مهم است که با هم باشیم
تعطیلات تمام شده و تمام نشده. روی تقویم، 13 را به در کردهایم و پیشبینیمان در روزهای اینچنینی، فوران ماشینها و آدمها بوده در خیابانهای این شهر شلوغ کلان درندشت. اما گویی تعطیلات تمام نشده. خیلیها همچنان در سفر ماندهاند؛ سفری تحمیلی، سفری بیعیش و بیخوشی. میگویند کجا برگردیم؟ نه مدرسهای باز شده و نه دانشگاهی و نه کار و باری و غیر از همه اینها، تهران زیر موشک و پهپاد است.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
هدی امین-عکاس و کارآفرین: الف. تعطیلات تمام شده و تمام نشده. روی تقویم، 13 را به در کردهایم و پیشبینیمان در روزهای اینچنینی، فوران ماشینها و آدمها بوده در خیابانهای این شهر شلوغ کلان درندشت. اما گویی تعطیلات تمام نشده. خیلیها همچنان در سفر ماندهاند؛ سفری تحمیلی، سفری بیعیش و بیخوشی. میگویند کجا برگردیم؟ نه مدرسهای باز شده و نه دانشگاهی و نه کار و باری و غیر از همه اینها، تهران زیر موشک و پهپاد است.
نیمی از فروردین را گذراندیم؛ زیر موشک، بمب و انفجار. با ترس، بهت، حیرت و اضطراب. با خشم و کینه و عصبانیت. با رواداری و تابآوری. شیشهها را چسب زدیم و ماندیم. تشکها را از اتاق به هال کشاندیم و ماندیم. شبها کنار هم خوابیدیم به تماشای فیلم و سریال تا صدای جنگنده تنمان را کمتر بلرزاند. تا حواس خودمان را پرت کنیم از صدای پشت هم جنگنده و پدافند. گاهی که توان ذهنی فیلم عمیق نداریم، به فیلمهای دوزاری رو میآوریم. تازه فهمیدهایم که دوزاریها برای چه ساخته شدهاند. عجب روزگاری! سطح توقعاتمان چقدر زیر و زبر شده است؛ از نگاهمان به آدمهای سیاسیمان گرفته تا سلیقه سینماییمان. گاهی توانمان تمام میشود از بحثهای تکراری. چقدر حیرت میکنیم از تزهای ارسالی هموطنان خارجنشین یا حتی از نظرات دوستان داخلیمان. هی فاز تابآوری برمیداریم و رواداریمان گُل میکند که از دریچه آنها به ماجرا نگاه کنیم و باز، هی خشممان بالا میآید و هرچه تابآوری است را میشوید و با خودش به چاه فراموشی میبرد. چه بر سرمان آمده؟
ب. امروز همسایهمان را دیدم. برخلاف جنگ ۱۲روزه این بار جایی نرفتهاند. میگوید دخترش دیگر حاضر نیست خانه را ترک کند، میگوید اگر قرار است خانهشان موشک بخورد، بهتر است خودش هم همینجا بمیرد، در خانه. میگوید ولی پسر بزرگش میترسد. از روز اول رفتهاند دماوند. نوروز که او را دیده، تمام مدت ناخنهایش را میجویده. دیروز پسرش را در کوچه دیدم؛ مردی سیوچندساله، مهندس معمار، خوشرو و سرحال. اما هیچکدام از این ویژگیها نتوانسته مانع جویدن ناخنهایش شود. ترس است دیگر؛ نه معمار میشناسد، نه اخلاق خوش و نه سنوسال. امروز هرچه سعی کردم مرد جوان را در حال جویدن ناخن تصور کنم، نتوانستم.
ج. صبح باید جایی میرفتم. راننده اسنپ، آقای سپیدموی سنوسالداری بود. بعد از ردوبدل چند جمله، معلوم شد از دو گروه مختلف فکری هستیم. اما مهربان و بااخلاق بود. در دلم گفتم من تو را دوست دارم حتی در جناح مخالف. تمام مسیر با هم حرف زدیم؛ گاهی موافق هم و گاهی مخالف. اما کیف کردم از این گفتوگو. فکر کردم همین درست است؛ قرار نیست مثل هم فکر کنیم ولی قرار است به کرامت انسانی هم احترام بگذاریم. در آخر گفت دخترم، امیدوارم هر اتفاقی میافتد به نفع مردم و کشور باشد. خط قرمزهایمان ولی شبیه هم بود؛ مردم و کشور.
د. باران زیاد باریده. هوا آنچنان تمیز است که دلت میخواهد با هر نفس، همه هوای اطرافت را ببلعی. آبی آسمان به این شفافیت هرگز نبوده که الان، در میانه این جنگ تحمیلی نکبتبار. قصد کردم پیاده برگردم. چشمهایم را گشاد میکنم تا هیچچیز از پیش چشمم فرار نکند؛ سنگفرش کجوکوله پیادهرو، درختان کوتاه و بلند حاشیه خیابان، مغازههای فعال، نیمهتعطیل و تعطیل، کرکرههای بالارفته و پایینکشیده. مردم، مردم، مردم. چقدر من عاشق این مردم هستم. واقعا؟ من کی عاشق همه مردم بودم؟ جنگ رقیقم کرده؟ نمیدانم. ولی میدانم که دلم میخواهد تکتکشان را بغل کنم. تکتک اینها که در خیابان مشغول هستند به کار و باری یا آمدهاند به گشتوگذاری. من نیرو میگیرم از اینها. امید میبینم در اینها. من به این امید واهی و الکی حتی، بیشتر از یأس دل میبندم. دیوانهام؟ شاید. اما این دیوانگی را بیشتر دوست دارم. من در یأس چیزی پیدا نمیکنم.
ه. امروز در جلسهای آنلاین، دوستی در ابتدای بحث، جملهای از سقراط گفت: «زندگی نزیسته، ارزش زیستن ندارد». و ادامه داد: «چقدر ما زندگیهای متفاوت را زیستهایم. چهها که تجربه کردهایم و کاش بخشی از تجربیات هم میماند برای مردمی دیگر». در عین حال از چیزی گفت که با جانودل همراه آن هستم: «مهم است که با هم باشیم».
و. چند روز پیش «رستگاری در شاوشنگ» را دیدیم. اگر کسی این فیلم را ببیند و رستگار نشود باید به او شک کرد. من این نگاهها را دوست دارم. من هنوز «امید» را دوست دارم. من هنوز به حلقههای کوچک دوستیمان چنگ میزنم تا از دست نروم (نرویم). من به کسانی که به این نگاهها برچسب سانتیمانتال میزنند، شک میکنم. به کسانی که در مقابل خرابی وطن، در مقابل کشتهشدن انسانها میگویند «جنگ است دیگر» شک میکنم.
ز. دیروز شنیدم باید پوشک و نوار بهداشتی و دستمال انبار کنیم. قبلتر هم گفته بودند آب و نان و کنسرو بخریم. لابد چند روز دیگر هم اقلامی دیگر. هیچکدام را نخریدم بهجز چند بطری که در خانه از آب پر کردیم. نمیدانم چرا چیزی نخریدم. چند روز داشتم فکر میکردم که چرا نخریدم. امروز فهمیدم اگر من خریده باشم و بعد بفهمم که دوست و آشنایی چیزی نخریده، آن نان و کنسرو و چه و چه حناق میشود برایم (برایمان).
ح. دلم میخواهد گریه کنم ولی نمیشود. انگار مثل قهرمان فیلم «چرا گریه نمیکنی» دچار مرض گریهنکردن شدهام. وضعیت مزخرفی است. اما میدانم که میگذرد. دوست اسنپی صبح هم همین را میگفت.