطي ميهنپرستانه داشت. حميده خيرآبادي و علي تابش و تقي ظهوري همبازيهايش بودند. تا نيمه دوم دهه 40 و ظهور سينماگراني با تفکر و سبک و سياق جديد يا همان موج نوي سينماي ايران، نقشينه در 12 فيلم ديگر نيز بازي کرده بود که در بين آنها فيلمهايي نوتر از آنچه سينماي رايج بود نيز وجود داشت، مثل «پرستوها به لانه باز ميگردند» از مجيد محسني به سال 1342. اما اولين حضور او در فيلمي متفاوت از سينماي رايج يا همان فيلمفارسي، فيلم «سه ديوانه»ي جلال مقدم بود که در آن همبازي محمد متوسلاني و گرشا رئوفي و
منصور سپهرنيا شد. کمدي روشنفکرانه جلال مقدم اما نتوانست در گنداب سينماي آن سالها خودي نشان دهد.
سه سال بعد از «سه ديوانه»؛ يعني به سال 1350 او در فيلمي از محمدعلي جعفري بازي کرد به نام «الکي» که نقش پدر زري خوشکام ـ زهرا حاتمي ـ را بازي ميکرد. فيلم، داستان اعتياد يک ورزشکار بود که با عشق دختري خود را از منجلاب نجات ميداد. بعد از «الکي» ديگر نقشينه کار نکرد تا چهار سال بعد. کتاب «داييجان ناپلئون»، نوشته ايرج پزشکزاد به چاپ ششم رسيده بود ـ انتشارات صفيعليشاه ـ در سال 1354. ايرج گرگين مدير شبکه دوم تلويزيون ملي ايران بود که پيشنهاد ساخت سريال از روي کتاب را به ناصر تقوايي جوان داد که سه فيلم سينمايي و چند مستند در کارنامه داشت. تقوايي براي نقش داييجان ناپلئون، غلامحسين نقشينه را انتخاب کرد. عکس روي جلد کتاب کار صادق تبريزي بود. همگان گمان ميکنند صورت داييجان روي جلد کتاب از روي صورت غلامحسين نقشينه کشيده شده است، درحاليکه اينطور نبود. براي همين نيز پزشکزاد از انتخاب نقشينه و شباهتش به عکس داييجانِ روي جلد کتاب مبهوت و متحير شده بود. کتاب، جديترين و ماندگارترين متن طنز در تاريخ ادبيات فارسي بود و هست. بازي در سريال داييجان ناپلئون، براي غلامحسين نقشينه، مُهر شناسايي او تا آخرين روزهاي حيات
هنرياش شد. اقتباس درخشان ناصر تقوايي علاوهبر بازي باورنکردني غلامحسين نقشينه در نقش اصلي آن سريال، آنقدر در بين عام و خاص گل کرد که نقلش به مجلس نيز کشيده شد. نقشينه چنان حضوري در آن نقش داشت که هيچکس تا همين حالا نيز نميتواند بازيگري جز او را در آن نقش متصور شود. هر کس در کارنامه هنري خويش گُلي اگر زده باشد، گُلِ نقشينه، داييجان ناپلئون آن سريال تلويزيوني بود. به تقوايي اعتمادي تاموتمام داشت. خودش ميگفت تقوايي اگر بگويد بمير، من ميميرم. نقشينه، نقش وطنپرست متوهمي را داشت که تکان زمين و زمان را از جانب اجنبيجماعت ميديد. آخر هم در پس خندههايي که توهمات او ميزاييد، به وقت مرگش در سريال، اشکها نيز گرفت. قبل از داييجان، او تا سال 1353 پايش را به تلويزيون نگذاشته بود تا به خواست پسر يکي از دوستانش به تلويزيون رفت و «قناري خانم رويت و قمار» را اجرا کرد. نقشينه به ديدن تئاتري رفته بود - همان سالها که داوود رشيدي مدير نمايشهاي تلويزيون بود- که ناصر تقوايي و برادرش، محسن تقوايي، پيشنهاد بازي در سريال را داده بودندش و 17 جلد سناريو به او دادند و او خواند و حظ کرد و پيشنهاد بازي را پذيرفت. مرگ
داييجان ناپلئون در سريال درواقع به نوعي مرگ غلامحسين نقشينه نيز بود، چراکه او ديگر نتوانست خود را آنچنانکه بايد، نشان دهد. نميشد، هم، سنش بالا بود و روزگار مجالي براي خودنمايي نميدادش. بعد از انقلاب او در چند فيلم مثل «آقاي هيروگليف»، ساخته غلامعلي عرفان به سال 1359 يا «وکيل اول» جمشيد حيدري به سال 1365 بازي کرد، اما فقط در ناخدا خورشيد ناصر تقوايي ديده شد. آنها که ناخدا خورشيد درخشان تقوايي را ديدهاند، از ديدن غلامحسين نقشينه در آن حضور کوتاه که نقش عربي تاجر را در حال معامله مرواريد داشت، لبخند شادماني زدند، آخر او داييجان ناپلئون بود. در فيلم «تشکيلات» منوچهر مصيري ـ پسر نعمت مصيري ـ به سال 1365 يا در فيلم «افسون» از محمدرضا صفوي به سال 1367 هم بازي کوتاهي داشت تا رسيد به تکمضراب آخر؛ يعني سال 1368 و فيلم «اي ايران» ناصر تقوايي. اي ايران را وقتي بازي ميکرد، زنش مرد و نقشينه از عشق تهي شد و ديگر بازي نکرد. رها کرد و نشست خانه تا در 18 خرداد 1375 ديگر جسمش نباشد. جسمش نيست شد، ولي خودش نه، هنوز زنده است، چراکه صداي داييجان ناپلئون تا دنيا دنياست، از گوشها و جانهاي ما بيرون نخواهد رفت. غلامحسين
نقشينه فعلا خواب است،
او هميشه زنده است.
سينا خزيمه: تاريخ ميلادش را در سجل يا سهجلدش نوشته بودند «عقرب 1287» که بعدها شد يکم آبان 1287. آخر آن زمانها شناسنامهها را تاريخ نميگذاشتند. جدش محمدعلي نقشينه صدرالتجّار، در دوره دوم مشروطه با حاج معينالتجار بوشهري از خرمشهر نماينده مجلس بودند. به کودکي به مکتبخانه فرستاده بودندش و بعدها به سال 1304 تصديق ششم ابتدايي گرفت. ميرسيد عليخان نصر از چين و فرانسه، تئاتر آموخته بود و اينجا گروهي 10نفره داشت که بعدها گروه «کمدي ايران» ميگفتندش. 10 نفر محمود معاون شهرباني و مدير مجله شهرباني ـ پدر پري اميرحمزه ـ و طيبزاده و ميرزا محمدعليخان ملکنيا رئيس سازمان آب شهرداري و محمود اخوان ـ محمود ظهيرالديني ـ و احمد نامدار و معزالدين فکري و رفيع حالتي و فضلالله بايگان بودند. اساس تئاتر ايران را اينها پايه نهادند؛ تا قبل از اين که نمايش ايران فقط در تعزيه خلاصه ميشد. آن زمان رفيع حالتي و فضلالله بايگان نقش زن را بازي ميکردند. تئاترها يا در باغ اتحاديه بود يا در باغ فخرالدوله. پدرش دستي به ساز داشت و بويي از هنر برده بود، اولبار او را به تئاتر بُرد ولي غلامحسين کوچک تمايلي نشان نداد.
تئاتررفتنها تکرار ميشد و آخر، شد آن چيزي که بايد ميشد. غلامحسينِ کودک علاقهمند تئاتر شد. اولين پيسي که در کودکي در آن بازي کرد، «سه يار دبستاني» بود که در آن نقش دخترکي را اجرا ميکرد که عروسکي به بغل داشت و ميخواند: «من کجا لالا کنم؟ يار من کجا لالا کنه؟ و...».
پنجشاهي يا 25 دينار نيز ميگرفت. اولين حضور جدياش در صحنه، «مهر و وفا و عشق و صفا» بود که با حسين خيرخواه و مهدي قليميرزا ملکآرا و محمد ظهيرالديني اجرا کرد و اتفاقا اولين تجربهاش در نوشتن نمايشنامه نيز بود. بعدها «قتل يزگرد سوم» را هم نوشت که رژيم وقت اجازه اجرايش را نداد، آخر شاه ُشي نبايد باب ميشد. «مرد ابله و زن مکاره» را هم نوشت که دارالفنونيها اجرايش کردند. رفيقش در آن دوران نيز شناسِ عام و خاص است: «علياصغر گرمسيري» که سمت حسابداري وزارت پيشه و هنر را داشت، در همان وزارتخانهاي که نقشينه در قسمت معدنش کار ميکرد. سيدعليخان نصر نيز معاون همين وزارت بود. او کلاسهاي تئاتر و نمايش داشت که نقشينه و گرمسيري هر دو شاگردانش بودند. تا سال 1310 جسته گريخته کار نمايش ميکرد، تا اوايل 1313 نيز به سربازي بود. قبلتر يعني در سال 1308 در چند نمايش از ميرسيفالدين کرمانشاهي بازي کرد، همان که تئاتري تابستاني بنيان نهاد. عبدالحسين نوشين و ارباب افلاطون و گوهر خاکپور نيز تئاتر لالهزار و تئاتر پارس را داشتند. تئاتر کشور را نيز برادرِ علياصغر گرمسيري داشت. کرمانشاهي بعدها از نامهربانيها دچار يأس و نوميدي
شد و يک روز که در پي حادثهاي در گيرودار ساختن دکور بود، چيزي به سرش افتاد و ميخي به سرش رفت و غرق در خون، با مشروب و کمي ترياک خودش را کشت. غلامحسين نقشينه از اولين کساني است که در بازيگري تئاتر و در نمايش ايراني خودش را نشان داد. آن دوران بين اداره تئاتر و سينما خطکشيهايي وجود داشت که مثلا اگر کسي از اداره تئاتر پا به سينما ميگذاشت، تئاتريها طردش ميکردند ولي به هر حال اولين تجربه بازيگري غلامحسين نقشينه اولين تجربه کارگردانياش نيز بود. سال 1332 فيلمي ساخت به نام «ميهنپرست». آنچنان که از نام فيلم پيداست، فيلم خط و ربطي ميهنپرستانه داشت. حميده خيرآبادي و علي تابش و تقي ظهوري همبازيهايش بودند. تا نيمه دوم دهه 40 و ظهور سينماگراني با تفکر و سبک و سياق جديد يا همان موج نوي سينماي ايران، نقشينه در 12 فيلم ديگر نيز بازي کرده بود که در بين آنها فيلمهايي نوتر از آنچه سينماي رايج بود نيز وجود داشت، مثل «پرستوها به لانه باز ميگردند» از مجيد محسني به سال 1342. اما اولين حضور او در فيلمي متفاوت از سينماي رايج يا همان فيلمفارسي، فيلم «سه ديوانه»ي جلال مقدم بود که در آن همبازي محمد متوسلاني و گرشا رئوفي و
منصور سپهرنيا شد. کمدي روشنفکرانه جلال مقدم اما نتوانست در گنداب سينماي آن سالها خودي نشان دهد.
سه سال بعد از «سه ديوانه»؛ يعني به سال 1350 او در فيلمي از محمدعلي جعفري بازي کرد به نام «الکي» که نقش پدر زري خوشکام ـ زهرا حاتمي ـ را بازي ميکرد. فيلم، داستان اعتياد يک ورزشکار بود که با عشق دختري خود را از منجلاب نجات ميداد. بعد از «الکي» ديگر نقشينه کار نکرد تا چهار سال بعد. کتاب «داييجان ناپلئون»، نوشته ايرج پزشکزاد به چاپ ششم رسيده بود ـ انتشارات صفيعليشاه ـ در سال 1354. ايرج گرگين مدير شبکه دوم تلويزيون ملي ايران بود که پيشنهاد ساخت سريال از روي کتاب را به ناصر تقوايي جوان داد که سه فيلم سينمايي و چند مستند در کارنامه داشت. تقوايي براي نقش داييجان ناپلئون، غلامحسين نقشينه را انتخاب کرد. عکس روي جلد کتاب کار صادق تبريزي بود. همگان گمان ميکنند صورت داييجان روي جلد کتاب از روي صورت غلامحسين نقشينه کشيده شده است، درحاليکه اينطور نبود. براي همين نيز پزشکزاد از انتخاب نقشينه و شباهتش به عکس داييجانِ روي جلد کتاب مبهوت و متحير شده بود. کتاب، جديترين و ماندگارترين متن طنز در تاريخ ادبيات فارسي بود و هست. بازي در سريال داييجان ناپلئون، براي غلامحسين نقشينه، مُهر شناسايي او تا آخرين روزهاي حيات
هنرياش شد. اقتباس درخشان ناصر تقوايي علاوهبر بازي باورنکردني غلامحسين نقشينه در نقش اصلي آن سريال، آنقدر در بين عام و خاص گل کرد که نقلش به مجلس نيز کشيده شد. نقشينه چنان حضوري در آن نقش داشت که هيچکس تا همين حالا نيز نميتواند بازيگري جز او را در آن نقش متصور شود. هر کس در کارنامه هنري خويش گُلي اگر زده باشد، گُلِ نقشينه، داييجان ناپلئون آن سريال تلويزيوني بود. به تقوايي اعتمادي تاموتمام داشت. خودش ميگفت تقوايي اگر بگويد بمير، من ميميرم. نقشينه، نقش وطنپرست متوهمي را داشت که تکان زمين و زمان را از جانب اجنبيجماعت ميديد. آخر هم در پس خندههايي که توهمات او ميزاييد، به وقت مرگش در سريال، اشکها نيز گرفت. قبل از داييجان، او تا سال 1353 پايش را به تلويزيون نگذاشته بود تا به خواست پسر يکي از دوستانش به تلويزيون رفت و «قناري خانم رويت و قمار» را اجرا کرد. نقشينه به ديدن تئاتري رفته بود - همان سالها که داوود رشيدي مدير نمايشهاي تلويزيون بود- که ناصر تقوايي و برادرش، محسن تقوايي، پيشنهاد بازي در سريال را داده بودندش و 17 جلد سناريو به او دادند و او خواند و حظ کرد و پيشنهاد بازي را پذيرفت. مرگ
داييجان ناپلئون در سريال درواقع به نوعي مرگ غلامحسين نقشينه نيز بود، چراکه او ديگر نتوانست خود را آنچنانکه بايد، نشان دهد. نميشد، هم، سنش بالا بود و روزگار مجالي براي خودنمايي نميدادش. بعد از انقلاب او در چند فيلم مثل «آقاي هيروگليف»، ساخته غلامعلي عرفان به سال 1359 يا «وکيل اول» جمشيد حيدري به سال 1365 بازي کرد، اما فقط در ناخدا خورشيد ناصر تقوايي ديده شد. آنها که ناخدا خورشيد درخشان تقوايي را ديدهاند، از ديدن غلامحسين نقشينه در آن حضور کوتاه که نقش عربي تاجر را در حال معامله مرواريد داشت، لبخند شادماني زدند، آخر او داييجان ناپلئون بود. در فيلم «تشکيلات» منوچهر مصيري ـ پسر نعمت مصيري ـ به سال 1365 يا در فيلم «افسون» از محمدرضا صفوي به سال 1367 هم بازي کوتاهي داشت تا رسيد به تکمضراب آخر؛ يعني سال 1368 و فيلم «اي ايران» ناصر تقوايي. اي ايران را وقتي بازي ميکرد، زنش مرد و نقشينه از عشق تهي شد و ديگر بازي نکرد. رها کرد و نشست خانه تا در 18 خرداد 1375 ديگر جسمش نباشد. جسمش نيست شد، ولي خودش نه، هنوز زنده است، چراکه صداي داييجان ناپلئون تا دنيا دنياست، از گوشها و جانهاي ما بيرون نخواهد رفت. غلامحسين
نقشينه فعلا خواب است،
او هميشه زنده است.