درباره کتاب «نظریه فمینیستی» اثر جوزفين دانون
دنياي چپدست زنان
گروه اندیشه:در ژانويه 1792 مري ولستون كرافت اولين اثر مهم نظريه فمينيستي در تاريخ را منتشر كرد؛ «استيفاي حقوق زنان». اين كتاب بر افكار فمينيستي بعد از خود تاثير زيادي گذاشت. چند ماه قبل در سپتامبر 1791، در اولين مراحل انقلاب فرانسه، اولمپ دو گوژ جزوه اي به نام «حقوق زنان» در پاريس چاپ كرد. او بعدها با گيوتين اعدام شد. فمينيستهاي قرن هجدهم در واقع به جريان تب انقلابياي واكنش نشان ميدادند كه دنياي غرب را در آن زمان فرا گرفته بود. در طي دو قرن جريانهاي فمينيستي با تكثر و رويكردهاي متنوع شكل گرفت و تاثير بسزايي بر سیاست، فلسفه، ادبیات اقتصاد، انسانشناسی و جامعهشناسی گذاشت. به دلیل پيچيدگي و تنوع نحلههاي مختلف فكري، تعريف فمينيسم كاری دشوار است. کتاب «نظریه فمینیستی» نوشته جوزفین دانون، كه نشر چشمه اخيرا با ترجمه فرزانه راجي منتشر كرده، گزارشی است جامع از ارتباط تفکر فمینیستی با تاریخ اندیشه سیاسی، آرمانهای روشنگری، انقلاب و ضدانقلاب در سه قرن گذشته، و مبارزات پیگیر زنان برای حقوق، احترام، و فرصتهای برابر زندگی. هدف اصلی کتاب پاسخ به این پرسش است: «فمینیسم چیست؟» در اين راستا دانون، بدون قضاوت و شعارپردازی، مبانی تاريخي، فلسفی و نظری گرایشهای متفاوت فمینیستی و تحرکات و فعالیتهای زنان را از زمانی که نام فمینیسم به خود میگیرند تا امروز بررسي كرده و همین امر کتاب را به یکی از مهمترین آثار موجود در زمینه نظریه فمینیستی آمريكا و منبعی غنی و قابلرجوع برای اندیشههای فمینیستی تبدیل میکند. دانون در پيشگفتار كوتاهي كه بر ويراست سوم كتاب در سال 2000 نوشته آورده: «در حال حاضر برخي ميگويند كه «موج سوم» فمينيسم آغاز شده است. اين حقيقت دارد كه «موج دوم» - فوران نظريه فمينيستي و كنشگري اواخر دهههاي 1960، 1970 و اوايل دهه 1980 - ظاهرا به اوج خود رسيده اما هنوز پس نكشيده است. بسياري از ايدههاي اين نظريهپردازان به جريان غالب بدل شدهاند و اكنون خصيصههاي مرسوم چشمانداز سياسياند. مفهوم «موج»هاي فمينيسم، اگرچه تمهيد سودمندي است (كه من همچنان از آن استفاده ميكنم)، در واقع تا حدي غلط است. «موج اول» فمينيسم قرن نوزدهم واقعا اولين موج فمينيسم نبود. مطالعاتم درباره اوايل عصر جديد، كه حاصل آن كتابي با عنوان «زنان و طلوع رمان: 1405-1726» بود، برايم روشن كرد كه موج فمينيستي متقدمتري در قرون پانزدهم، شانزدهم و هفدهم در اروپاي غربي داشت. بسياري از مسائلي كه فمينيستها امروزه به آن توجه ميكنند - تجاوز، آزار جنسي، خشونت عليه زنان - مدنظر زنان آن دوره نيز بود. به علاوه، زنان آن دوره خواستار آموزش برابر و رفتار محترمانه در مقام شهرونداني عاقل و باكرامت بودند. اين موج فمينيسم، كه اوج آن در اواخر قرن هفدهم و اوايل قرن هجدهم بود، ضدانقلابي به دنبال داشت كه در بخش اعظم قرن هجدهم پايدار بود، دورهاي كه خواستهاي فمينيستي به ريشخند گرفته و سرانجام سركوب شدند. موج بعدي، كه اكنون آن را «موج اول» ميناميم، در اواخر قرن هجدهم آغاز شد و تا اوايل قرن بيستم ادامه يافت. اين موج هم واكنشي شديد و سركوب در پي داشت، گرچه در نهادينهكردن بسياري از مطالبات اصلي خود موفق بود. حال در آغاز قرن بيستويكم برخي ميگويند ما به فرجام به اصطلاح موج دوم رسيدهايم. يقينا در چند سال گذشته شاهد ظهور يك واكنش تند سياسي يا ضدانقلاب بودهايم. به هر حال همانطور كه اشاره كردم احساسم اين است كه موج دوم واقعا جرياني رو به رشد است كه عقب نخواهد نشست. فمينيستهاي موج دوم فقط نظريهپردازي نكردند؛ نهادسازي هم كردند. نهادهاي متعدد فمينيستي، همچون مراكز بحران تجاوز، پناهگاههاي همسران سوءاستفادهشده، برنامههاي مطالعات زنان، شبكههاي انتشاراتي فمينيستي و سازمانهاي جهاني روبهرشد فمينيستي سر جاي خود هستند و هنوز رشد ميكنند. به باور من، آنها ضمانت خواهند كرد كه فمينيسم به عنوان يك نيروي فرهنگي مهم در هزاره پيش رو تدوام خواهد يافت.» ريشهها باور جهانشمول تا قبل از قرن هجدهم اين بود كه زنان در مقام همسر و مادر به قلمرو خانه تعلق دارند. در اواخر قرن هجدهم و به ويژه در قرن نوزدهم اوضاع و احوال تاريخي، به ويژه انقلاب صنعتي، با جدايي محل كار از خانه، زنان را در سپهر خانوادگي منزوي كرد. با كارخانههاي ماشينيشده و زوال زندگي روستايي، سپهر عمومي كار به شكلي بيسابقه از سپهر خصوصي جدا شد. چنين گرايشهايي تمايل روشنگري را به همسانپنداري عقلباوري با سپهر عمومي و غيرعقلاني و اخلاقي بودن را با سپهر خصوصي و زنان تقويت كرد. ولستون كرافت در «استيفاي حقوق زنان» عمدتا به زندگي پوچ و بيهودهاي ميپردازد كه زنان بيكار طبقات بالا در اين زمان به انجامش تشويق ميشوند: «محدود... در قفس مثل پرندگان، آنها هيچ كاري ندارند به جز آراستن خود» و يا «توان جسمي و رواني آنان قرباني تصورات بيقيدوبند از زيبايي و ميل به تثبيت خود از طريق ازدواج - تنها راه حضور آنان در جهان - ميشود.» (ص 21) اصولي كه در نظريات فمينيستهاي ليبرال دوران روشنگري نظير ولستون كرافت و سارا كريگمي مشترك بود عبارت بودند از: 1) باور به عقلانيت: به نظر آنها وجدان فردي منبع قابل اعتمادتري براي حقيقت است تا هر نهاد يا سنت مستقري؛ 2) باور به شباهت روح زنان و مردان و قواي عقلاني آنان به هم، به كلام ديگر اينكه زنان و مردان از نظر هستيشناختي مشابهند؛ 3) باور به آموزش و پرورش به ويژه آموزش تفكر انتقادي به عنوان موثرترين ابزار براي تاثيرگذاري بر تغيير و تحول جامعه؛ 4) ديدگاهي درباره فرد به عنوان موجودي منزوي كه حقيقت را جدا از ديگران جستوجو ميكند و به عنوان عاملي مستقل و عقلاني عمل كرده و شأن و كرامتش به اين استقلال بستگي دارد؛ 5) و سرانجام اينكه نظريهپردازان دوره روشنگري بر آموزه حقوق طبيعي صحه گذاشتند و جريان غالب بر جنبش زنان نيز بر اين نوع خواستها به ويژه بر حق رأي تاكيد داشت. در ميان فمينيستها اين گرايش وجود دارد كه جنبش حقوق زنان قرن نوزدهم را نسبتا شكستخورده قلمداد كند و اين تا حدي به اين خاطر است كه حق رأي به موقعيت فرودست زنان پايان نداد و سركوب آشكارا تا امروز هم ادامه دارد. به هر حال، علاوه بر حق رأي كه دستاوردي انكارناپذير است، جنبش حقوق زنان موفقيتهاي مهم ديگري نيز داشت. مهمترين آنها تغيير اساسي در وضعيت ازدواج زنان تا نيمه قرن بود، كه بنا بر آن تقريبا تمامي ايالتهاي آمريكا قانون حمايت از دارايي زنان متاهل را پذيرفتند. اين امر به زنان متأهل اهرمي بسيار قوي براي ايجاد زمينههاي فعاليت اقتصادي داد و همچنين باعث ارتقاي موقعيت قانوني آنها در دعاوي حضانت فرزند شد. قانون طلاق نيز ليبرالي شد. بالاخره درهاي آموزش عالي و بسياري از حرفهها تا دهه 1880 به روي زنان گشوده شد. از طرف ديگر، مشكلات اساسي ديگري در نظريه فمينيسم عصر روشنگري وجود دارد، نخست اينكه تحليل به شدت ليبراليشان سپهر خصوصي را دستنخورده باقي گذاشت. بعد از آنها بسياري از فمينيستهاي ليبرال به موضع فمينيستي راديكال تغيير جهت دادند و انقياد زنان در مقام يك طبقه را به مردان و به نظامهاي پدرسالارانه و مردمحور آموزش و سازمان اجتماعي نسبت دادند. يكي ديگر از پرسشهايي كه ليبرالها بيپاسخ گذاشتند اين بود كه آيا واقعا تفاوتهاي «هستيشناختي» بين زن و مرد وجود دارد؟ در قرن نوزدهم نحلههاي مهم ديگري از نظريه فمينيستي وجود داشته است، نظراتي كه ميتوان تحت عنوان «فمينيسم فرهنگي» دستهبندي كرد، زيرا از هسته اصلي عقلاني و قانوني نظريه ليبرالي روشنگري فراتر ميروند. به جاي تمركز بر تغييرات سياسي، اين فمينيستها به دنبال تغييرات فرهنگي وسيعتر بودند. آنان در عين اينكه به اهميت انديشه انتقادي و خودتكاملي اذعان داشتند، بر نقش غيرعقلاني، درك شهودي و اغلب بر جنبه جمعي و اشتراكي زندگي تأكيد ميكردند. به جاي تأكيد بر مشابهتهاي بين زنان و مردان، اغلب بر تفاوتها تأكيد ميكردند و در نهايت بر اين نكته پاي ميفشردند كه كيفيتهاي زنانه ممكن است منبعي براي قدرت شخصي، غرور و منبعي براي نوزايي عمومي باشد. اين فمينيستها براي نهادهايي كه نظريههاي ليبرالي كمابيش دست نخورده باقي گذاشته بودند (دين، ازدواج و خانه) بديلهايي تصور كردند. در انتهاي قرن، اين نحله نظريه فمينيستي از نظريه حقوق برابر زنان به عنوان غايتي فینفسه فراتر رفت و سرانجام آنها را وسايلي ميدانست كه باعث اصلاحات بزرگتر اجتماعي ميشوند. نظريه اصلاح اجتماعي فمينيستي معتقد بود كه زنان ميتوانند و باید وارد سپهر عمومي شوند و حق رأي داشته باشند، زيرا ديدگاه اخلاقي آنان براي پاك كردن دنياي فاسد مردانه سياست لازم است. در پشت اين نظريه فمينيستي بينشي مادرسالارانه قرار داشت؛ تصوير جامعهاي از زنان قوي كه اساس دغدغهها و ارزشهاي زنانه آن را هدايت ميكند. اين ارزشها مهمتر از همه شامل صلحطلبي، همكاري، حل و فصل غيرخشونتآميز تفاوتها و يك نظام هماهنگ زندگي عمومي بودند. اين بينش مادرسالارانه دستكم تا حدي در واكنش به ايدئولوژي مردسالارانه داروينيسم اجتماعي، كه تفكر غربي را در اواخر قرن در بر گرفت، به وجود آمد. جرح و تعديلهاي فمينيستي فصول بعدي درباره رابطه فمينيسم با ماركسيسم، فرويديسم و اگزيستانسياليسم است. دو نظريه اول براي واكاوي وجوه شرايط مدرن بسط داده شدهاند، بدون ارجاع به «مساله زنان» يا نظريه فمينيستي. بسياري از فمينيستها به درستي سوال كردهاند كه آيا نظريههايي كه در چنين شرايطي ايجاد شدند ميتوانند به اندازه كافي جرح و تعديل يابند تا در خور منافع فمينيستي باشند؟ برگزيدن يك نظريه كه براي مجموعه شرايط متفاوتي ايجاد شده و انتقال به شرايط ديگر يا جرح و تعديل آن به طوري كه با شرايط ديگر جفتوجور شود، يك ضعف ذاتي روششناختي دارد. علاوه بر اين، هم ماركس و هم فرويد هنگام بسط نظريههاي خود اصولا بر مردان و شرايط مردانه متمركز بودند و به درستي به كار بردن چنين مفاهيمي در خصوص زنان شايد فينفسه مشكوك به نظر برسد. اما به رغم چنين ملاحظاتي، دانتون نشان ميدهد كه ايدههاي اين دو نظريه اهميت اساسي در بسط نظريه فمينيستي داشتهاند، مثلا جنبههاي مهمي از نظريه فمينيستي معاصر مثل مفهوم ارتقاي آگاهي در فرضهاي ماركسيستي ريشه دارند. فصل سوم به دو قسمت تقسيم شده است. بخش اول به توصيف و تحليل نظريههايي از ماركس و انگلس ميپردازد كه به نظريه فمينيستي معاصر مربوط ميشوند و بخش دوم به جنبههاي معاصر فمينيستي ماركسيستي و فمينيستي سوسياليستي ماركسيسم ميپردازد. جنبش معاصر زنان ماركسيستها را به بازانديشي در «مساله زنان» با هدف بسط يك نظريه ماركسيستي رضايتبخش درباره ستم بر زنان برانگيخته است. به طور كلي، هدف اين تلاش تعيين شالوده مادي فرودستي زنان و پيداكردن رابطه بين شيوه توليد سرمايهداري با موقعيت زنان و تعيين پيوندهاي بين قلمروهاي توليد و بازتوليد است كه در انديشه ماركسيستي فقط به بازتوليد بيولوژيكي بازنميگردد بلكه شامل تمامي روند حفظ و نگهداري كارگران نيز ميشود كه عمدتا در خانه و به دست زنان صورت ميگيرد. بنابراين يكي از دلمشغوليهاي مهم سوسياليست فمينيستهاي معاصر تعيين نقش كار خانگي در جامعه سرمايهداري بوده است. حوزه دوم بحث درباره «مساله زن» به رابطه مستقيمي ميپردازد كه زنان ميتوانند به عنوان مزدبگير با شيوه توليد داشته باشند. سومين مبحث پيوند بين زنان و طبقه، و چهارمي نظريهاي است كه پيرامون مساله خانه و نقش خانواده در جامعهپذيري ايدئولوژيك بسط يافته است. آخرين مبحث در نظريه فمينيستي معاصر، كه از مقولههاي ماركسيستي استنتاج شده است، بر ايده پراكسيس و مسأله ايدئولوژي و سرشت آگاهي متمركز است. در فصل چهارم، نويسنده ابتدا بحثي درباره نقد فمينيستي از نظریه روانكاوي فرويد مطرح ميكند. يكي از انتقادات اساسي فمينيستها از فرويد و پيروانش تاكيد بيش از حد آنها بر تعيينكنندگي امر بيولوژيك در رشد رواني-جنسي است. سپس نظريههاي موج دوم فمينيسم را بررسي ميكند كه تلاش كردند فرويد را احيا كنند، مهمترين آنها جوليت ميچل، گيل روبين و نانسي چودورو بودند. بالاخره نظريات فمينيستهاي جديد فرانسه را به بحث ميگذارد كه تحت تاثير و اغلب در تقابل با نظريهپرداز فرويدي فرانسوي، ژاك لاكان، نوشته شدهاند. برخي از نظريهپردازان معاصر مبناي كارشان را نظريه فرويد درباره ساخت اخلاقي براندازانه زنان قرار دادهاند. براي مثال، هربرت ماركوزه و آنجلا ديويس در اوايل دهه 1970 اين ايده را گرفتند و ماركوزه با تشريح تمايزي كه فرويد در «فراسوي اصل لذت» (1920) بين اصل واقعيت و اصل لذت قائل شده است، استدلال ميكند كه، به واسطه مجموعهای از دلايل تاريخي، تمدن مذكر براي پيكريافتگي اصل واقعيت به افراط گراييده است؛ اصلي كه آن را اصل عملكرد مينامد. اين نشانه رفتاري مظهر ارزشهاي جامعه سرمايهداري مذكر است: «بارآوري سودآور، پرخاشگري، كارايي، رقابتجويي.» آنجلا ديويس در مقالهاي به سال 1971 از «عملكرد انقلابي زنان به عنوان آنتيتز اصل عمل» صحبت ميكند. ماركوزه با بسط اين فكر بر اين نكته تاكيد ميكند كه فمينيسم نبايد فقط تقاضاي برابري داشته باشد. «برابري در اقتصاد و سياست سرمايهداري به معناي شراكت زنان در ويژگيهاي رقابتي و پرخاشگرانهاي است كه لازمه حفظ شغل و ارتقا در كار است.» در عوض، فمينيستها بايد خواستار نوعي رهايي باشند كه سلسلهمراتب مستقر نيازها را واژگون كند، سرنگوني ارزشها و هنجارها، تا راه براي ظهور يك جامعه جديد هموار شود كه ارزشهاي زنانه آن را اداره ميكند. بنابراين آزادي زنان مستلزم رهايي از ساير ويژگيهاي سركوبشده زنان است كه ماركوزه آنها را به غرايز زندگي يا اروس ربط ميدهد و در تقابل با اصل عملياند كه جامعه مردسالار سرمايهداري را اداره ميكند. به اين طريق ماركوزه و ديويس درك فرويد از رويكرد خرابكارانه زنان به تمدن را به فضيلتي خوب تغيير ميدهند، در واقع به يك نيروي انقلابي و رهاييبخش. فصل پنجم درباره فمينيسم و اگزيستانسياليسم است. دو اثر بسيار مهم نظريه فمينيستي، «جنس دوم» سيمون دوبووار (1949) و «فراسوي خداي پدر» (1973) از مري دالي، مقدمات ايدئولوژيك خود را از جنبش فلسفي قرن بيستم اگزيستانسياليسم استخراج كردند. در اين ديدگاه همان ديالكتيكي كه در فرهنگ عمل ميكند در فرد هم عمل ميكند: در يك فرهنگ مشخص، جنس مذكر يا مردان به عنوان مثبت يا هنجار مستقر شدهاند، در حاليكه جنس مونث يا زن به عنوان منفي، غيرذاتي، نابهنجار، و در يك كلام، ديگري سوژه مرد استقرار يافته است. فمينيسم در قرن بیستویکم فصل ششم درباره فمينيسم راديكال است. بخش زيادي از نظريه فمينيسم راديكال در واكنش به نظريهها، ساختارهاي سازماني و روشهاي فردي مردان «چپ نو» ساخته شد. اين زنان كه در فعاليتهاي سياسي حقوق مدني و كارزارهاي ضدجنگ دهه 1960 شركت كرده بودند به خاطر تجربه مداوم خود به عنوان «طبقه دوم» در ميان سازمانهاي راديكال مردانه و نیز شوونيسم افراطي مردانه نگران اين بودند كه دستكم سازمانهاي خودشان بيانگر دموكراسي دروني باشند و اجازه يك روش اصيل زنانه را بدهند. يكي از مقالاتي كه آراي آنها را تشريح كرده است «رهايي زنان به عنوان بنياد انقلاب اجتماعي» از ركسان دانبار است. او ادعا ميكند كه تظلمخواهي زنان شخصي نيست بلكه يك بيماري گسترده و اجتماعي عميق است. در واقع همه مردم زير يك نظام كاستي بينالمللي زندگي ميكنند كه در رأس آن طبقه مرد سفيد قانونگذار غربي قرار دارد، و در قاعده آن زنان غيرسفيد دنياي مستعمره. زنان حس آگاهي از ستمديده دارند و چنين ويژگيها و هشياريهايي لزوما انسانياند و بايد مبناي اخلاقي براي يك جامعه جديد قرار گيرند. فمينيستهای راديكال همچنين به عشق نيز همچون «نهادي» حمله كردند كه آسيبپذيري، وابستگي، انفعال و در معرض رنج بودن را افزايش داده و مانع رشد كامل قابليتهاي زنان ميشود. بسياري از فمينيستهاي موج دوم اعتقاد داشتند كه يك اخلاق سياسي ميتواند از فرهنگ، عمل و تجربه سنتي زنان استخراج شود. بنابراين آنها به ساير نظريهپردازان معاصر از جمله برخي فمينيستهاي فرانسوي تا زنان راديكال رنگينپوست امريكايي و اكوفمينيستها پيوستند كه معتقد بودند فمينيسم را نبايد صرفا دستورالعملي براي اعطاي حقوق به زنان تلقي كرد، بلكه بايد با ديدگاهي وسيعتر به آن پرداخت. گرايش اصلاحات اجتماعي در نظريه فمينيسم فرهنگي جديد نبود. با اين همه فمينيستهاي سياسي فرهنگي موج دوم به واسطه پشت سر داشتن تاريخ جنبش اوليه، از اسلاف خود متفاوت بودند، زيرا به آنها يادآوري ميكرد كه زنان «به طور خودكار» مواضع عمومي قدرت را پالوده نميسازند. آنها همچنين پايههاي نظري جديدي براي اين ديدگاه خود داشتند. فصل هفتم به برخي از اين پايهها اشاره ميكند تا سنتز نظريه فمينيستي و پارادايم اخلاقي را كه در دهه 1980 ظهور كرد مشخص كند. اين فمينیستها براي مقابله با ايدئولوژي مردانه اعتقاد دارند كه زنان بايد «دنياي چپدست» خود را به يك منبع فرهنگي و ايدئولوژيك تبديل كنند. بنابراين براي اينكه چنين تحولي به وقوع بپيوندد، بايد انديشه نظري شفافي را درباره اين موضوع تدوين كرد كه چنين دنيايي چه تركيبي دارد، فرهنگ و ارزشهايش چيست و به چه شكلي به بناي مادي تاريخي زنان ربط پيدا ميكند. مقاومت در مقابل استبداد مفاهيم يكپارچه دلمشغولي اساسي نظريه فمينيستي در پايان قرن بيستم شد. نظريه فمينيستي با تاكيد و پافشاري بر تفاوت بين پستمدرنيسم و نظريه چندفرهنگي هر چه مشخصتر و متعينتر شد و توجه بيشتري به تفاوتهاي بين زنان به ويژه تفاتهايي چون نژاد، قوميت و جنسيت كرد. در پايان قرن بيستم انشعابهاي اساسي بين نظريه فمينيستي صورت گرفت، بين كساني كه تاكيد داشتند زنان يك گروه فرهنگي جدا با ارزشها و رفتار خاص خود را تشكيل ميدهند، با ديگراني كه در مقابل اين فرض مقاومت ميكردند. در گذشته، طرفداران نظريه دوم اساسا فمينيستهايي بودند كه از اصول ليبرال روشنگري طرفداري ميكردند اما حالا شامل پستمدرنيستهايي نيز ميشدند كه به طور كلي ادعاي هر نوع هويت سياسي منسجم را رد ميكردند. بحث درباره رويكردهاي فمينيسم ليبرال به قانون (قانونگذاري عليه پورنوگرافي و مرخصي زايمان)، تاثير نظريههاي پساساختارگرايي بر فمينيسم، و نهايتا مهمترين جنبش نظري فمينيسم در دهه 1990، يعني اكوفمينيسم در فصل آخر كتاب بررسي ميشود.